علومانساني: الزامات معرفتي و ظرفيتهاي كاربردي*
در اينجا ما باز ميگرديم به خود علومانساني، يعني اگر مسألهي اشتغال را به عنوان يك وجه يا يكي از ابعاد ساختار، يا در دل ساختار ببينيم، اگرچه در دل همان ساختار است، اما خصوصيت كارگزاري يا عاملي ندارد. اما براي علومانساني كه در همان متن و زمينه است، ميتوان خصلت كارگزاري لحاظ كرد. بنابراين برقراري رابطه بين اين عامل با اين ساختار، شايد بتواند به عنوان يك چشمانداز يا رهيافت در پرداختن به مسألهي رابطهي اشتغال با علومانساني دنبال شود. بنابراين به نظر ميآيد كه ما باز بايد براي حل همين مسأله هم به علومانساني باز گرديم؛ اما اين امر ايجاب ميكند كه ببينيم به خود علومانساني چگونه ميپردازيم.
براي پرداختن به اين مسأله ميتوان چهار رويكرد را که با يكديگر مرتبط نيز هستند، برشمرد. بنابراين در نهايت به نظر ميآيد كه در چارچوب روش يا رهيافت ساختمندي، پرداختن به علومانساني و مسألهي اشتغال، ايجاب ميكند كه براي پرداختن به مسألهي اشتغال، وضعيت علومانساني و نسبت اين دو را با يكديگر بررسي كنيم.
يكي از رويكردها در اين رابطه رويكرد معرفتشناسانه است؛ يعني از نظر معرفتيِ حوزهي علومانساني، يعني آنچه كه تحت عنوان فلسفه علومانساني هم از آن ياد ميشود. البته همين جا ما با مسألهي علوم و رابطهي آن با بخش دوم، يعني انسان مسأله داريم. به گفتهي ديگر ما از همين حالا گرفتار مسألهاي از پيش تعريف شده هستيم و با ساختارهاي مفهومي و زبانياي مواجهيم كه از پيش تكليف را براي ما مشخص كردهاند و اين پرسش را به ميان كشيدهاند كه آيا اساساً از چيزي تحت عنوان علومانساني ميتوان سخن گفت يا نه؟ كه به اين بحث در رويكرد آسيب شناسي، كه رويكرد چهارم است بيشتر ميتوان پرداخت. اما سه رويكردِ چيستي علومانساني، معرفتشناسي (به اين معنا كه آنچه تحت عنوان دانش و معرفت علومانساني مطرح است چگونه كسب شود) و تبار شناسي، در مجموع ما را به دو موضوع يا وضعيت رهنمون ميکنند. نخست جدالهايي كه علومانساني با آن مواجه است. به نظر ميرسد كه اين جدالها را ميتوان به دو دسته تقسيم كرد؛ يك دسته جدالهاي بيروني و يك دسته جدالهاي دروني. بخش عمده جدالهاي بيروني با علوم طبيعي بوده است، به اين معنا كه گفتهاند يا علومانساني مثل علوم طبيعي است، و يا اصلاً دانش و علم نيست؛ و اگر هم دانش و علم نيست، پس اصلاً موجوديت آن موضوعيت ندارد. هرچند تحولاتي كه در يكي دو دهه اخير در دنيا اتفاق افتاده اين مسأله را كمرنگ كرده و حتي ما شاهد چرخشي هرمنوتيكي در علوم طبيعي نيز هستيم. با اين همه اما، اين جدال، جدالي جدي است.
جدالهاي دروني، مربوط به خود اصحاب علومانساني يا اساساً به خاطر خصوصياتي است كه در حوزهي مطالعات يا دانشهاي انساني وجود دارد كه در آنها رسيدن به يك اتفاقنظر فوقالعاده سخت است. اين جدالها نيز مشكلاتي براي علومانساني ايجاد كردهاند كه پرداختن به آن ضرورتي جدي است و ما هم البته با مشكلات و گرفتاريهاي خاص خودمان با اين مسأله مواجهيم.
در حوزهي علوم طبيعي به يك معنا وفاق پارادايمي داريم. در اينجا پارادايمها زمانياند، اما در حوزه علومانساني پارادايمها موازياند. ما در علومانساني «توازي پارادايمي» داريم، اما در علوم طبيعي «توافق پارادايمي» وجود دارد. اين توازي پارادايمي مشكلاتي جدي ايجاد كرده است و دوستان به برخي از مصاديق آن نيز اشاره كردند. اختلاف نظرها در حوزه علومانساني صرفاً مسايل خصلتي و شخصي نيستند؛ در واقع مسأله عدم اشتراك معرفتي، اين اختلاف نظرها را در علومانساني بسيار جدي كرده است. هرچند اين مسأله ميتواند در علومانساني ظرفيتساز باشد؛ اما با اين وجود اكنون به نظر ميرسد كه بيشتر مانع، يا تقليلدهنده بوده است. از دل اين جدالها در علومانساني رهيافتهاي گوناگوني حاصل ميشود كه به برخي از آنها ميتوان اشاره كرد. اين رهيافتها عبارتند از رهيافت پوزيتيويستي، كه تا حد زيادي از علوم طبيعي تبعيت ميكند، رهيافت تفصيلي، رهيافت ساختمندي، رهيافت انتقادي و رهيافت پساساختارگرايانه. البته بايد گفت اين توازي پارادايمي، در شرايط پسااستعماري مسايل مضاعفي براي ما ايجاد كرده است. اين توازي پارادايمي، علومانساني را به يك معنا به جزاير پراكندهاي كه به هر دليلي در كنار يكديگر قرار گرفتهاند و ديگر ميان آنها ارتباطي نيست، تبديل كرده و سبب شده است كه ظرفيتها نتوانند به نيرو تبديل شوند. بنابراين طبيعي است كه عليرغم آنكه علومانساني قرار است ملجأ و پناهگاه و نيز مرجع براي مسأله اشتغال باشد، اما خود علومانساني هم گرفتار اين مسايل شده است كه پرداختن به آنها ميتواند زمينه را براي پرداختن به خود مسأله اشتغال فراهم كند.
منوچهري در پايان سخنان خود به چند عامل ساختاري ديگر اشاره كرد و آنها را نيز از خصوصيات همان وضعيت پسااستعماري برشمرد: عوامل ساختاري وجوه ديگري هم دارد، مثل سياستگذاريها، فهمي كه از مسايل در رابطه با علومانساني وجود دارد و فرصتهايي كه قاعدتاً بايد در حوزه علومانساني وجود داشته باشد؛ اما اين گونه نيست. در مجموع ميتوان گفت كه بحثها در اين جا بحثهاي انتزاعي نخواهند بود و ظرفيتهاي كاربردي در علومانساني به وضعيت اين علوم، با توجه به مؤلفهها و ابعادي که عرض شد، وابسته است.
*متن سخنراني دكتر منوچهری در كارگاه تخصصي پيشهمايش علومانساني و چالش اشتغال
+نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت13:16توسط ح .م . سروستاني |

