تبليغاتX
آيينه نگاه - • علوم‌انساني: اشتغال، حرفه‌گرايي و توليد فرهنگي

آيينه نگاه

درباره فلسفه و فرهنگ
• علوم‌انساني: اشتغال، حرفه‌گرايي و توليد فرهنگي
 تحقيـقي دربـاره پـايگـاه طبقـاتي دانشجويـان در آمـوزش عـالي انجـام شـده بود كه تبعـاً دانشجويـان علوم‌انساني را هم در بر مي‌گرفـت و در 4 دانشگـاه صـنعتي شـريف، علامه طبـاطبـايي، تهـران و شهـيد بهشـتي انجـام گرفته بود. من نتايج مربوط به دو دانشگـاه صـنعتي شـريف و علامـه طبـاطبـايي را بيـان مي‌كنم؛ چـون اولـي بيـشتر دانشگاهي صنعتي اسـت و بـه مسـايل مهـندسي مـي‌پردازد و دومـي بيشـتر در چهـارچـوب علوم‌انساني كـار مي‌كنـد و در واقـع يك دانشـگاه علوم‌انساني اسـت. آن تحقيق نشـان داده بـود كه دانشجويـان صنعتي شريف اكثراً از طبقات اجتماعي بالاتر هستند و دانشجويان دانشگاه علامه طباطبايي از طبقات اجتماعي پايين‌تر. البته همين مورد درباره دانشگاه شهيد بهشتي هم كمابيش قابل مشاهده بود.
اين تحقيق در جاي ديگري آمارش را در ارتباط با رشته‌ها قرار داده بود و همين نتيجه را درباره مهندسي و علوم‌انساني گرفته بود. به اين معنا كه دانشجويان مهندسي از نظر طبقات اجتماعي به طبقات بالاتر تعلق دارند و دانشجويان علوم‌انساني به طبقات پايين‌تر. اين مسأله تا حدي نياز به كار و اشتغال را در ميان فارغ ‌التحصيلان علوم‌انساني بيشتر خواهد كرد. در واقع به نظر مي‌رسد كه علوم‌انساني در ايران، به يك معنا در ارتباط با طبقات اجتماعي پايين قرار گرفته كه مسأله اصلي‌ آن‌ها، مسأله نان است و طبيعتاً به خانواده‌هايي تعلق دارند كه قدرت اقتصادي بالايي ندارند و در هنگام تحصيل و پس از آن مهمترين انگيزه و خواسته‌شان كار و اشتغال است.
اين واقعيت، اين پرسش را ايجاد مي‌كند كه آيا علوم‌انساني در بدو شكل‌گيري خودش در غرب نيز چنين وضعيتي داشته است؟ و آيا علوم‌انساني از بين طبقات پايين برخاسته يا موضع طبقاتي داشته است؟ بررسي بنده خلاف اين موضوع را نشان داد. در واقع علوم‌انساني در غرب در بين طبقات اشراف ايجاد شد.
«تورسـن وبلن» در كتـاب «نظريه‌ي طبقه مـرفه»، طبقه فارغ‌ البال يـا طبقـه فـراغت را مـورد نقد قـرار مي‌دهـد؛ يعني طبقـه‌اي كه از بنـد نيـازهاي مـادي زنـدگي آزاد اسـت و ارتباط چنداني با كار ندارد. وبلن كه يكي از هواداران طبقه صنعتي در آمريكا است، به دليل اين كه اين طبقه نمي‌توانند با دنياي صنعت، كار و سودمندي ارتباط برقرار كنند ـ چرا که از ثروت‌هاي موروثي و خانوادگي برخوردارند ـ آن را مورد نقد قرار مي‌دهد. از نظر او اين طبقه به سراغ رشته‌هاي آموزشي‌اي مي‌روند كه كارايي فني و توليدي را پايين مي آورد و به ويژگيهايي مي‌پردازند كه در خود نظام منزلتي پيشين و در حال زوال است، نه در خود نظام توليدي صنعتي در حال پيشرفت.
وبلن در اين كتاب مي‌گويد: « شيوه‌هاي آموزشي دانش‌هاي كلاسيك (كه ما امروزه به آن علوم‌انساني مي‌گوييم) كه حوزه‌هاي علمي آموزش عالي با تمايل شديد به آن‌ها وابسته‌اند، موجب شكل‌گيري گرايش‌هاي روشنفكري شده‌اند و كارايي اقتصادي نسل دانش‌آموخته جديد را پايين آورده‌اند.»
بنابراين بايد بگويم علوم‌انساني در بدو شكل‌گيري‌اش داراي پايگاه طبقاتي ويژه‌اي بوده و در واقع از دل فراغت و تأمل بيرون آمده است و توجه آن‌ها عمدتاً معطوف به فلسفه، ادبيات، زبان‌شناسي، دانش‌هاي كلاسيك، زبان‌هاي منسوخ و تاريخ‌هايي كه كاملاً گذشته، و نيز ميراث‌هاي فرهنگي‌اي بوده است كه با توجه به فرهنگ سودگرايانه‌ي جامعه جديد در بخش اقتصادي چندان جـايگـاهي نـدارد و آدم‌هـا در آن‌ها بـه درون‌گـرايي ذهني، تأمل و هدف‌هاي معنوي توجه مي‌كـردند.
در واقع افـراد در مرحـله شـكل‌گيـري اوليه علوم‌انساني چندان آرزوي دانشمند شدن بـه معنـاي scientist را ندارند و حتي در مقـابل علمي‌شدن و پذيرش علمي، مقاومت شديدي نشان مي‌دهند. البته به تدريج وضعيت تغيير مي‌كند و گرايشي در علوم‌انساني رشد مي‌كند كه درون همـان طبقـه‌ اتفـاق مي‌افتـد و در پي سودمنـدي اقتصـادي و پيشبرد صنعت و توليدند.
 به اين معنـا مي‌تـوان گفتHumanities بعدهـا بهHuman science تبديل مي‌شـود كه انضمامي‌تر است و بيشـتر به دنيـاي كار و فعـاليت توجـه مي‌كند و بـه تدريج هـم رو بـه ‌سوي عـلوم اجتماعي           (social science) مي‌آورند. بنابراين علوم‌ اجتماعي از دل علوم‌انساني بيرون مي‌آيد و به دليل اين تحول است كه مهندسين به سراغ انديشه‌هاي علوم‌انساني مي‌روند.
 گرايشات اثبات گرايانه علوم‌انساني را مي‌توان در افرادي چون آگوست كنت، هربرت اسپنسر، سن‌سيمون و نيز وبلن مشاهده كرد. در برابر اين گرايش اثباتي، واكنشي نيز ايجاد شد كه همان گرايش تأويل‌گرايانه به معناي پديدار شناختي و هرمنوتيسم است و در مقابل اين مسأله كه همه چيز را به سودمندي تقليل دهيم مقاومت مي‌كند.
امـا در مـورد علوم اجتمـاعي بايـد گفت كه اين علوم مي‌كوشند انسان اجتماعي را در ارتباط با مسايل مربوط به قدرت و ثروت در نظر بگيرنـد. عـلوم اجتمـاعي به ويژه در شيوه اثبات‌گرايانه‌اش به دنبال بهره‌وري نيروي انساني و نيز توسـعه صـنعتي اسـت.
 علوم‌انساني درباره عوامل و موانع توسـعه و اين‌كه چگونه مي‌تـوان نيـروي كـار را بهـره‌ورتر كـرد بـحث مـي‌كند و از دل آن، توجه به دنيا و دنياگرايي بيرون مي‌آيد و در پيوند با علم به معنايscience & technology قرار مي‌گيرد كه هدفش سودمندي جهاني و كنترل جهان است؛ يعني همان بحثي كه فرانسيس بيكن مطرح مي‌كند و مي‌گويد علم به درد كنترل مي‌خورد، در حالي كه Humanities مقاومت مي‌كرد و مي‌گفت علم به درد reflection به معناي تأمل در نفس، توليد ارزش، توليد فرهنگ، توليد هويت، توليد معنا مي‌خورد. از نظر آن‌ها از علوم‌انساني بايد چنين انتظاراتي را داشت نه اين كه علوم‌انساني بتواند صرفاً توليد سود كند.
از پيونـدHumanities و Science گـرايشـي در عـلوم اجتمـاعي و علوم‌انساني ايجاد شد كه رويكـردي تحليلـي‌تر و نيز علـمي‌تر و فـني‌تر به معناي پراكتيكال‌تر و تكنولوژيكال‌تر دارد و در واقع مي‌كوشـد تكنـولوژي‌هـايي را ابـداع يـا معـرفي كـند كه بتواند انسان را در نظام قدرت و ثروت يكپـارچـه‌تر كنـد و كارايي ايـن نظـام را افـزايش دهـد. البتـه بايـد گفت كـه علـوم اجتمـاعي در پي اين هـدف است كه نظـام قـدرت و ثـروت را تعـديل، و در واقـع آن را عـادلانه‌تر و انساني‌تر كنـد. بنـابراين بحث تنها بر سر اين نيست كه ما بخواهيم با رويكردي بدبينانه به اين قضيه نگاه كنيم.
بنيانگذار گـرايش اثبـات‌گـرايي در عـلوم اجتمـاعي، آگوسـت كنت بـود. او را بهـتر است مهندس آگوست كنت بناميم. او در دانشگاه شيمي و مكانيك تحليلي درس مي‌داد؛ در «اكوليم ‌پلي‌تكنيك فرانسـه» كه بـا تأييـد شـوراي انقلاب فرانسه و با هدف كاربرد دانش علمي و مهندسي و جهت پيشـبرد اهـداف انقـلاب تأسيس شـده بـود و در آن مهندسـاني تحصـيل مي‌كردند كه رگه‌هاي انقلابي تندي داشتند و مي‌خواستند در عرصه اجتماع انقلاب را گسترش دهند؛ انقلابي كه به يك معنا كنترل همه چيز بود و در عين حال تغيير دادن همه چيز. از اين جا بود كه يك علم اجتماعي كه جنبه‌ي اثبات گرايانه‌تري هم دارد شكل گرفت و به تدريج كار كرد اصلي Humanities در حاشيه قرار گرفت.
به نظر من يكي از چالش‌هايي كه در بحث اشتغال وجود دارد، توجه به اين نكته است كه علوم‌انساني از يك سو مي‌خواهند علمي باشند و از سوي ديگر مي‌خواهند انساني باشند؛ لذا دو گرايش را درون خود دارند كه يكي گرايشي تركيبي و فكري است و ديگري گرايشي فني و تحليلي.
بنابراين مي‌توان گفت علوم‌انساني يك لبه‌ي روشنفكري ‌دارند و يك لبه تخصصي كه هر دو نيز براي پويايي يك جامعه مورد نياز است. اما نگراني‌اي كه در اين جا وجود دارد اين است كه توجه به اشتغال در حوزه علوم‌انساني ممكن است سبب فراموشي اين نکته شود که علوم‌انساني يك لبه‌ي روشنفكري هم دارند و بايد به چيزهايي بينديشد كه لزوماً و اصلاً مشكل و مسأله روز نيست، و بايد به تأملاتي بپردازند كه ممكن است 200 سال ديگر جواب دهد يا ندهد. آن‌ها در واقع براي جامعه زيربناي توليد فرهنگي را ايجاد مي‌كنند كه اين فرهنگ لزوماً فرهنگ و وجدان كار نيست، ولي ممكن است وجدان انساني باشد؛ يعني رويكرد و نگاهي انساني به جامعه كه براي آدم‌ها توليد معنا و هويت مي‌كند و مورد نياز انسان امروز نيز هست.
از نظر من علوم‌انساني امروزه به‌ويژه با تضعيف مذهب در غرب به آخرين سنگر و پناهگاه توليد هويت، معنا و انديشه تبديل شده كه حرمت و جايگاه اين پايگاه هنوز هم در غرب مدنظر است.
انقلاب‌ها معمولاً گرايشي عملگرايانه دارند؛ به ويژه سياستمداران وقتي به مقوله علم مي نگرند، معمولاً در پي حل مسايل كوتاه مدت‌اند.
به هر حال نگراني من اين است كه مبادا حرفه‌گرايي دانشگاهي كه به معناي "علم براي علم" است ـ صرف نظر از اهدافي كه مي‌تواند بيرون از دانشگاه داشته باشد ـ قرباني "علم براي بازار" شود؛ به اين معنا كه مبادا حرفه‌گرايي دانشگاهي و رابطه با همکاران جاي خودش را به حرفه‌گرايي بازار و رابطه با مشتري بدهد و در نتيجه بازشناسي و recognition در دنياي علم فراموش و در نهايت نوعي سودگرايي بر علوم‌انساني حاكم شود.
 بنابراين لازم است كه ميان الزامات دوگانه‌ي حرفه‌گرايي بازار و حرفه‌گرايي دانشگاهي تعادل و توازن بيشتري ايجاد شود.
نكته‌ي ديگري نيز كه بايد به آن توجه داشت اين است كه علوم‌انساني تا حدي عرصه تأمل و فراغت بشر است و نبايد آن را كاملاً به دنياي كسب و كار تقليل داد.
 
*متن سخنراني دكتر قانعي‌راد در كارگاه تخصصي پيش‌همايش علوم‌انساني و چالش اشتغال
+نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت13:15توسط ح .م . سروستاني |