تبليغاتX
آيينه نگاه - خدایگان و بنده

آيينه نگاه

درباره فلسفه و فرهنگ
خدایگان و بنده
در اینجا هگل كه دو آگاهی وجود دارد و به ترتیبی كه گفتیم یكی بر دیگری برتری پیدا می‌كند. اینجاست كه دو آگاهی در مقابل همدیگر هستند و پیكاری میان این دو رخ می‌دهد كه تا حد مرگ است (مخصوصا در تفسیر ماركسیستی) برای اینكه در تفسیر ماركسیستی، دو نوع از آگاهی (پرولتاریا و بورژوازی) در جایی در مقابل هم قرار می‌گیرند و در مصاف نهایی یكی بر دیگری پیروز می‌شود و آن را برای همیشه از تاریخ بیرون می‌كند و به گفته ماركس بعد از این است كه تاریخ آغاز می‌شود.
حال به عنوان نتیجه‌گیری بحث قبل «در نتیجه رابطه میان دو آگاهی چنان معین می‌شود كه این ضدآگاهی‌ها خویشتن و دیگری را از طریق پیكاری كه در راه مرگ و زندگی درمی‌گیرد محقق می‌كنند.» اگر دقت كنید تاكید هگل بر دو آگاهی است و شما هرگز دو انسان را نخواهید دید. بنابراین همچنان بحث بر سر دو آگاهی است كه پیكاری برای مرگ و زندگی در میان آنان رخ می‌دهد كه همدیگر را تحقق می‌بخشند و وجود خودشان را در واقع تحقق می‌بخشند.
«ولی این تحقق بخشیدن در این پیكار برای مرگ و زندگی هم حقیقت را كه بناست از آن ناشی شود و هم اطمینان نفس را از میان می‌برد زیرا همچنان كه زندگی وضع طبیعی آگاهی است یعنی استقلال فارغ از نفی و سلب، مرگ نفی طبیعی آگاهی یعنی نفی و سلبیت بدون استقلال است.»
ساده شده این جمله چنین است كه: همانطور كه زندگی عبارت است از وضع طبیعی آگاهی یعنی استقلال فارغ از نفی، مرگ هم نفی طبیعی آگاهی یعنی نفی بدون استقلال است. اینجا یكی از بزنگاه‌های بحث هگل است. دو آگاهی در مقابل همدیگر در پیكار برای مرگ قرار گرفته‌اند در این دوئل میان دو آگاهی، نه در واقع مرگ مشكل اینها را حل می‌كند و نه زندگی چون راندگی به معنای زنده بودن عبارت است از وضع آگاهی در صورت طبیعی آن یعنی بلاواسطه و طبیعی و استقلالی است كه فارغ از نفی است.
منظور هگل در اینجا این است كه چون دو آگاهی هر دو ناظر بر این هستند كه هستی آنها نه به صورت طبیعی می‌تواند، باشد یعنی در مرتبه‌ای كه تمام حیوانات زنده قرار دارند و نه صورت طبیعی نه به صورت مستقل یعنی روی پای خود ایستاده.
پس هگل می‌گوید: زندگی عبارت است از زنده بودن در وضع طبیعی آگاهی به صورت بلاواسطه بدون آنكه از مرحله نفی گذشته باشد. یعنی استقلالی كه از نفی نگذشته باشد. مسئله هگل این است كه هیچ‌چیزی نمی‌تواند بلاواسطه و به صورت طبیعی باشد یا بتواند نفی خود و نفی غیرخود را در وضع طبیعی انجام دهد و تا از طریق میانجی این سلب و نفی بتواند به مرحله بالاتری برسد و تحول پیدا كند.
پس بنابراین ما دو وضعیت استقلال داریم: 1) توام با سلب 2) فارغ از نفی. مرگ هم همین‌طور است. 1) مرگ مفت یعنی بدون اینكه در واقع از حالت طبیعی خودش را نفی كرده باشد، بدون اینكه به منزل دیگری رفته باشد، می‌میرد. 2) مرگ والا. مرگی است كه فرد از حالت طبیعی خارج شده باشد.
پس هگل می‌گوید كه هرگاه دو آگاهی در مقابل هم قرار می‌گیرند، نمی‌توانند زنده بمانند بدون اینكه با هم كار نداشته باشند و نمی‌توانند بمیرند بدون اینكه توجه به فراتر رفتن از خود نداشته باشند. بلكه هگل می‌گوید كه این راه‌حل نیست برای اینكه در این صورت آگاهی یكسره ناپدید می‌شود و دو آگاهی از بین رفته‌اند و از نظر تاریخی اتفاقی نیفتاده است.
«ولی مرگی می‌تواند در بگیرد میان خدایگان و بنده از این حیث كه بنده زندگی خودش را به خطر بیندازد برای اینكه وضعیت طبیعی كه در آن بنده به دنیا آمده یا بنده شده این وضع را نفی بكند.» در اینجا پیكار برای مرگ است. این دو جانشان را به خطر می‌اندازند. «بی‌گمان مرگ این اطمینان را پدید می‌آورد كه هر دو حریف جان خود را به خطر انداخته و هر یك جان خویش و جان دیگری را بی‌بها دانسته است.»
وضعیتی كه تاكنون شاهد آن بودیم خدایگان به طور طبیعی در جای خود و بنده هم همچنین. در این وضعیت یك اتفاق دیگری می‌افتد و از اینجا به بعد است كه در واقع مناسبات متفاوت می‌شود. «یا به سخن دیگر هر دو آگاهی به عنوان دو حد نهایی كه می‌خواهند هر یك برای خود وجود داشته باشند از میان می‌رود.» در واقع می‌گوید كه با قرار گرفتن مرگ در افق مناسبات خدایگان و بنده، هر دو به عنون دو حد نهایی زندگی خود را به خطر می‌اندازند كه در این میان یك میانجی پیدا می‌شود كه این دو حد نهایی راه‌حلی را پیدا می‌كنند و اینجاست كه می‌گوید منحل می‌شوند. «اگر این روابط میان خدایگان و بنده به مرگ بینجامد نفی مجرد است نه نفی ویژه، آگاهی‌ای كه موضوع خود را چنان رفع می‌كندكه چیز رفع شده را كه در عین حال زنده نگاه می‌دارد حفظ می‌كند.» در این مناسبات خدایگان و بنده، در آگاهی نمی‌تواند نه به ماندن طبیعی هر دو و نه به مرگ طبیعی هر دو بینجامد و نه حتی به مرگ طبیعی یكی از طرفین بلكه در جایی این تجربه آگاهی در حركت ذاتی خود می‌تواند یك منزل جلوتر برود كه آگاهی بتواند موضوع خود را چنان رفع كند كه آن چیزی را كه رفع كرده در عین حال نگاه دارد. به عبارت دیگر اگر بخواهیم به موضوع دو آگاهی كه در برابر همدیگر قرار گرفته‌اند، بازگردیم باید بگوییم كه بنده نباید در جهت امحای خدایگان پیروز بشود بلكه باید بتواند خودش را به مرحله آگاهی خدایگان برسند و با او در نسبت مساوی و برابر قرار بگیرد. به عبارت دیگر خدایگانی را رفع بكند به صورتی كه خدایگانی بماند تا این از بندگی خود به خدایگانی كه رفع شده، برسد. این موضوع را كه به طور مشخص دو آگاهی بیان می‌كند بعدا البته حتی در تاریخ آن را نشان خواهد داد. در عبارتی كه آورده شد و توضیح دادم منطقی پشت آگاهی است و مسئله اصلی فهم آن منطق است كه کوژو آن را درست نفهمیده است و آن متوجه شدن به این نكته است كه با حذف یكی از طرفین آن یكی نه بنده است و نه خدایگان چون این نسبت همیشه در این رابطه نسبیتی است كه امكان‌پذیر است و نه در نفی یكی از طرفین كه دیگر نسبتی وجود ندارد. پس آگاهی موضوع خودش را نفی می‌كند اما در عین حال آن را حفظ می‌كند.
«آنچه در این تجربه (یعنی پیكار مرگبار) برای خودآگاهی حاصل می‌شود این است كه زندگی حیوانی‌ برایش به همان اندازه ضروری و ذاتی است كه خودآگاهی محض، در خودآگاهی بی‌میانجی من ساده و بسیط عینی مطلق است ولی این عین برای ما یا در نفس خود وساطت میانجی مطلق است و استقلال استوار و اساسی عنصر ذاتی آن است.»
پس می‌گوید در نخستین مسئله این است كه زندگی حیوانی ضروری است یعنی نمی‌شود یكی را از بین برد باید اینها زنده بمانند ولی در واقع پیوندی كه میان این دو آگاهی ایجاد می‌شود در عین حال باید كه یك میانجی هم به وجود بیاید كه آن، استقلال استوار و اساسی و عنصر ذاتی هم هست. «نتیجه نخستین تجربه از این پیكار به دست می‌آید. با این تجربه نخست یك خودآگاهی محض و یك خودآگاهی تنها و نه برای خود بلكه برای دیگری وجود دارد یعنی فقط یك آگاهی موجود یا آگاهی است كه صورت و غالب شیئیت یا چیز بودگی وجود دارد. این هر دو عنصر ضرور و ذاتی هستند چون در وهله نخست نابرابر و ضدیكدیگرند.» كوژو این را اضافه می‌كند كه «چون در وهله نخست نابرابر و ضدیكدیگر هستند و انعكاسشان در وحدت هنوز منتج نشده است به عنوان دو صورت یا دو حالت متضاد در برابر همدیگر قرار می‌گیرند یكی از آن دو مستقل است و ماهیت ذاتی‌اش در هستی برای خویش است و دیگری آگاهی غیرمستقل و وابسته است.»
می‌گوید یك آگاهی است كه دارای یك ماهیت و ذاتی است و دیگری غیرمستقل و فاقد این ماهیت یعنی به عبارت دیگر می‌خواهد، بگوید كه از اینجاست كه یكی در این رابطه بر دیگری چیره می‌شود. بنابراین یكی خودش را مستقل عرضه می‌كند و دارای یك ذات و ماهیت مستقل یعنی روی پای خود ایستاده است ولی آن یكی نمی‌تواند این كار را بكند. آگاهی مردم نه می‌تواند مستقل باشد یا در این نسبت مستقل ظاهر بشود و نه دارای ذات و ماهیت است و از اینجا به بعد است كه این دو آگاهی در مقابل همدیگر قرار گرفتند یكی را خدایگان می‌نامیم و دیگری را بنده و کوژو می‌افزاید: «بنده حریف شكست‌خورده است كه در جانبازی تا جایی كه لازم است ایستادگی نمی‌كند پس بنابراین زندگی ذلت‌بار بندگی را بر پیروزی بر خدایگان و تثبیت وجود خودش ترجیح می‌دهد.
«خدایگان آگاهی موجود برای خویش است ولی دیگر مفهوم كلی این گونه خودآگاهی نیست بلكه یك آگاهی واقعی و موجود برای خویش است كه آگاهی دیگر میان او و خودش واسطه شده است یعنی وجدانی كه ماهیتش متضمن وابستگی به پستی مستقل یا وابستگی به شیئیت به طور كلی است.» پس از یك طرف آگاهی خدایگان است كه مفهوم كلی آگاهی نیست بلكه یك آگاهی واقعی و موجود بر خویش است. میان خدایگان آگاهی واسطه شده است كه عبارت باشد از آگاهی بنده.
هگل می‌خواهد به اینجا برسد كه موضوع آگاهی خدایگان، آگاهی بنده است برای اینكه این رابطه میانجی را ایجاد كند. چون هیچ آگاهی نمی‌تواند، آگاهی به چیزی نباشد پس بنابراین آگاهی خدایگان ناظر بر آگاهی بنده است ولی آگاهی بنده كه موضوع آگاهی خدایگان است وابسته به زندگی حیوانی یا جهان طبیعی است.
خدایگان خود را با این هر دو عنصر مرتبط می‌كنند. یعنی از طرفی با آگاهی بنده كار دارند و از طرف دیگر موضوع آگاهی بنده كه عبارت است از جهان طبیعی و حیوانی. پس از یك سو به چیز به عنوان چیز و موضوع خواست خودش و از سوی دیگر به آگاهی بنده كه خصلت اساسی آن شیئیت است چون ناظر بر زندگی حیوانی است و با اشیا و با چیزهایی است كه روی آنها كار می‌كند. پس خدایگان چون اولا اگر به عنوان مفهوم خودآگاهی نگریسته شود رابطه‌ای بی‌واسطه و از برای خودبودگی است و ثانیا اینكه چیره شده بر بنده در مقام وساطت وجود دارد یا عنصر موجود قائم به ذاتی است كه تنها به واسطه دیگری برای خویش وجود دارد یعنی از طریق نسبتش با خود خدایگان و نسبت بلاواسطه‌ای كه با بنده دارد و خدایگان به بنده به طور بی‌واسطه از طریق وجود مستقل مربوط است زیرا درست همین است كه بنده را در حال بندگی نگه می‌دارد یعنی وجود خود را به خطر نینداخته و خواسته كه به اصطلاح روی پای خود باشد اما استقلالش به صورت شیئیت است. نه استقلالی كه رابطه‌ای میان دوخودآگاهی باشد در خدایگان برعكس قدرتی بدین حالت و صورت حكومت می‌كند. یعنی در این رابطه كه خدایگان در نسبت میان خدایگان و بنده، بنده سعی‌اش بر حفظ استقلال خودش است و آگاهی كه در مرتبه شیئیت است و بعد می‌گوید كه خدایگان بر عكس قدرتی است كه بر این رابطه میان خدایگانی و بندگی حكومت می‌كند زیرا او در جریان پیكار نشان داد كه این حالت و صورت وجود را صرفا منفی می‌انگارد. یعنی ناظر بر سلب است چون خدایگان، قدرت حاكم بر این وجود است و در عین حال این وجود به نوبه خود حاكم بر فرد دیگری است كه عبارت باشد از بنده در نتیجه خدایگان و بنده را زیر فرمان خود دارد.
تا اینجا در واقع توضیح بر این است كه در این رابطه نابرابری‌ای كه ایجاد شده میان خدایگان و بنده دو آگاهی در مقابل هم قرار گرفته‌اند یكی بر دیگری چیره شده و آن یكی جرات این را به خود نداده است كه تا پای مرگ برود شاید كه بنده نباشد. از اینجا به بعد است كه هگل یك عامل دیگر را وارد می‌كند چون اگر این وضعیت ادامه پیدا كند در واقع بن‌بست است چون بنده همیشه بنده است و خدایگان همیشه خدایگان. و در اینجاست كه هگل موضوع كار را وارد می‌كند كه یكی از اساسی‌ترین مفاهیمی است كه در پدیدارشناسی روح آمده است. حال چرا این مسئله مهم است و جایگاهش در نزد هگل چیست؟ به نظر می‌رسد كه هگل ابتدا به ساكن مفهوم كار را وارد می‌كند و تمامی فلسفه هگل به نوعی با مفهوم سلبی كه در واقع ناظر بر این بوده است كه تمایز انسان به تمام موجودات دیگر این است كه انسان توانایی این را دارد كه از وضعیت طبیعی بیرون بیاید. چون همه موجودات دیگر همانطور كه متولد می‌شوند، می‌میرند در حالی كه انسان تحول ایجاد می‌كند. انسان وضعیت موجود زندگی بلاواسطه حیوانی خودش كه در آن به دنیا آمده است را نفی می‌كند. بنابراین نكته اصلی در فلسفه هگل مسئله نفی است و نفی خصوصا با دیالكتیك هگلی ربط پیدا می‌كند چون هگل وقتی از مفهوم حركت جوهری صحبت می‌كند همه‌چیز را از درون در حال متحول شدن می‌داند و در این بین است كه با نفی‌های مكرر است كه تحول ایجاد می‌شود و از این طریق است كه تاریخ به پیش می‌رود و آگاهی سیر می‌كند. ولی انسان به چگونه نفی می‌كند؟ انسان از طریق كارش است كه نفی می‌كند. شكل عالم خارج را عوض می‌‌كند و جهان را به خلاف حیوانات كه آن را حفظ می‌كنند بلكه آن را تغییر می‌دهد. پس بنابراین وقتی كار را وارد می‌كند در ادامه بحث طولانی هگل است كه مسئله نفی مسئله عمده و اساسی است. چیزی در حوزه انسان و بیشتر از آن خصوصا در حوزه روح بی‌آن جنبه سلبی امكان‌پذیر نیست. البته به شرطی كه این جنبه سلبی به معنای Aufebehen به كار رود كه این همیشه سلبی است كه چیزی را هم حفظ می‌كند. دیالكتیك هگل یعنی اینكه عالم از درون متحرك و متحول می‌شود و هر طور و شأنی، طور قبلی را نفی می‌كند اما در مرحله بالاتری چیزی از آن را حفظ می‌كند و این بی‌نهایت ادامه دارد و دیالكتیك یعنی شرح و وصف این حركت. پس هگل در اینجا توضیح می‌دهد كه دو خودآگاهی در مقابل همدیگر هستند یكی طبیعی كه بنده باشد و دیگری خودآگاهی كه متعلق آن، ناچار از طریق میانجی شدن بنده، طبیعت است. این دو در مقابل هم قرار می‌گیرند و از اینجا به بعد است كه كار اهمیت پیدا می‌كند. بنده ناچار باید از طریق كارش چیزی را ایجاد كند كه متعلق، موضوع خواست خدایگان است به زبانی دیگر خدایگان، انسانی است كه دارای نیازهایی است برای مصرف كردن كه آن را خودش تولید نمی‌كند و آن را از طریق سلطه‌ای كه بر بنده پیدا كرده است ایجاد می‌كند. «بنده با كار خودش تنها كاری كه می‌تواند انجام دهد با فعالیت خود چیز را دگرگون می‌كند در حالی كه خدایگان به این واسطه یعنی از طریق آنچه كه بنده تولید كرده یعنی حاصل كار بنده، رابطه‌ای بی‌واسطه با چیز طبیعی به معنای نفی مطلق آن دارد.» یعنی بنده تولید می‌كند و خدایگان از طریق ارضای نیازهایش آن را نفی می‌كند و از بین می‌برد.
«آنچه برای آرزوی محض میسر نشد یعنی خدایگان نتوانست ایجاد كند یا خدایگان در تنهایی نمی‌توانند ایجاد كنند اینك برای خدایگان میسر می‌شود زیرا آن می‌تواند كه چیز را یكسره نابود كند و نیازهای خودش هم از طریق آن نفی می‌كند.» یعنی آنچه خدایگان در تنهایی نمی‌توانند ایجاد كنند بنده برای او ایجاد می‌كند او از این طریق است كه نیاز خودش را رفع می‌كند. این دوباره از طریق كار هگل به یك نكته دیگر در این مناسبات نابرابر اشاره می‌كند كه «می‌گوید یكی نامستقل و یكی مستقل ولی به چه قیمتی خدایگان كه بنده را میان چیز و خویشتن میانجی قرار داده است خود را به جنبه نامستقل چیز مربوط می‌كند.» یعنی موضوع آگاهی خدایگان بنده است و از طریق بنده به عنوان میانجی بر عالم خارج آگاهی می‌یابد. بنابراین خود را فقط به جنبه نامستقل چیز مربوط می‌كند یعنی اینكه موضوع خودآگاهی او امر مستقلی نیست چون در مقابل خدایگان نه بنده مستقل است و نه چیز. پس از طریق بنده توجهش به عالم اشیاست. پس موضوع خودآگاهی خدایگان امری نامستقل است و فقط از آن لذت محض می‌برد. چون مصرف می‌كند و از بین می‌برد اما جنبه مستقل چیز را به بنده وامی‌گذارد تا آن را با كار خود دگرگون كند. و باز در اینجا تحولی صورت می‌گیرد و آن این است كه موضوع آگاهی مسئله استقلال است. باید آگاهی در مقابل چیزی قرار بگیرد كه استقلال داشته باشد. پس در موضوع آگاهی خدایگان بنده است كه مستقل نیست ولی چیزی كه ایجاد می‌كند مستقل است برای بنده نه برای خدایگان چون بنده است كه با كار خود آن را تغییر می‌دهد. در این نسبت در واقع مركز ثقل این مناسباتی كه وجود دارد از رویارویی خدایگان و بنده منتقل می‌شود به عالم خارج و بنده با میانجیگری كار.

منبع : کارگزاران

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت11:56توسط ح .م . سروستاني |