تبليغاتX
آيينه نگاه - چارۀ مرگ

آيينه نگاه

درباره فلسفه و فرهنگ
چارۀ مرگ

منظومۀ " عقاب "

در این منظومه ، همچون اسطورۀ " گیلگمش "[6] که گیلگمش بر أثر مرگ دوست و همدم خود اِنکیدو به پرسش از مرگ و راه گریز از آن می رسد و در پی جست و جوهای خویش به دیدار اوتاناپیشتیم همان نوح و خضر عبرانیان می رسد که به پاداش اطاعت از فرمان خدایان به زندگی جاوید رسیده است ؛ عقاب نیز چون به پیری می رسد و مرگ خود را نزدیک می بیند ؛ غمناک شده در پی راه رهایی از نیستی و یافتن چارۀ جاودانگی به یاد زاغ دیرینه سالی می افتد ،که به گفتۀ پدرش از زمان پدربزرگش می زیسته و با زیرکی توانسته از چنگالِ مرگ آفرین سه نسل از عقابان بگریزد . هرچند هرگونه مقایسه میان اوتاناپیشتیم و زاغ کهنسال نشان از کم مایگی این منظومۀ معاصر در برابر اسطورۀ عهد باستان می نماید ؛ ولی در این نکته مشترک اند که هر دو جست و جوگر برای پاسخ خویش به دنبال راهنما و مرشدی می گردند . این که پیر و مرشدِ عقاب ، چنین فرومایه است و از فرّهِ ایزدی به دور ، خود نشانه ای از زمانۀ منحط ما دارد .

دو شخصیّت این داستان منظوم ، عقاب و زاغ هستند که از هر نظر در نقطۀ مقابل هم قرار دارند . یکی در جایگاه بلند است و از فراز آسمان به جهان می نگرد ولی چون در چنگال نیرویی فراتر و تیزپروازتر از خود زمان ومرگ و نیستی[7] گرفتار است ؛ نهادی ناشاد و نگران دارد . دیگری در جایگاه فروتر و در میان گندزار پسماندهای دیگران روزگار می گذراند و از ترس عقابان تیزپرواز اگرچه به ترفندهایی دست می زند ؛ ولی عمری دراز دارد و توانسته است مرگ و نیستی را از خود دورتر سازد . تقابل آسمان و زمین در نگاه ما کفۀ ترازو را به سود آسمان سنگین تر می کند ؛ ولی تقابل مرگ و نیستی با هستی جاودان ، این برتری را به هم می زند و عقاب را در جایگاه زبون تر قرار می دهد که چارۀ مرگ ناگزیر را در دست زاغ نگونبخت می جوید .

شاعر هیچ توصیفی از عقاب به دست نمی دهد و موقعیّت او را از خلال بیان احساسات درونی و واکنش جانوران دیگر در برابر او به تصویر می کشد ؛ ولی زاغ را ،که گویی نه درونی دارد و نه کسی او را به چیزی می گیرد با توصیفی که شاعر از او و محیط زندگی اش می کند ؛ می شناسیم . زبان شاعر در معرّفی عقاب ، تصویری و سینمایی است ؛ گویی فیلمنامه ای است که بخوبی و روشنی تصویربندی ( دکوپاژ ) شده است . ( أبیات 5 تا 15 )[8]

علّت اینکه عقاب برای چارۀ درد خویش به سراغ زاغ می رود این است که او عمر درازی دارد . عقاب بی آنکه از علّت این درازی عمر چیزی بداند ، فقط برحسب آنچه در ظاهر از پدرش شنیده است چنین تصوّر می کند که درمان او به دست زاغ است . این اشتباهی است که بسیاری از انسان ها می کنند و کسانی را که بظاهر موفّق اند مرجع و راهنمای خود می کنند بی آنکه بدانند یا بخواهند بدانند که چرا وبه چه قیمتی و از چه راهی آن فرد از میان دیگران به این توفیق رسیده است .

روی آوردن عقاب به زاغ ، آغاز انحطاط اوست . این انحطاط در تصاویر و توصیفات شعر نیز دیده می شود :

بر سر شاخ وِرا دید عقاب زاسمان سوی زمین شد بشتاب[9]

هم اینکه از آسمان به سوی زمین می شتابد و هم اینکه خود را چنان خفیف می کند که به موجودی فرودست تر از خود رو می آورد و چارۀ کار می جوید . انسان های پست فطرت و فرومایه ، هنگامی که بدانند به آنها نیاز دارند پستی شان فزونی می گیرد . اگر روزی از تو به آنها آسیبی رسیده باشد یا از تو بترسند و به جای و جاه تو حسادت بورزند هنگام انتقام آنها فرا می رسد . از نظر زاغِ فرومایه علّت عمر کوتاهِ عقاب این است که او در آسمان سیر می کند و چون زاغ در گندزار زمین نیست . تقابل آسمان با زمین و نیز عمرکوتاه عقاب با عمر دراز زاغ ، وارونه است . اگر آسمان ، جایگاه مطلوب عقاب است ؛ ولی چون زندگی جاوید می خواهد باید از آن فراز ، فرود آید و از گندزار زمینی زاغ بهره مند شود :

تا بدانجا که بر اوج افلاک آیت مرگ شود پیکِ هلاک

ما از آن سال بسی یافته ایم کز بلندی ، رخ برتافته ایم

زاغ را میل کند دل به نشیب عمر بسیارش از آن گشته نصیب

دیگر این خاصیتِ مردار است عمرِ مردارخوران ، لسیار است .[10]

تضاد حاصل در گفت و گوی عقاب با زاغ و تناقض راه پیشنهادی زاغ با طبع بلندجوی و فرهیختۀ عقاب ، تراژدی مرگ و جاودانگی است . گروهی تن به این نشیب داده اند تا برای چند روزی درازتر زیستن در این گندزار زمینی ؛ بهتر زیستن و در اوج مردن را به رایگان بدهند . این تضادِ ناگزیر و رنج آور را باید دلیرانه و آگاهانه پذیرفت و میان زنده ماندن و خوب زندگی کردن ، یکی را برگزید . عقاب در همان حالی که بر سفرۀ رنگین زاغ به میهمانی دست و دل بازانۀ او آمده است جای و جاه خویش را به یاد می آورد و وجدان بیدارش او را از فروافتادن در چنین گندزاری باز می دارد و پیش از پرواز واپسینش به اوج و از دیدۀ زمینیان پنهان شدن ؛ از زبان او می شنویم :

گر بر اوج فلکم باید مُرد عمر در گند به سر نتوان بُرد[11]

این پیام هر آزاده ای است که سرمشق انسان ها بوده و هست . افسوس که در عرصۀ کردار و واقعیّت ، بسیاری بر سر سفرۀ زاغان روزگار می نشینند و یاد عقابان بلند پرواز را که بظاهر ، عمرشان در این جهان،کوتاه و بی بهره از جاودانگی است فراموششان می شود .

بیت آخر، بشیوایی و ایجاز ، مرگ عقاب را با اوجگیری او به جایگاه بلندش یکی کرده است . او از دیدۀ زمینیان هیچ می شود ؛ ولی هیچ شدنی که از بودن و ماندن زاغ فراتر است . زبان پوشیده گوی ولی تصویری ، شعر را به مرتبه ای بلند می رساند .

لحظه ای چند بر این لوح کبود نقطه ای بود و دگر هیچ نبود[12]

 

منظومۀ " آشتی "

این مثنوی که به " بازگشت عقاب " نیز شناخته می شود در سال های نیمۀ نخست دهۀ چهل سروده و منتشر شده است . نکتۀ جالب این است که هرچند شهرت آن به اندازۀ منظومۀ "عقاب " نیست ؛ ولی بیت آخر آن به صورت ضرب المثل میان مردم رواج یافته است :

قطره ، دریاست اگر با دریاست ورنه او قطره و دریا ، دریاست .[13]

این منظومه با آخرین بیت منظومۀ " عقاب " ، آغاز می شود . عقاب منظومۀ دکتر مزارعی برخلاف عقاب منظومۀ دکتر خانلری به جهان ملکوت و پردگیان آسمان پشت می کند و جلالت آنها را حلالشان می نماید و به سوی زمین باز می گردد . بُنمایۀ منظومۀ " آشتی" ، تردید در انتخاب میان آسمان و زمین است . تردیدی که در جان انسان معاصر جاگرفته است . درست است که با بازگشت عقاب از آسمان به سوی زمین روبه روییم ؛ ولی این بازگشت و روگردانی از روی یقین نیست ؛ بلکه خار تردید در دل و جان عقاب او را به این کار وامی دارد . او هنوز نمی داند انتخاب درستی کرده است یا نه . انگیزه و اندیشۀ هریک نمایندۀ جهانی است که در آن می زیسته اند . جهان اندیشه و فرهنگی دو سراینده از هم جداست .

عقاب خانلری جست و جوگر بود و بنا به تربیت و شیوۀ زندگی خویش ، تن به پستی و فرومایگی زندگی زاغان اگرچه با جاودانگی نداد و نیستی در آسمان را بر هستی گندزار زمینی ترجیح داد ؛ أمّا عقاب مزارعی باوجود رسیدن به جهان مینوی از آن روی برمی تابد . روی گردانی عقاب از جنس روی گردانی زاغان و با یقین آنها نیست. او هنوز نمی داند که آیا زندگی زمینی برتر است یا آسمانی . او هم جست وجوگری است با شک و تردید :

میوۀ باغ بقا ، دربه دری است سود بازارِ عدم ، بی خبری است

نیستی نیست بُوَد در همه حال نیست هستی را امیدِ زوال

گر زندان بقا سیر آیم به در از آن به چه تدبیر آیم ؟[14]

عقاب مزارعی از بقا و جاودانگی در هراس است . هراس او وجهی فلسفی و اگزیستانسیالیستی دارد . او نه به طمع جاودانگی زندگی زاغان از آسمان رو می تابد ؛ بلکه او از هستی جاودانۀ آسمانی می گریزد . او همچون فوسکا - قهرمان رمان" همه می میرند" سیمون دوبوار - از اینکه زندگی جاودانه اورا خسته و دلزده کند می هراسد . دلزدگی چندروزه را درمانی هست ؛ ولی اگر جاودانه شد به پوچی و هراس می انجامد . این هراس ، چون کابوسی کافکایی از همان لحظه ای که به آن می اندیشد لرزه به جانش می افکند و چون جانکاه تر از هراس از نیستی است او را به سوی زمین می راند . زمینی که فانی و گذراست و این فنا و گذرایی اش برخلاف دیدگاه عقاب خانلری حسن آن است ؛ می توان آن را تاب آورد ؛ چون امید داری روزی به پایان برسد . او نیستی را به هستی جاودان ترجیح می دهد؛ چه که در نیستی ، بی خبری است ؛ ولی در هستی ، دربه دری . او بار گران هستی را تاب نمی آورد چه رسد به هستی جاودان :

هیچ دردی بَتَر از بودن نیست بودنی کِش سرِ فرسودن نیست .[15]

سخن آخر

این دو منظومه ، نمایندۀ دو دیدگاه به هستی است . یکی با رهنمودی عرفانی و اخلاقی به این معضل پایان می دهد و پاسخی که براستی پاسخ نیست برای آن می جوید و با گریز از این جهان که جاودانگی در آن با خواری و زبونی همراه است به امید رستگاری به آسمان رو می کند ؛ أمّا دیگری از دیدگاهی فلسفی ، که رنگ و بویی معاصرتر دارد دغدغه های امروزین ما را می نماید . انسان عصر جدید با رویکردهای عرفانی و جهان گریز نمی خواهد و نمی تواند معمای هستی خود را بگشاید . پس راهی دیگر می جوید و انتخابی دیگر دارد .

منظومۀ " عقاب " همچون فیلمنامه ای است که به خودی خود کامل است . هم گفت و گوهایی موجز و پر محتوا و در خدمت داستان دارد و هم تصویربندی ها را . تناسب زیبای تصویر و کلام ، شعر فیلمنامه را به اوج کمال یک أثر هنری ماندگار رسانده است .

منظومۀ " آشتی " از حیث کلام در جایگاهی فروتر از منظومۀ" عقاب" قرار می گیرد و هیچ یک از خصایص زیباشناختی آن را ندارد . نه ایجاز ، نه سادگی و روانی و گوشنوازی زبان و بیان ، و نه تصویرپردازی شگرف و امروزین آن را . با این حال از حیث اندیشه ای که برای ما به ارمغان آورده ، دست کمی از منظومۀ "عقاب " ندارد .



- سرودۀ دکتر پرویز ناتل خانلری ماه در مرداب طهران انتشارات معین چ سوم 1377 صص 99 - 90[1]

- سرودۀ دکتر فخرالدّین مزارعی سرود آرزو طهران انتشارات پاژنگ 1369 صص 165 - 160[2]

- ترجمۀ مهدی سحابی طهران نشر نو 1362[3]

- ترجمۀ بهاءالدّین خرمشاهی طهران انتشارات امیرکبیر - 1360[4]

- سرود آرزو پانوشت ص 160[5]

- ن.ک : گیلگمش برگردان : احمد شاملو طهران نشر چشمه چ سوم 1384[6]

- راست است این که مرا تیزپرست لیک پرواز زمان تیزترست ( ماه در مرداب ص 93 )[7]

- همان جا ص92 - 91[8]

- همان جا ص 92[9]

- همانجا ص 95[10]

- همانجا ص 98[11]

- همانجا ص 99[12]

- سرود آرزو ص 165[13]

- همان جا ص 164[14]

- همان جا [15]

+نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت14:23توسط ح .م . سروستاني |