به نام خدا
سخن از مشکلات تدریس فلسفه در ایران است. این مشکلات را می توان به 6 قسم تقسیم کرد.
1. وضعیت اقتصادی
مدرس فلسفه مثل هر شهروند دیگری عضوی از جامعه است که باید در همان جامعه ای که تدریس می کند زندگی کند. شرط اولی و مقدماتی زندگی برخورداری از شرایط اقتصادی مناسب است. بهتر است در این مورد به یک مصداق عینی اشاره کنیم: در سال 1365 متوسط حقوق یک استاد دانشگاه ( از جمله استادان فلسفه ) حدود هفت هزار تومان بود. در حالیکه متوسط کرایه خانه در شهر تهران حدود پانزده هزار تومان و درآمد یک راننده تاکسی حدود سی هزار تومان بود. یعنی حقوق استاد دانشگاه یک چهارم درآمد یک راننده تاکسی و معادل پنجاه درصد کرایه خانه او بود. با چنین وضعیتی نه فقط تدریس فلسفه که تدریس هیچ رشته علمی یی نمی تواند مطلوب باشد.
۲. وضعیت سیاسی
کار فلسفه ماهیتاً و ذاتاً پرداختن به مسائل «زندگی» است. این مسائل از موضوعات دینی و اخلاقی تا اقتصادی و سیاسی و هنری و ... همه را در بر می گیرد. به این جهت اگر مدرس فلسفه بخواهد در کلاس درس حق مطلب را ادا کند باید بتواند آزادانه تا عمق مسائل و موضوعات را از هم بشکافد و این توانایی در جامعه ای تحقق می یابد که ساختار سیاسی حاکم بر جامعه شرایط آن را پیشاپیش فراهم کرده باشد و در جامعه ما البته این شرایط فراهم نیست.
3. ارتباط فلسفه با زبان
در حوزه علوم طبیعی در سده های گذشته به تدریج یک زبان واحد همگانی تاسیس شده و همه محققان ایده های علمی خود را با آن زبان بیان می کنند و چون مفاد ان زبان تعریف شده و مورد توافق همگان قرار گرفته است علوم طبیعی در «بیان» مطلب مشکلی ندارند. مثلاً در جمله x2=x.x چون مفاد نشانه ها تعریف شده است، همه به نحو یکسان معنی آن را درک می کنند. اما در علوم انسانی ( بخصوص فلسفه ) بیان مطلب در گرو زبان طبیعی (برای ما زبان فارسی) است و این زبان امروز در ایران برای تدریس فلسفه از چند جهت گرفتار مشکل است: در تدریس فلسفه اسلامی که اصطلاحات و زبان آن از زبان عربی اقتباس شده است، مطالب و موضوعات فلسفی برای گوینده و شنونده امری قابل درک نیست زیرا این زبان جوابگوی «مفاهیم» جدید نیست. از طرف دیگر در تدریس فلسفۀ غرب که مستلزم آشنایی به زبان های غربی است، به دلایلی که باید در جای خود بررسی شود، این زبانها «وارد» فرهنگ امروزی ما نشده است و حتی استادان فلسفۀ تحصیل کردۀ ممالک غربی نمی توانند مفاهیم فلسفه غرب را به فارسی امروز به نحوی که برای دانشجو قابل درک باشد بیان کنند و بحث در این مورد مفصل است.
4. بیگانگی با شرایط و اقتضائات عصر جدید
در مورد تدریس فلسفه اسلامی بخصوص این کاستی بسیار چشمگیر است که اغلب (اما لزوماً نه همۀ) مدرسان فلسفه اسلامی به دلیل ماهیت حرفه ای آنها، با شرایط عصر جدید آشنایی ندارند. مجموعه واکنش ها، بازتاب ها، تصمیم گیری ها، اظهار نظر ها، ارزیابی ها و برخورد مدرسان فلسفه اسلامی با مسائل زندگی چنان است که گویی این بزرگواران در زمان ابن سینا زندگی می کنند. بیشتر این افراد (و نه همۀ آنها) چنان با مسائل زندگی برخورد می کنند که گویی معاصر ابن سینا و سهروردی هستند و شرایط سیاسی امروز این کاستی را دامن می زند و بر شدت و قوت آن می افزاید.
5. شرایط روحی و روانی
استادان فلسفه اعم از فلسفه غرب یا فلسفه اسلامی بخشی از پیکرۀ نظام دانشگاهی هستند که مثل سایر دانشگاهیان (بخصوص در حوزۀ علوم انسانی) تحت فشار شرایط روحی و روانی یی هستند که شرایط سیاسی امروز بر آنها تحمیل می کنند: در سه دهۀ گذشته به استادان دانشگاه گفته اند «لشکر معاویه» و «بی دین» و دانشگاه را «مرکز فساد» معرفی کرده اند. این فحاشی ها به دانشگاه و دانشگاهیان اغلب از جانب افراد فاقد مسئولیت (به معنی انسانی لفظ نه به معنی اداری آن) ابراز شده است و از جانب دستگاه حاکم هیچ اقدامی برای مجازات و تنبیه این افراد صورت نگرفته است. آن آزادی که در صدد انقلاب مردم طالب آن بودند عملاً به صورت آزادی هرزه گویی نسبت به دانشگاه از جانب طبقۀ خاصی در آمد و این زهر مهلک اگر چه هنوز نتوانسته است دانشگاه را از پا در آورد و این خود معلول مقاومت ملی و مسئولیت مدنی دانشگاهیان است اما توانسته است ضربه های مخربی بر پیکرۀ دانشگاه وارد کند که البته خاص فلسفه نیست اما مرکز ثقل آن، فلسفه است.
6. توان علمی و آشنایی با «روح» تفکر غرب
تدریس فلسفه تا آنجا که به فلسفه غرب مربوط است مستلزم آشنایی با «تاریخ غرب» است. نظام های فلسفی غرب از قبیل فلسفه های افلاطون، ارسطو، دکارت، کانت و ... جزء تفکیک ناپذیر تاریخ مغرب زمین است. تاریخ غرب (مثل تاریخ در هر جای دیگری) تاریخ ادیان، اختراعات و اکتشافات، هنرها، جنگ ها، نظام های سیاسی و دست آوردهای علمی و صنعتی است و در کشور ما معمولاً فلسفه غرب منفک از مجموعه شرایط فرهنگی غرب تدریس می شود و این روش البته ناقص و موجب کاستی ها و نابسامانیهای بسیار می شود. در مواردی بی کفایتی مدرسان فلسفه غرب به چشم می خورد که هم عمر خود را تلف کرده اند هم وقت دانشجو را هدر داده اند و هم بهانه به دست مغرضان و بد اندیشان داده اند. فلسفه ارسطو را جدا از شرایط قرن چهارم قبل از میلاد و فلسفه کانت را جدا از شرایط فرهنگی قرن هجدهم اروپا نمی توان درک کرد و مدرسانی که این شرایط را نشناخته اند، در مورد ارسطو به بحث در مورد جوهر و عرض و صورت و ماده بسنده کرده و در مورد کانت به تفکیک فاهمه از عقل و ذکر مقولات فاهمه اکتفا کرده اند البته درک درستی از فلسفه های ارسطو و کانت ندارند تا بتوانند آن را به دانشجویان منتقل کنند.
ج ) نظر دکتر ضیاء موحد
از این دپارتمان ها فارابی و ابن سینا بیرون نخواهد آمد
یکی از استادان فلسفه در دانشگاه آکسفورد پائولو کری ولّی (Paolo Crivelli) است. از این استاد، که ایتالیایی است و ارسطو شناس، پرسیدم گمان نمی کنید دانشجویان در ایتالیا بیشتر به شما احتیاج داشته باشند. گفت حتما چنین است اما در آنجا دانشجویان فلسفه می خوانند که آراء فیلسوفان را یاد بگیرند اما در آکسفورد دانشجویان می خواهند خود در فلسفه سهیم باشند و آراء تازه بیاورند.
عیب اساسی تدریس فلسفه در ایران همین تکرار آراء دیگران است بی آنکه دانشجو را به شرکت در بحث و انتقاد تشویق کنند. البته درک درست آراء هر فیلسوف لازمه نقد آراء اوست و این وظیفه استاد است که با تدریس متن اصلی آثار هر فیلسوف، نه متنهای دست دوم و سوم، تصویر درستی از او به دست دهد. اما این آغاز کار است. فلسفه وقتی شوق انگیز می شود که دانشجو به تفکر و نقد و در نهایت آوردن اندیشه های تازه بپردازد. این آن چیزی است که در تدریس ما از فلسفه غایب است و نتیجه آن این می شود که هر روز گروهی زیر علم فیلسوفی سینه بزنند بی آنکه بدانند در زادگاه آن فیلسوف در غرب چه علمهای مخالفتی برافراشته شده است.
فلسفه اندیشیدنی است مدام و تعطیل ناپذیر. هیچ چیز قطعی نیست. و حسن آن هم همین است. اگر بازی شطرنج جالب است در امکانات بی نهایت آن است. فلسفه کمتر از شطرنج نیست. با حفظ کردن چند بازی مهم شطرنج هیچ کس شطرنجباز ماهر نمی شود. با حفظ کردن آراء یک فیلسوف هم کسی فیلسوف نمی شود. باید نیروی تخیل و عقلانیت منطقی را با هم به کار برد تا اندیشه های فلسفی تازه زاده شود. ما قرنهاست این نسبت را فراموش کرده ایم. از این دپارتمانها فارابی و ابن سینا بیرون نخواهد آمد. اما باید وجود همین دپارتمانها را هم غنیمت شمرد به امید تغییر آنها.
د ) نظر دکتر حسین شیخ رضایی
مشکل دانشجویان فلسفه، نداشتن قدرت تحلیل است
به باور دکتر حسین شیخ رضایی مهم ترین مشکل دانشجویان فلسفه، نداشتن قدرت تحلیل و تفکر است. او از آنجا که دانش آموخته ی دکتری فلسفه علم در دانشگاه دورهام انگلستان می باشد، از نزدیک با سیستم آموزش فلسفه در آن دانشگاه آشناست. آیا قدرت تحلیل اکتسابی است؟ آیا او با بیان این مشکل، خودِ دانشجویان را مقصر می داند؟ در این گفتگو، این عضو هیئت علمی موسسه پژوهشی حکت و فلسفه، از تجربیات و مشاهدات خود می گوید و به مقایسه میان آموزش فلسفه در غرب و در ایران می پردازد.
* آقای دکتر! شما تجربه ی آموزش در خارج از کشور را دارید و در ایران هم استاد هستید، آیا هیچ وقت احساس کرده اید که دانشجویان مشکلی دارند؟ آیا دانشجویان فلسفه از مشکلی رنج می برند؟ آیا گرفتار مسئله ای هستند؟ هیچ وقت چنین احساسی داشته اید؟
دکتر شیخ رضایی: ببینید . واقعیت این است که اصلا مشکل آموزش فلسفه در ایران از دانشگاه شروع نمی شود. مشکلش مربوط به آموزش و پرورش است. مسئله را اگر از دانشگاه نگاه کنید قسمت اصلی ماجرا را اصلا ندیده اید. الان چند نفر در ایران شروع کرده اند که راجع به آموزش فلسفه به کودکان کار بکنند. شما چیزی شنیده اید؟
* کتابی در این باره دیده ام. آقای ملکیان بر آن مقدمه نوشته بودند.
دکتر شیخ رضایی: بله. آن کتاب، ترجمه است. ولی یکی دو جا هست که شاید بشود گفت که منسجم ترین جاست. آقای ناجی در پژوهشگاه علوم انسانی. به جز ایشان کسان دیگری هم کار کرده اند. ولی مسئله این است که الان در کشورهای غربی، در برنامه ی آموزش و پرورش شان آموزش فلسفه هست. آموزش فلسفه به کودکان. این برنامه به صورت برنامه ی کلاسی است که معلم و درس دارد. برنامه ی آموزش فلسفه به کودکان تا آنجایی که من خوانده ام از شش سالگی به بعد شروع می شود. یعنی دوره هایی دارد مثلا برای شش تا هشت سال، هشت تا ده سال، ده تا دوازده سال، متن های خاصی هم وجود دارد. این خودش داستانی دارد. این که چگونه تشکیل شده است و اکنون چه یاد می دهند و چه کار می کنند. منتها نکته این جاست که اینها به بچه ها فلسفه یاد نمی دهند. اسم برنامه فلسفه برای کودکان است ولی به معنای آموزش آکادمیک یا این که بگویند کدام فیلسوف در تاریخ چه حرفی زد یا مکاتب فکری چیست، نیست. مسئله، آموزش دادن یک نوع نگاه به بچه هاست. مهم ترین ابزار این کار هم داستان است. به بچه ها کتاب داستان می دهند. بعد، از آن داستان ها سوال طرح می کنند. یک جور تشویق کردن بچه ها به تفکر انتقادی است. لا به لای این داستان ها تم های فلسفی هم هست. مثلا راجع به اینکه هویت ما آدم ها چیست. ولی هیچ موقع مستقیم نمی گویند که مثلا هویت ما چیست و ما چگونه جهان را می شناسیم؛ حقیقت چیست. در قالب داستان می گویند. این برنامه ی آموزش فلسفه و تفکر انتقادی به کودک، تقریبا تا سنی که بخواهند وارد دانشگاه بشوند، هست. هر کسی که از مدرسه فارغ التحصیل شود چنین دوره هایی را باید دیده باشد: یاد بگیرد چگونه استدلال کند، چگونه نظری را نقد بکند، استدلال طرف مقابل را چگونه تحلیل بکند، بگوید مقدماتش کدام است، نتایجش کدام است. این توانایی برای خواندن هر رشته ی آکادمیکی لازم است. مهم نیست که بخواهیم فلسفه بخوانیم یا نخوانیم. اگر این توانایی را داشته باشیم وقتی فلسفه می خوانیم بهتر می خوانیم؛ وقتی فیزیک می خوانیم بهتر
می خوانیم، وقتی تربیت بدنی می خوانیم بهتر می خوانیم. بنابراین اصلا این ضعفی که ما در
رشته ی فلسفه در دانشگاه داریم، مربوط به دانشگاه نیست (حالا در این باره که دانشگاه چه مسائلی دارد می توانم چیز هایی بگویم و خواهم گفت). به دانش آموزی که دوازده سال درس خوانده و دیپلم گرفته و به دانشگاه آمده است هیچ وقت یاد داده نشده که به صورت انتقادی فکر کند. فلسفه هم یعنی تفکر انتقادی. فرقی نمی کند که شما در کدام حوزه ی فلسفی بخواهید کار کنید، اگر آن توانایی را نداشته باشید، نمی توانید. به خاطر همین من فکر می کنم که اصل ماجرا از جای دیگری باید شروع شود. در این برنامه ی فلسفه برای کودک یا فلسفه در آموزش و پرورش اصلا جنبه ی محتوایی مهم نیست. یعنی محتوایی که به بچه یاد می دهند مهم نیست. مهم روش است. به بچه یک روش یاد می دهند. جالب است؛ اگر نگاه کنید، مثلا در سایت های دانشگاه های انگلیسی زبان که فلسفه دارند، هر دپارتمانی تبلیغ دارد که مثلا چرا خوب است که شما بیایید و در دانشگاه ما درس بخوانید؟ مثلا ما استادانِ آنچنانی داریم؛ فلان آدم اینجاست؛ بودجه داریم؛ کتابخانه داریم. قسمتی از این تبلیغ هم این است که اگر شما بیایید اینجا و این رشته را بخوانید به چه دردتان می خورد. چه کاره می شوید. دپارتمان های فلسفه می گویند که شما اگر فلسفه بخوانید و لیسانس فلسفه بگیرید به این دردتان می خورد که بعدا هر کار دیگری که بخواهید بکنید ذهنتان جوری است که می توانید تحلیل کنید. یعنی حتی تا دوره ی لیسانس هم هدف، دادن یک دانش عمومی و یاد دادن تفکر انتقادی است. هیچ کس نمی گوید که اگر شما لیسانس تان را مثلا از دانشگاه کمبریج بگیرید، فیلسوف می شوید. می گویند که شما می توانید بعد از این بروید روزنامه نگار بشوید؛ وکیل بشوید؛ کارشناس بازار بورس بشوید. اینها را در سایت های شان نوشته اند. ولی فلسفه به شما کمک می کند که بهتر تحلیل کنید. یعنی به نظر می رسد که هدف فلسفه در دوره ی پیش از دانشگاه و حتی تا حدی در دوره ی عمومی دانشگاه این است. خیلی نمی خواهند که اطلاعات فلسفی به کسی منتقل کنند. البته اطلاعات هم منتقل می شود، اما این هدف اصلی نیست.
* این ماجرایی که می گویید آیا در دپارتمان های فلسفه قاره ای تفاوتی نمی کند؟
دکتر شیخ رضایی: چرا. تحلیلی ها بیشتر این گونه اند.
* خوب دانشگاه های کانتینتال به نظرتان چگونه است؟
دکتر شیخ رضایی: باید نگاه بکنم. این چیزی که من می گویم به خاطر کاری است که انجام داده ام و نگاه کرده ام که در انگلستان در دانشکده های فلسفه، فلسفه را چگونه معرفی می کنند و بعد، این را با ایران مقایسه کردم که ما وقتی دانشجوی فلسفه می گیریم در دفترچه های کنکور و سایت های راهنمای دانش آموزان یا کتاب های درسی دوره ی فلسفه، تا قبل از دیپلم، فلسفه را چگونه معرفی می کنیم. من تحلیلی ها را می دانم. کانتیننتال را نمی دانم. باید نگاه بکنم.
* اشاره ی خوبی کردید به قبل از دانشگاه و این که مشکل بر می گردد به پیش از دانشگاه. مشکل این است که آموزش فلسفه برای کودکان نداریم. خوب این مسئله چه مشکلی را در دانشگاه ایجاد می کند؟ سوال اول من هم همین بود.
دکتر شیخ رضایی: این مشکل در واقع عمومی است. چون ما آن زمینه و سابقه ی درست تفکر انتقادی و تحلیلی را به بچه ها نمی دهیم. بچه ها وارد حوزه ی جامعه شناسی هم بشوند با همان نوع مشکلی روبرو می شوند که بچه های فلسفه روبرو می شوند.
* کدام مشکل؟
دکتر شیخ رضایی: مشکل این که در واقع قدرت تحلیل ندارند. یعنی این که شما مسئله ای را برای آنها مطرح کنید و آنها این توان را داشته باشند که از جنبه های مختلف به آن نگاه کنند و حالت های مختلف آن را در نظر بگیرند؛ استدلال طرف مقابل را تحلیل کنند. توان تحلیل، مثل الگوریتمی است که شما جاهای مختلف بتوانید آن را به کار ببرید. صحبت سیاستمداران را بتوانید تحلیل کنید. همین طور در کلاس درس. در فلسفه اگر این را نداشته باشیم فلسفه تبدیل می شود به انتقال یک سری اطلاعات تاریخی. یعنی این که به شما بگویند کسی این را گفت، بعد کس دیگری آن را گفت. داستان ِتاریخی می شود.
* پس به نظر شما مهمترین مشکل دانشجو ها نداشتن قدرت تحلیل است.
دکتر شیخ رضایی: بله و این به نظر من هیچ ربطی به رشته ی فلسفه و غیر فلسفه ندارد. این به خاطر این است که زیرساخت آموزش و پرورشی اش درست نیست.
* حالا با این نگاه که ما بیاییم و قدرت تحلیل را به دانشجو یاد بدهیم، در طول چهار سالی که دانشجو تا فارغ التحصیلی در دانشگاه می گذراند، چه برنامه ی آموزشی ای به نظرتان باید ارائه بشود؟ و اگر خواستید توضیح بدهید که اکنون در ایران چه برنامه ای دارد ارائه می شود؟ استادان چه چیزی را دارند به دانشجویان آموزش می دهند؟ و چه چیزی را باید آموزش بدهند؟
دکتر شیخ رضایی: این که چه چیزی را آموزش می دهند، به نظر من بخشی از کار شما می تواند همین باشد که بروید طرح درس ها را در بیاورید. خودتان هم که درگیرش هستید. ببینید که مثلا آیا وزارت علوم برای دوره ی کارشناسی فلسفه برنامه ی مصوبی دارد. تقریبا می شود این که چه چیزی را درس می دهند بدین گونه به دست آورد. تقریبا هم ما می دانیم. برنامه ی آموزش فلسفه در ایران الگو برداری شده از یک برنامه ی قدیمی فلسفه ی قاره ای، (عمدتا فرانسوی) است و تاریخ محور است. در واقع مهم ترین ویژگی برنامه ی آموزش فلسفه در ایران تاریخ محوری است. یعنی این طور تصور می شود که وقتی دانشجو در سال اول وارد دانشگاه می شود باید از آن جایی شروع کند که تاریخ فلسفه آغاز می شود. یعنی باید شروع کند به خواندن پیش سقراطیان. بعد همین طور جلو بیاید و در ترم های دیگر ارسطو و افلاطون و قرون وسطا بخواند. اگر به عناوین درس ها هم دقت کنید تاریخی است. مثلا از فلان تا فلان. شما این درس ها را داشته اید.
* از بیکن تا هیوم!
دکتر شیخ رضایی: بله. این گونه به نظر می رسد که در سال چهارم و در ترم های آخر می رسد به فلسفه ی معاصر. سال اول از دوره ی پیش سقراطی و مبادی تاریخی فلسفه شروع می شود تا درس فلسفه ی تحلیلی یا معاصر که دانشجو در سال چهارم می تواند بگیرد. به همین خاطر آموزش فلسفه در ایران اولا موضوع محور نیست، تاریخ محور است؛ و ثانیا اقتضای تاریخ محوری این است که آخرین جایی که به آن می رسند فلسفه ی معاصر باشد. در صورتی که در دانشگاه های انگلیسی زبان (در دانشگاه های آلمان نمی دانم چگونه است) یا آن جاهایی که فلسفه ی تحلیلی رایج است، درس های فلسفه عمدتا موضوع محورند. تاریخ محور نیست. یعنی شما درستان موضوع دارد. مثل فلسفه ذهن. در درس فلسفه ی ذهن ممکن است که نظرات افلاطون را ببینید؛ نظرات دکارت را ببینید؛ منتها تا آنجا که مربوط به فلسفه ی ذهن است. الگوی آموزش فلسفه در کشور های آنگلوساکسون از الگوی آموزش علم گرفته می شود. شما وقتی فیزیک می خوانید خیلی به شما یاد نمی دهند که تاریخ فیزیک چه بود. می گویند که آن چیزی که الان فیزیک است این است. در کشورهای آنگلوساکسون هم تقریبا این طوری است. مثلا در فلسفه ی ذهن مقداری بحث های تاریخی می خوانیم؛ دکارت را می خواینم؛ لاک را می خوانیم؛ هیوم را می خوانیم، ولی بعد از چند جلسه وارد بحث های رایج در فلسفه ی ذهن می شویم. این که تئوری های فلسفه ی ذهن چیست. مثلا یکی دو جلسه درباره ی دوئالیسم گفته می شود؛ بعد راجع به نظریات اینهمانی صحبت می شود. نظرها و نقد ها گفته می شود. کتاب معرفی می شود. همین دانشجویی که فلسفه ی ذهن خوانده و در آن نظر دکارت را راجع به فلسفه ی ذهن خوانده است، در درس معرفت شناسی دوباره با دکارت روبرو می شود. این دفعه با قسمت اپیستمولوژی دکارت روبرو می شود. ولی در ایران ما در یک درس همه ی نظرات یک شخص را می گوییم و بعد به سراغ شخصیت بعدی می رویم. ولی در آنجا ممکن است با یک شخص به واسطه ی موضوعات مختلف در درس های مختلف روبرو بشوید. در واقع مهم ترین تفاوتی که برنامه ی آموزش فلسفه در اینجا با کشورهای غربی (حوزه فلسفه تحلیلی) دارد همین مسئله ی موضوع محوری و تاریخ محوری است. البته آنجا هم بعضی درس ها هست که تاریخی است، یعنی ماهیتش تاریخی است. مثلا درس تاریخ علم در قرن 17 یک درس تاریخی است. ماهیت این درس تاریخ است. ولی به جز این، تقریبا همه ی درس های اصلی موضوع محورند. می توانم بگویم این مهم ترین تفاوت است. تقریبا الان کشور انگلیسی زبانی نیست که الگویی تاریخی مثل ما داشته باشد.
* یعنی احتمالا می توانیم بگوییم که دانشجو را در ایران می خواهند متخصص تاریخ فلسفه پرورش بدهند. یعنی خروجی دانشگاه متخصص تاریخ فلسفه باشد.
دکتر شیخ رضایی: این، ریشه در نظامی دارد که ما از آن الگوبرداری کرده ایم. ظاهرا الان در آلمان و فرانسه هم تا حدی اینطور هست. تاریخ چیزها خیلی مهم است. یعنی کسی که در فرانسه تز دکتری می نویسد تا جایی که من می دانم باید حتما به تاریخ مسئله اشاره بکند. در صورتی که شما می توانید در انگلستان یا اسکاتلند یا کانادا یا آمریکا تز دکترایی راجع به موضوعی بنویسید و یک کلمه هم راجع به تاریخش حرف نزنید. ولی به هر حال من فکر می کنم حتی اگر این تصمیم برای ما ناممکن باشد که دانشگاه های ما همه موضوع محور شوند، ولی می شود تلفیقی از این دو ایجاد کرد. یعنی می شود دانشجو در دو سال نخست دوره ی کارشناسی، با سیر تاریخی فلسفه آشنا بشود یعنی ببیند که از کجا شروع شد و به کجا ختم شد. بعد از آن، در سال های سوم و چهارم، (که کلاس های آنها احیانا با دانشجویان فوق لیسانس می تواند یکی باشد) درس ها دیگر می تواند موضوعی باشد. حتی درس هایی که تم های فلسفه قاره ای دارد. یعنی مثلا یک درس می تواند اگزیستانسیالیسم باشد، یک درس می تواند معرفت شناسی باشد، فلسفه ی ذهن باشد و دیگر تم های مختلفی که هست.
* یعنی به نظر شما آموزش تاریخی فلسفه قدرت تحلیل را از دانشجو ها می گیرد؟
دکتر شیخ رضایی: قدرت تحلیل را نمی گیرد ولی مشوق این که شما روی مسئله متمرکز بشوید نمی شود. وقتی در کلاس راجع به کانت صحبت می شود و موضوع کانت است، از زندگی این آدم می شنوید؛ از دوران تاریخی اش می شنوید؛ از کاری که در متافیزیک کرده است می شنوید؛ از کاری که در زیبایی شناسی کرده می شنوید؛ مقدار زیادی مطلب پوشش داده می شود. برای همین، فرصت این که دانشجو روی یک چیز متمرکز بشود را می گیرد. در صورتی که اگر زیبایی شناسی کانت را در درس زیبایی شناسی بخوانید؛ متافیزیک را در درس متافیزیک و معرفت شناسی اش را در درس معرفت شناسی با تم روبرو هستید. این کار یک خصلت دیگری که دارد این است که به دانشجویان یاد می دهد که با مسئله ی فلسفی روبرو شوند و سعی کنند آن را حل کنند. در واقع مهم ترین ضعف نظام آموزش فلسفه ی ما این است که از آن فیلسوف در نمی آید. اساتید فلسفه ی ما بیشتر معلم فلسفه اند. دانشجو ها هم فیلسوف نمی شوند. به خاطر این که در واقع ما در دوره ی آموزش عالی یاد نمی دهیم که با مسئله شروع کنیم؛ یعنی این که مسئله ای وجود داشته باشد و ما به دنبال راه حل های آن بگردیم. ما مسئله ها را به صورت تاریخی می بینیم نه به صورت مسئله: این گونه که یک دانشجو فکر کند که چه راه حل هایی برای مسئله ی استقرا در فلسفه ی علم ارائه شده است و خودم چه طوری می توانم چیزی به آن اضافه بکنم، نیست. دید تاریخی باعث می شود که تمرکز روی مسائل کم بشود. فقط یک دید کلی تاریخی به ما می دهد.
* هیچ وقت فکر نکردید که بی مسئلگی یکی از مشکلات دانشجویان ماست؟
دکتر شیخ رضایی: چرا! البته این گونه نیست که دانشجوی غربی ای که مثلا در انگلیس فلسفه می خواند، آدمی است که با یک سری مسائل وجودی سر و کار دارد و آدم عمیقی است؛ نه! این طوری نیست. بعضی از دانشجویان ما اتفاقا خیلی بیشتر مسئله دارند. ولی ما در سیستم آموزشی مان عادت نمی کنیم که با مسئله سر و کله بزنیم. این، در نوشتن کتاب ها هم خود را نشان می دهد؛ در تزهایی که بچه ها می نویسند هم خود را نشان می دهد.
تفاوت دیگری که نظام آموزشی ما با نظام آموزش فلسفه در غرب دارد (باز هم می گویم در
کشور های انگلیسی زبان که فلسفه ی تحلیلی در آن ها غالب است ) این است که در آنجا هر درسی علاوه بر ساعت کلاسی ای که استاد اصلی درس را می دهد، در هفته معادل همان ساعت یا یک مقدار کم تر از آن، کلاس دیگری هست به اسم تمرین. ما این سنت را در دپارتمان های فنی و علوم داریم. مثلا استاد می آید؛ دو ساعت در هفته فیزیک حرارت درس می دهد، و یک ساعت در هفته هم حل تمرین دارد. استاد این کلاس های حل تمرین معمولا دانشجویان دکتری هستند یا بعضی وقت ها خود استاد. در این کلاس، مسئله حل می شود. الان تقریبا در آن کشورهایی که گفتم درس ها اینطوری است. یک مقدار استاد درس می دهد و یک بخشی از درس کلاس های تمرین است. ممکن است در سال اول که 200 نفر دانشجوی 18 ساله وارد دپارتمان می شوند، همگی در یک آمفی تئاتر بنشینند و یک استاد درس بدهد. در این جا فقط گوش می دهند. تمرینی وجود ندارد و کسی حرفی نمی زند. کلاس های تمرین تعدادش از ده پانزده نفر نباید بیشتر باشد. یعنی آن جمعیت به گروه های 15 نفره می شکند تا فرصت حرف زدن برای تک تک آدم ها باشد. کاری که در این کلاس ها می شود این است: متن تعیین می شود؛ مثلا استاد در این هفته در فلسفه ی علم ابطال گرایی پاپر را درس می دهد، مربی (آن کسی که کلاس تمرین را اداره می کند) می گوید که این هفته فلان فصل از این کتاب پاپر را می خوانیم. و معمولا هم گزینه داده می شود. هر کسی می تواند یا این را بخواند یا آن را و یا آن دیگری را. دو سه تا متن مشخص حدود 20 یا 30 صفحه برای هر هفته. خوب هرکسی باید این ها را بخواند. و این، تمرین ِ خواندنِ متن ِدستِ اول است. (یکی از مهم ترین مسائل ما همین است که ما در دانشگاه ها متون دست اول نمی خوانیم. فلسفه را همیشه از طریق گزارش کسانی که راجع به کار فیلسوفان گزارش داده اند می خوانیم. مثلا از طریق کاپلستون می فهمیم که هگل چه گفته است. این به خاطر مسئله ی زبان هم هست.) بعد، در این کلاس های تمرین سوال مطرح می شود که مثلا شما اگر این متن را خواندی به این سوال در یک صفحه جواب بده. بعد، همه ی وظیفه ی مربی در کلاس این است که بحث را بگرداند. از چیزهایی که بچه ها خوانده اند سوال طرح کند و نظر دیگران را بخواهد، ببیند که آیا به نظر بقیه درست است، تا اینکه دیگران شروع کنند به استدلال کردن. برای مربی ها طیفی از چیز ها مشخص می شود که بچه ها باید یاد بگیرند، مثلا باید یاد بگیرند در یک زمان مشخصی حرف بزنند؛ یاد بگیرند که به حرفی که کنار دستی شان می زند گوش بدهند و از نظر خودشان دفاع بکنند؛ یاد بگیرند متن بخوانند؛ یاد بگیرند بنویسند. همه ی این کار ها در کلاس های تمرین انجام می شود. ما در نظام آموزشی خودمان این کلاس های مکمل را نداریم تا متن خوانی و بحث بشود. این کلاس ها برای بچه های سال سوم و چهارم که خیلی بیشتر می دانند، کلاس های خیلی جدی ای می شود. یعنی در آن بحث در می گیرد و هر کسی نظر خودش را می دهد و از نظر خودش دفاع می کند، برای چیزی که خوانده است دلیل می آورد.
* یعنی کلاس به شکلی که ما در ایران داریم در آنجا وجود ندارد؟
دکتر شیخ رضایی: چرا! این فقط یک بخش از کار است. گفتم، مثلا خود استاد دو ساعت در هفته درس می دهد. ولی ممکن است آن کلاس آن قدر شلوغ باشد که فرصت پرسش و پاسخ و بحث نباشد. این در آن کلاس های مکمل جبران می شود. کلاس های ده نفری با مربی ای که سعی می کند اطلاعاتی از خودش ندهد. سعی می کند بر اساس درسی که به بچه ها داده شده و متنی که خوانده اند بحث را در کلاس تشویق کند.
* حالا سوالی می پرسم در باره ی کلاس های درس. که البته احتمالا این سوال برای دانشجویان خارج از کشور موضوعیت ندارد، چرا که آنگونه که شما می فرمایید کلاس، وقتشان را خیلی درگیر نمی کند. ما در اینجا کلاس هایی داریم به این شکل که استادی می آید؛ به مدت یکی دو ساعت چیزهایی می گوید و دانشجویان مخاطبان خاموشی هستند که اطلاعاتی می گیرند و می روند. آن گونه که من فهمیدم در خارج از کشور این اتفاق یکی دو ساعت در هفته می افتد و مابقی کلاس های مکمل هستند...
دکتر شیخ رضایی: نه! برای هر درس این گونه است. مثلا 5 تا درس دارند، در هر درسی یک ساعت یا یک ساعت و نیم خود استاد حرف می زند. به اندازه ی همان یا کمی کمتر، کلاس مکمل است. یعنی 5 تا یک ساعت، کلاس اصلی و 5 تا یک ساعت، مکمل است. نه این که در کل هفته فقط دو ساعت باشد. آنجا هم مثل همین جاست. شما واحد می گیرید. هر درسی یک کلاس اصلی دارد و یک کلاس مکمل.
* خوب. حالا جایگاه آن کلاس های اصلی چیست؟ اگر این کلاس ها نباشد چه اتفاقی در آموزش فلسفه می افتد؟ اگر کلاس نباشد چه می شود؟
دکتر شیخ رضایی: نمی شود! در واقع آنجاست که شما اطلاعات اصلی را می گیرید. آنجاست که استاد به شما چکیده ی بحث را می گوید. اولا خود او در آن موضوع مسلط است؛ متون مختلفی را دیده است و بحث را مطرح می کند. دلایل له و علیه اش را می گوید. ابتدای جلسه روی یک برگه ی کاغذ مقالات اصلی که در آن زمینه نوشته شده است را می دهد. (یا اول ترم این کار را می کند.) مثلا استاد می گوید 5 جلسه ی اول مختص این موضوع با این مقاله ها است، 5 جلسه ی دوم آنها. چرا که شما اگر خودتان خواستید بخوانید، بدانید که چه کنید. آموزش آنجاست. همان اطلاعاتی را که استاد در دو ساعت می دهد، دانشجویی که با موضوع آشنا نیست اگر بخواهد خودش با سعی و خطا پیدا کند ممکن است دو ماه طول بکشد.
* خوب استاد همان صحبت هایی را که در کلاس می کند می تواند مکتوب بکند و در چند صفحه به بچه ها ارائه بکند. آنگاه دلیلی برای وجود کلاس نمی ماند. واقعا چه لزومی برای کلاس هست؟
دکتر شیخ رضایی: مشخصا هیچ موقع متن مکتوب جای درس شفاهی را نمی گیرد. اولا؛ این که من گفتم در آن کلاس های مکمل بحث در می گیرد به این معنا نیست که در کلاس های اصلی به هیچ وجه بحث نشود. ممکن است وسط بحث برای کسی سوالی پیش بیاید و بپرسد. این طور نیست که هر کس سوالی برایش پیش آمد به او بگویند نگه دار تا آخر هفته بحث کنیم. به هرحال در جریان کلاس بحث می شود. ثانیا من فکر می کنم شفاهی خیلی مهم است. به هر حال یادگیری ما مقدار زیادی شفاهی است.
یک مسئله ی دیگری که من می خواستم بگویم تکنولوژی آموزشی ای است که استفاده می شود. یعنی انواع تکنولوژی های آموزشی در کلاس هست که همراه با آن متن مکتوبی که شما می گویید نیست. در این سال های اخیر معمولا در دانشگاه ها (با تکنولوژی کامپیوتر و شبکه که هست)، استاد تمام آنچه را که می خواهد جزوه کند و بگوید، روی قسمتی از شبکه ی دانشگاه قرار می دهد و کسانی که آن درس را دارند به آن جزوه ها دسترسی دارند. بنابراین همه ی آنچه که شما به عنوان متن مکتوب می گویید از ابتدای ترم در اختیار هست . هر کس که بخواهد می تواند قبل از کلاس بخواند. این، دو خاصیت دارد: اولا جزوه نویسی (این که استاد بگوید و همه بنویسند) دیگر معنی نخواهد داشت. همه ی متن ها به صورت تایپ شده در آن صفحه ی درسِ مورد نظر هست. بنابراین جزوه نویسی منتفی می شود. تکنولوژی های دیگری را هم سعی می کنند در کلاس استفاده کنند که این بحث مکتوب را تکمیل می کند. مثل تکنولوژی نمایش متن روی پرده. (مثلا دارید از نیوتون بحث می کنید، نیم صفحه یا یک پاراگراف از متن اصلی نیوتون را روی پرده نمایش می دهید.) یعنی کلاس کارکرد هایی دارد که خواندن ِتنها ندارد. آن قسمت جزوات برای خیلی از درس ها هست. مثلا شما درس فلسفه ی ذهن دارید، وقتی ثبت نام می کنید به صورت اتوماتیک در آن قسمت فلسفه ی ذهن می توانید بروید و همه ی جزوه ها و سوال ها در آن هست. همین سوال و جواب هم چیزی است که با متن مکتوب نمی شود. دانشجو سوال کند و استاد جواب بدهد.
* پس اگر درست فهمیده باشم تأکید شما روی امکان سوال و جوابی است که بین استاد و دانشجو پیش می آید.
دکتر شیخ رضایی: بله! این مسئله ی مهمی است. ولی حتی اگر این هم نبود، این که ما شفاهی بشنویم که کسی توضیح دهد، به نظرم خیلی مهم تر از این است که چیزی را بخوانیم. خیلی بهتر می فهمیم. مثلا شما مقایسه کنید کتاب های درسی را با درس هایی که استاد می دهد. کتاب ها معمولا خیلی حالت رسمی دارد و در آن ممکن است از مثال هایی که خیلی ملموس و عینی است استفاده نشود ولی صحبت شفاهی راحت است؛ راحت صحبت می کند ؛ مثال می تواند بزند؛ کسی اگر نفهمید دوباره توضیح می دهد. هیچ چیز جای کلاس را نمی گیرد.
* بحث شما درست است. ولی در ایران استاد به صورت متکلم وحده است. صحبت هایی می کنند که می توانیم در کتاب بخوانیم. برنامه ی آموزشی در ایران کمی کلاس محور است.
دکتر شیخ رضایی: بله! چون اولا آن چیزی که استاد در کلاس می گوید مهم است. یعنی در واقع خیلی وقت ها امتحان از جزوه است. این مسئله که شما خودت چیزی اضافه بر آن ها بخوانی مطرح نیست. بله در ایران این گونه است.
حالا شما که دارید تفاوت ها را می گویید، نکته ی دیگر آن که در واقع آنجا از همان سال اول که دانشجو وارد می شود در هر درسی بدون استثنا ، قسمتی از نمره ی درس مقاله است. یعنی باید برای هر درسی حداقل یک مقاله نوشته بشود و به طور معمول هر درس دو مقاله. (چیزی که
می گویم در انگلستان است آمریکا را نمی دانم) موضوع اولین مقاله ای که دانشجو باید تحویل بدهد، به خصوص برای دانشجویان سال های اول، کاملا مشخص است. چون این خودش خیلی گیج کننده است که به دانشجوی سال اول بگویید که برو راجع به چیز هایی که در درس خوانده ای مقاله بنویس . یعنی مثلا 15 تا سوال هست که شما می توانید یکی را انتخاب کنید و درباره ی آن مقاله بنویسید. همچنین برای هر سوالی معلوم است که از چه منابعی باید استفاده شود. چون این نیز برای یک دانشجویی که تازه از دبیرستان آمده و سیستم کتابخانه را نمی شناسد و نمی داند کدام کتاب را باید استفاده کند و ... گیج کننده است. مثلا سوال این است که نظر پوپر راجع به ابطال شدن نظریه ی تکامل چیست؟ آیا این نظریه ابطال پذیر است یا نه؟ رجوع کنید به این کتاب های پاپر. یعنی خیلی جهت دهی شده و روشن است که شما برای پاسخ به این سوال چه کار باید بکنید. ضمن این که خودتان به هر حال باید در آخر کار نظر خود را بگویید. آن مقاله ای که نیم ترم باید تحویل داده بشود، مقاله ای است که تحویل دادنش اجباری است. یعنی شما اگر تحویل ندهید آن درس را پاس نمی کنید، ولی به شما نمره نمی دهند. فقط شما آن را می نویسید و به استادتان می دهید؛ او می خواند؛ نکات انتقادی خودش را می گذارد و به شما بر می گرداند تا یاد بگیرید که چگونه باید مقاله بنویسید. ولی آن مقاله ی پایان ترم نمره می گیرد. مثلا 40% یا 50% نمره ی کلاس مقاله است. در همه ی درس ها باید مقاله نوشته شود. این هم خیلی نکته ی مهمی است. اولا مقاله ای که می نویسند باید تحلیل، نظر و حرف خودشان باشد. اینکه شما بگویید «الف این را گفت» و «ب این را گفت» و «ج این را گفت» این مقاله قاعدتا مقاله ی خوبی به حساب نمی آید. شما باید یک جایی هر چند کوچک بگویید که نظر من این است. این جای بحث به نظر من این طور است. منابع باید دیده شود. اسلوب مقاله نویسی باید در آن رعایت بشود. مقدمه داشته باشد، پاراگراف هایش اینگونه باشد، نتیجه داشته باشد، سیستم منبع دهی اش درست باشد. این ها تمرین نگارش آکادمیک است. مقاله نویسی جزء لاینفک آموزش است. البته در همه ی رشته ها این گونه است. مخصوص فلسفه نیست. در مقاله نویسی مهم این نیست که فقط نوشته بشود، مهم این است که استاد یا مربی بخواند، نظر بدهد و به دانشجو برگرداند تا او هم بازخوردی بگیرد و بداند که دفعه ی بعد چه کار بکند.
* موضوع مقاله گفتید در ابتدا مشخص می شود؟
دکتر شیخ رضایی: بله! موضوع مقاله ها با توجه به موضوع درس معلوم است.
* و اگر کسی به آن موضوعات علاقه ای نداشت؟
دکتر شیخ رضایی: طیف وسیعی دارد. گفتم مثلا برای یک درس به شما 15 تا سوال می دهند که این 15 تا سوال همه ی بحث های درس را پوشش می دهند. منتها سوال ها خیلی باز است. سوال این گونه نیست که مثلا به شما خط بدهد که حتما این حرف را بزن. چیز بازی است که شما مثبت یا منفی می توانید درباره ی آن حرف بزنید. ولی خوب بالاخره باید در چارچوب درس مقاله بنویسید دیگر. نمی شود که کسی بگوید من هیچ کدام از این ها را دوست ندارم.
* پیش از اینکه وارد بحث آزمون و ارزشیابی بشویم، مسئله ای را می خواهم در ادامه ی همان سوال قبلی درباره ی نقش استاد مطرح بکنم. آقای دکتر ادیب سلطانی در مقدمه ی کتاب منطق ارسطو یک بند درباره ی فلسفه ی آموزش دارند. به نظر ایشان در عصر جدید و با دسترسی به اینترنت و اطلاعات ، در هر موضوع و به هر اندازه ای که بخواهیم، نقش استاد به عنوان کسی که بیاید و اطلاعات بدهد از بین می رود، چرا که جایگزین بهتری برای استاد هست. حالا به نظر شما با توجه به آنچه گفتم نقش استاد چیست؟
دکتر شیخ رضایی: ببینید! همه ی این حرف هایی که ما زدیم درباره ی دوره ی کارشناسی فلسفه است. به خاطر این که شما وقتی دوره ی کارشناسی تان تمام شد، پا به دوره کارشناسی ارشد و دکتری گذاشتید، کلاس ها عوض می شود. این که اطلاعات قابل دسترس است که شکی نیست ولی فرض کن شما چیزی از جانورشناسی نمی دانید و درسش را هیچ موقع نخوانده اید. به شما می گویند که بروید راجع به جمعیت شناسی جانوران اطلاعات کسب کنید. خوب دنیایی از اطلاعات وجود دارد. اگر در گوگل بزنید به شما مقاله تخصصی می دهد؛ ژورنال می دهد؛ کتاب می دهد. ولی اگر کسی به شما نگوید که از کجا شروع کن خیلی طول می کشد تا مسیر درست را پیدا کنید. حالا آن کسی که به شما می گوید، یا می تواند استاد باشد یا کتاب آموزشی. به همین خاطر این که اطلاعات زیادی در دسترس است نافی این نیست که در دوره ی کارشناسی ما هنوز احتیاج داریم کسی درست هدایتمان کند. آدم مدام باید سعی و خطا کند؛ نمی داند از کجا باید شروع کند؛ نمی داند این آدم هایی که اسم همه ی آن ها در اینجا [گوگل] می آید کدام هاشان مهم اند؟ کدام هاشان جریان اصلی این علم اند؟ کدام ها حاشیه ای اند؟ در فلسفه این مهم است دیگر! در همه ی رشته ها مهم است. برای همین فکر نمی کنم چیزی بتواند جای آن هدایت را بگیرد. اتفاقا هر چه اطلاعات بیشتر باشد، آن مهم تر است. هر چه حجم آن بیشتر بشود راهنمایی درست مهم تر می شود.
* البته حالا که نقل قول کردم، کامل نقل کنم. ایشان هم در ادامه می گویند که نقش استاد این است که شیوه های دسترسی به اطلاعات و شیوه های پردازش اطلاعات را آموزش بدهد.
دکتر شیخ رضایی: بله! این ها در واقع جایگزین آن نمی شود. ولی در دوره ی کارشناسی ارشد و دکتری فرض بر این می شود که شما در دوره ی کارشناسی یک حجم معقولی از اطلاعات فلسفی را دارید. کلاس های کارشناسی ارشد و دکتری معمولا سمینار است. به آن معنا کلاس نیست. (این که استاد بیاید و یک موضوع را مطرح کند و بگوید الف این را گفت و ب این را گفت) سمیناری است که موضوع تخصصی تر دارد. اگر آنجا [کارشناسی] نام درس فلسفه ی علم بود، اینجا سمینارهایی دارد با موضوع مثلا کل گرایی در فلسفه علم. 10 یا 15 مقاله ی اصلی آن را به شما می دهند ، جلسه ی اول و دوم استاد توضیحات کلی ای راجع به موضوع می دهد که کل گرایی یعنی چه؟ بعد هر جلسه یکی از دانشجو ها مقاله ای را ارائه می کند. ارائه نه به این معنا که مثلا من انگلیسی بخوانم و به فارسی تعریف بکنم. در واقع تحلیل می کند، ایده را مطرح می کند ؛ موافقین و مخالفینش را می گوید؛ نظر خودش را می گوید. استاد در اینجا هدایت بحث را بر عهده دارد. خود بچه ها می توانند تعیین کنند که در همان چارچوب کلی تر چه موضوعی را دوست دارند. مثلا اسم سمینار ذهن، زبان، معرفت است. استاد در ابتدا می پرسد که شما ها به چه چیزی علاقه دارید؟ دانشجویان مثلا می گویند به فلان قسمت معرفت شناسی و حالا مقالاتی که انتخاب می شود از آن حوزه انتخاب می شود. به این سمت می رود که بچه ها چه چیزی را دوست دارند. جنبه ی کلاسی به آن معنا از بین می رود.
چند نکته ی دیگر را تا یادم نرفته است درباره ی آزمون بگویم. (این ها همه مبتنی بر مشاهدات خود من است، تعمیم نمی دهم. در دانشگاه خود ما در انگلیس اینگونه بود ولی بقیه را نمی دانم) در امتحان کتبی که تقریبا 50 % نمره را دارد همیشه به دانشجو حق انتخاب داده می شود. به این معنا که لازم نیست دانشجو همه ی درس هایی که در طول ترم پوشش داده شده است را بلد باشد تا نمره ی کامل بگیرد. مثلا فرض کنید شش یا هفت موضوع مطرح شده است. گفته می شود که شما اگر دو یا سه یا چهار موضوع را بلد باشید، برای امتحان کافی است. مثلا در امتحان نوشته شده است که از 7 سوال زیر به دو سوال یا سه سوال پاسخ بدهید. به همین خاطر این اختیار را به دانشجو می دهد تا در قسمت هایی که دوست دارد متمرکز بشود. این نکته ای بود که می خواستم بگویم. بعد این که، سوال های امتحان سوال های مفهومی و باز است. یعنی کسی از شما نمی پرسد که شخص الف درباره ی موضوع ب چه نظری داشت، بلکه مفهومی است؛ یعنی در جواب یک سوال شما انگار باید یک مقاله ی کوچک بنویسید. یک مقاله ی یک صفحه ای یا دو صفحه ای. به کسانی که آنجا ورقه صحیح می کنند این را به عنوان یک راهنمایی می گویند که اگر دیدید که جوابی در امتحان خیلی خوب است، به این معنا خیلی خوب است که دانشجو کتابی را خوانده است و کامل گفته است که درباره ی آن موضوع الف چه گفته یا ب چه گفته است و جیم جوابش را چه داده است، خیلی شسته رفته و پاکیزه، ولی خودش هیچ حرفی نزده است، از او باید نمره کم بشود. یعنی اتفاقا این ملاک است. به هر حال مهم است که خودش نظر بدهد. ضمن این که باید نشان بدهد که آن چه را در کلاس گفته شده است نیز بلد است. پس سوال ها مفهومی است. دو سه سوال را باید در زمان دو سه ساعت پاسخ داد. نکته ی دیگری که مهم است این است که نمرات دانشجوی سال اول و دوم در معدلش حساب نمی شود. فقط باید پاس کند. زیرا می گویند تازه از محیط دبیرستان آمده و نباید فشار نمره رویش باشد. و با خیال راحت کارش را بکند.
* پس در آزمون پایان ترم هم قدرت تحلیل دانشجویان آزموده می شود. برخلاف ایران که انبانی از اطلاعات درخواست می شود. پس آزمون، یکی کتبی است و یکی هم مقاله.
دکتر شیخ رضایی: بله. بعضی درس ها هم پیش می آید که اصلا آزمون نداشته باشد. فقط مقاله باشد.
* به این ترتیب دانشجو به آزمون گذاشته می شود. حالا یک استاد چه طور می تواند خود را به آزمون بگذارد؟ از کجا می فهمد که خودش دارد کار درست و خوبی انجام می دهد؟
دکتر شیخ رضایی: سیستم جوری است که اگر استاد خوب نباشد، بیرون می افتد. شما برای این که آنجا کار آکادمیک بگیرید حتما باید سابقه خوب آکادمیک داشته باشید. مثلا در ژورنال های خوب مقاله چاپ کرده باشید. سیستم ارتقای استاد به این بستگی دارد که مقاله و کتاب و ... داشته باشد. در ایران هم همین است. منتها اینجا مسئله این است که اولا مجلات علمی ما خیلی مجلات خوبی نیستند تا هر مقاله ای را چاپ نکنند. شما در مجلات خوب علمی پژوهشی هم خیلی چیز های ضعیف پیدا می کنید. ناشران ما ویراستار موضوعی- محتوایی ندارند. شما کتابی را که به یک ناشر خیلی خوب در تهران می دهید هیچوقت آن را برای داوری به کسی نمی دهد. می گوید خوب وقتی شما عضو هیئت علمی هستید لابد کتاب خوبی دارید. ولی در آنجا سیستمی وجود دارد که هم مقالات و هم کتاب ها داوری می شود.
* این ها که برآیند تفکر استاد و تولید های فکری اوست! استاد کار آموزشی خود را چگونه به آزمون می گذارد؟
دکتر شیخ رضایی: برای این معمولا چند فاکتور تعبیه می کنند تا آموزش درست انجام بشود. یک سری چیزهای اداری است که ممکن است در ایران هم باشد. شاید خوب عمل بکند شاید بد. مثلا برای دانشجوی سال اول به جز استاد ها یی که دارد یک آدم دیگری (مسئول دوره) هم هست که بر کار او نظارت کلی دارد. اگر شما هر اعتراضی به محتوای درس یا شخصیت استاد یا نحوه ی رفتار او دارید، می توانید به او گزارش بکنید (چه شناخته شده و چه ناشناس). این واقعا جدی پی گیری می شود. اعتراض هم می تواند بر محتوای درس باشد و هم بر این که استادی سوء استفاده می کند. یک کار دیگری که انجام می شود و در ایران هم می خواست انجام بشود اما مقاومت و سر و صدا شد؛ این است که درس ها هم می چرخد. یعنی این طور نیست که یک آدمی 25 سال ،بدون این که کس دیگری باشد، خودش یک درس را بدهد. به هر حال مثلا یک یا دو ترم استاد درسی را ارائه می دهد و بعد یک درس دیگر را ارائه می کند. این باعث می شود که آن کسی که درس را جدید می گیرد منابع جدید تر را ببیند. و این دایره تنوع کار استادان را زیاد می کند. یک مکانیزم ارزیابی کلی دیگر هم هست. یعنی چه مربی و چه استاد اصلی، یک یا دو جلسه کسی به صورت پیش بینی نشده می آید و در کلاس اش می نشیند. سالی یک بار یا دو بار کسی در کلاس درس او می نشیند و بررسی می کند.
* به عنوان سوال آخر، آیا شما توصیه می کنید که دانشجویان ایرانی برای ادامه ی تحصیل به خارج از کشور بروند؟
دکتر شیخ رضایی: برای فلسفه؟
* بله
دکتر شیخ رضایی: این سوال خیلی مشکلی است. به خاطر جنبه های مختلفش مشکل است. یک مسئله این است که اصلا بروند یا نروند، یک مسئله این است که از چه مقطعی بروند. ما فرض بگیریم که کشور ما به اندازه ی کافی پول دارد و ما می توانیم کسانی را بفرستیم. یک مسئله این است که اصلا به درد می خورد که بفرستیم یا نه. مسئله ی دیگر این است که از چه دوره ای. از دوره ی لیسانس بروند یا فوق لیسانس.
من با اینکه دانشجو برود موافقم. فاصله ی ما با غرب در علوم انسانی نسبت به علوم محض و مهندسی خیلی بیشتر است. با رفتن موافقم. ولی فکر می کنم این که فقط برای دوره ی دکتری بفرستیم هم خوب نیست. از پایین تر باید بروند. شاید بد نباشد که دولت پول بدهد تا کسانی بروند و آنجا لیسانس بگیرند، فوق لیسانس بگیرند دکترا بگیرند. منتها این خیلی بحث مفصلی است که ما کجا بفرستیم؛ پیش کی بفرستیم؛ در چه موضوعی بفرستیم؛ و اینکه از آن کسی که رفت چه طور استفاده بکنیم، یعنی آن چیزی را که رفت و دید چه طور اینجا بیاورد. ما چه سوال هایی داشته باشیم که این آدم برود آنجا یاد بگیرد و بیاورد. چون مسئله فقط محتوا نیست که برود یاد بگیرد و دکتر بشود. مسئله این است که برود به یک سیستم آکادمیک، از پایه ی اول تا آخر یک سیستم آکادمیک را برود و بعد ریزه کاری های سیستم آکادمیک را یاد بگیرد. این شاید از آن مسئله ی محتوا مهم تر باشد. این که یک سیستم آکادمیک چگونه کار می کند. چه طور دانشجو می گیرد؛ چگونه درس داده می شود؛ چه تکنولوژی به کار برده می شود. بنابراین من موافقم. منتها این چیزی است که در داخل کشور خیلی مخالف دارد. خیلی ها فکر می کنند که ما در علوم انسانی اصلا احتیاجی نداریم که کسی را بفرستیم؛ خودمان بهتر از آن را داریم. یا این که این ها ترویج افکار خاصی است. الان هم فرستادن دانشجوی بورسیه قطع شده است. رشته هایی که دکتری آن را داریم که نمی فرستند. همان زمانی هم که می فرستادند مثل بقیه ی کارها خیلی بی در و پیکر بود. نه نظارتی بر این بود که به چه دانشگاهی برود و پیش چه کسی برود؛ چه کار بکند. فقط یک سری مسائل اداری بود. مثلا خروج از کشور چگونه باشد، روابطش با سازمان نظام وظیفه چگونه باشد. مثلا ما آن زمان برای رشته ی فلسفه رفتیم ولی کارشناسی که باید دانشگاه و استاد را تایید می کرد ، استاد حقوق دانشگاه تهران بود. یعنی سر در نمی آورد، از روی اسم دانشگاه می گفت که خوب است و این طوری فایده ندارد.
* حالا امیدوار هستید که وضع آموزش فلسفه در ایران بهبود پیدا بکند؟
دکتر شیخ رضایی: این هم بد نیست بگویم که نسبت به ده سال پیش در حوزه ی فلسفه تحلیلی به نظرم خیلی پیشرفت کرده ایم. الان دانشجو ها قابل مقایسه نیستند، زبانشان خوب شده است، متن می خوانند . بعضی از دانشجویان خودشان از آمریکا یا اروپا بورس گرفتند. یعنی پیش زمینه دانشگاهی خوبی بوده که این ها توانسته اند بورس بگیرند. به نظرم در حوزه ی فلسفه ی تحلیلی و فلسفه علم نسبت به ده سال پیش خیلی بهتر شده است. منابع بیشتر شده است آدم ها بیشتر شده اند و دانشجوی علاقه مند و باسواد هم بیشتر است.
منابع :
الف ) http://jomjomak.blogfa.com/post-10.aspx
ب ) http://jomjomak.blogfa.com/post-9.aspx
