علومانساني در زمانه عسرت*
1- مسئله زمينه:
علومانساني در مقايسه با علوم ديگر، پيوند عميقتري با زمينههاي تاريخي، فرهنگي و اجتماعي دارند و در انتقال از غرب به ايران، با بيشترين مشكلِ «زمينهزدايي» مواجه هستند. مفهوم عدد، جرم، چگالي و الكترون در مقايسه با مفهوم حقيقت، زيبايي، عقلانيت، حق، اختيارات، توزيع منابع، آزادي، فرهنگ، روابط انساني و دولت، كمتر آغشته به زمينه هستند. اين موضوع سبب ميشود كه از تناسب اين علوم با واقعيتها و شرايط بومي نيز كاسته شود.
زمينههاي سنتي و پيشامدرن ما با اين دسته دوم مفاهيم، بيگانه است (اگر نگوييم كه از آنها امتناع دارد) و در نتيـجه، ما بيـشتر در معـرض آن هستيم كه مفاهيم و متون علومانساني را از خاستگاههاي اصلي غربي خود، زمينهزدايي كنيم و آنوقت، نتوانيم با زمينههاي بومي و محلي خود نيز بهدرستي پيوند دهيم و در نتيجه حالت كاريكاتوري در آموزش و پژوهشهاي علومانساني و كاربرد آن بهوجود ميآيد كه در آن، مفاهيمِ معلق در هوا، رد و بدل ميشود.
2- مسئله زبان:
از جمله رهيافتهاي اخير، آغشتهبودن معرفت و دانش بشري به «زبان» است. ما با زبان تنها حرف نميزنيم، بلكه كارهاي ديگري هم ميكنيم. ما با رمزگردانيهاي زباني، ميانديشيم. اين زبانآميزي در علومانساني به مراتب عميقتر از علوم پايه و فني و پزشكي است. در حالي كه علومي مانند فيزيك و شيمي و عمران و مكانيك و رياضيات، كمتر با زبان و كنشهاي كلامي و مهارتهاي زباني پيوند دارند، علومانساني يكسره منوط به آن است. بنابراين طبيعي است كه انتقال و توسعه علوم در جوامع غير غربي، با پسزمينههاي متفاوت زباني در علومِ كمتر وابسته به زبان، سهلتر و خطيتر ازعلومِ بيشتر وابسته به زبان خواهد بود.
3- مسئله تقاضا:
بزرگي دولت و قلمرو گسترده مالكيت و اختيارات و مداخلات آن سبب شده كه عرصه رشد براي بخش خصوصي و غيردولتي مدرن تنگ شود، در نتيجه هنوز بخش خصوصي ما متقاضي دانش نيست. براساس سرشماري قبلي (1375)، از كل شاغلان در بخش خصوصي (8/9 ميليون نفر) فقط 2/2 درصد داراي فوق ديپلم و مدارك بالاتر بودند. هنوز ساختار بازار كار در ايران بسيار سنتي است و با اقتصاد مابعد صنعتي و اقتصاد دانش در تراز جهاني، فاصله زيادي دارد. مفهوم نوين خدمات مبتني بر دانش و جامعه اطلاعاتي، هنوز در اقتصاد ايران نهادينه نشده است. تلقي غالب در اقتصاد ايران، از نيروي كار و خود كار، از مقياسهاي سنتي عبور نكرده است و با محتواي علمي مشاغل و با مفهوم «دانشكاران» بيگانه است. از سوي ديگر بر مبناي آخرين پيمايش ملي سنجش نگرشها و گرايشهاي ايرانيان در سرتاسر كشور (دفتر طرحهاي ملي، 1382)، 5/52 درصد كل پاسخگويان و 2/66 درصد دارندگان تحصيلات عالي، داشتن پارتي را براي بهدستآوردن شغل، مهمترين ويژگي دانستهاند. درحاليكه بهترتيب فقط 9/11 درصد و 7/9 درصد، داشتن مدارج و مدارك تحصيلي را مهمتر اعلام كردهاند. اين نوع ساختار كار، به كلِ تفكرِ ما درباره اداره امور زندگي با رجوع به علم و شايستهگرايي تخصصي و حرفهاي، لطمه ميزند كه در آسيبپذيرترين لايه آن علومانساني قرار دارد.
4- مدعيان به جاي متقاضيان:
براي علومانساني در ايران، تقاضاي مؤثر چنداني در سطح كلان دولت و نظامهاي تصميمگيري، وجود ندارد. در واقع همانطور كه اقتصاد مبتني بر دانش نداريم، دولتِ مبتني بر دانش نيز نداريم. گويا براي اقتصاد نفتي (به ويژه در دورههاي افزايش قيمت) نيازي به مديريت و برنامهريزي علمي وجود ندارد تا به علومانساني از اين نوع نيز، به طور جدي مراجعه شود. كساني كه به دلايل ابزاري، متقاضي علوم طبيعي و فني و پزشكي هستند، وقتي نوبت به علومانساني ميرسد، در مقام مدعي سخن ميگويند. از نظر آنان ما خود علومانساني داريم و نيازي به علومانساني غربي نيست.
5- مسئله مشروعيت:
مشكل مشروعيت علومانساني (به مفهوم جهاني كلمه) در ايران، غير قابل قياس با ساير علوم مدرن است. در اين خصوص كه علم مدرن با فلسفه الحادي و مادي و ارزشهاي عقل خودبنياد و دنيوي غرب آغشته است، علومانساني مانند فلسفه، روانشناسي، جامعهشناسي، حقوق، علومسياسي، هنر، اقتصاد و مديريت؛ متهمان رديف اول هستند. هماكنون در ايران ميشنويم كه گروهي علومانساني به مفهوم جهاني كلمه را محيط تهديدآميزي تلقي ميكنند و خواستار آسيبشناسي جدي علومانساني، دشمنشناسي و رصد تحركات دشمن در آن ميشوند.
6- مسئله سياسي شدن:
سياسيشدنِ علم و نظامِ علمي در ايران، چيزي است كه شايد براي آن نيازي به ذكر شواهد نباشد. همچنين احتمالا محلي براي ترديد وجود ندارد كه علومانساني در اين بحبوحه، بيشترين لطمه را ميبيند.
7- مسئله ايدئولوژي:
ايدئولوژيكشدن از ديگر سوانح علم و نظامهاي علمي در كشور ما بوده است كه علومانساني در اين بحبوحه، بيشترين آسيبپذيري را داشت. علومانساني غالبا ابزاري براي هويتهاي ايدئولوژيك تلقي شده است.
8- مسئله بوميشدن:
گفتارهاي ابهامآلود و غلطاندازي مثل بومي كردن علوم (كه اسلامي كردن نيز شكل مذهبي آن است) در علومانساني، بيش از ساير علوم، مسئلهساز شده است.
9- مسئله روش:
پيچيدگيهاي روششناختي در علومانساني مشكل ديگر اين علوم است. در جوامع توسعهيافته، پويايي تكاپوها و رهيافتهاي روششناختي، توانسته است با عمق بيشتري از پوزيتويسم عبور كند و روشهاي تحقيق كمي و كيفي را بسط بدهد. اما در جوامعي مانند ايران با پسزمينههاي غير استقرايي و شهودي و بيگانگي آنها با تفكر دادهنگر و آزمونگرا، نقد پوزيتويسم با كژتابيهايي همراه است و بيش از اينكه عبور عالمانه از كميتگرايي و آزمون علمي باشد، عادات مألوف سنتي و آزمونگريز ما را منعكس ميكند.
10- مسئله آزادي علمي:
آزادي علمي كه لازمه اوليه روايي علم و شرط اصلي بسط و ارتقاي تكاپوهاي علمي است، در علم انساني، بحثانگيزتر است. البته علوم مدرنِ ديگر نيز (مثل فيزيك در يافتههاي گاليله، زيستشناسي در يافتههاي داروين و...) با اين مسئله دست به گريبان بودند؛ ولي اين موضوع در علومانساني ابعاد بيشتر و پيچيدهتري پيدا ميكند. در ايران، آزادي علمي در اكتشاف علمي، انتشار يافتهها، مصونيت بعد از بيان، انتقال يافتهها، جريان تدريس، فرآيند ياددهيـيادگيري، كاربست يافتهها و... در علومانساني بسيار مناقشهآميزتر از ساير علوم است.
11- تهيدستي در اكتشاف و آزمون:
ساخت نامولد اقتصادي و توسعه نيافته سياسي و تصميمگيري سبب شده است كه ما نه اقتصاد مبتني بر دانش در خدمات نوين (دانشبَر) و نه دولت مبتني بر دانش و نظام مديريت حرفهاي و نظام تصميمگيري مبتني بر تحـليل علمي داشته باشيم. در نتيجه ميداني براي علومانساني به وجود نميآيد تا دادههاي كافي گردآوري كند و با پردازش آنها درگير شود. از همين رو علومانساني، هم در زمينه اكتشاف و هم در زمينه آزمون و توجيه علمي، بيمايه و تهيدست است.
12- مسئله كارايي:
مشكل ديگر علومانساني در ايران، «كارايي و اثربخشي» است كه خود حاصل مشكل مشروعيت و ساير مشكلات پيش گفته اوست. وقتي حقانيت علومانساني از حيث فرآيندِ آزادِ «داده اندوزي و آزمون» و توليد معنا درباره عالم و آدم محل ترديد است؛ وقتي علومانساني زمينهزدايي و بيخاصيت شده است، وقتي ساخت روابط توليد و تصميمگيري، احساس نيازي جدي به علومانساني ندارد و بازار پررونقي براي آن نيست و وقتي كاربرد علومانساني به دليل پيوندش با علايق و منافع گروهها محل بحث و مناقشه است، طبيعي است كه علومانساني با مشكل كارايي و اثربخشي نيز مواجه خواهد شد.
13- ضعف ياران و حاملان:
مسئله «حاملان» از ديگر مشكلات علومانساني در ايران است. مشكلات پيشگفته (مانند مشروعيت، كارايي، تقاضا و...) سبب ميشود كه بيشتر متقاضيان و پذيرفتهشدگان تحصيلي در علومانساني دانشگاهها از نوع «تقاضاي مازاد» باشند. يعني غالبا كساني هستند كه چون نتوانستهاند در رشتههاي فيزيكـرياضي و علوم تجربي نظام متوسطه درس بخوانند، به علومانساني، هنر يا زبان سـوق يـافتهاند و در نتيجه، علومانساني دانشگاهي، از آغاز، با حاملاني پيش ميرود كه بخش درخور توجهي از آنها، ضعـفهاي نـاخواستهاي در پـايه تـحصيلي دارند و نميتوانند با مفاهيم تيزِ علمي در اين حوزه، چنان كه بايد و شايد، تعامل خلاق داشته باشند.
14- ضعف نظام حرفهاي:
ضعـف نـظامِ «حرفهاي» از ديـگر مشكلات علومانساني در ايران است. اين موضوع سبب ميشود كه نظامهاي غيرحرفهاي (سياسي، ديوانسالاري، ايدئولوژيك، مذهبي و حتي اقتصادي) بر اين علوم سايه بيندازند. در مقايسه با رشد نسبي نظام حرفهاي در پزشكي و مهندسي، اين امر در علومانساني بسيار ضعيف بوده است. ضعف NGO ها در علومانساني نتيجه اين امر است.
15- ضعف اجتماع علمي:
بر اثر مجموعه ضعفهاي يادشده پيشين، «اجتماع علمي» در علومانساني ايران با ضعفهايي دست به گريبان است و اين امر سبب ميشود كه علومانساني از يك سو، در هستي مستقل از ديوانسالاري دولت، مشكل داشته باشد و از سوي ديگر، فرآيند مميزي كيفيت و ارزيابي در علومانساني كه بايد توسط همقطاران اجتماع علمي صورت بگيرد، دچار تعويق شود و در نهايت، كيفيت علومانساني، به طور مداوم و بر اساس استانداردهاي علمسنجي، اندازهگيري و ارزيابي نشود و در نهايت، ارتقاي مداوم پيدا نكند.
16- مسئله اقتباس و تعامل با جهان:
علم در شبكهاي فرامرزي و بينالمللي، بستر رشد و توسعه پيدا ميكند ( نك به پرايز، 1992) به ويژه با تحولات ICT و جهاني شدن، اين موضوع ابعادي بيشتر يافتهاست. ضعف تعاملات بينالمللي نيز هرچند مشكل كل علم در ايران است، اما در علومانساني وضعيت پرمناقشهتري دارد. يك فرض نيازموده بر ذهن غالب سياستگذاران علم در ايران كنوني سايه انداختهاست و آن اين است كه ما در علومانساني برتريم. اين موضوع سبب ميشود كه اقتباس از رهيافتهاي جهاني در ايران بحثانگيز شود.
*متن سخنراني دكتر فراستخواه در كارگاه تخصصي پيشهمايش علومانساني و چالش اشتغال
+نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت13:11توسط ح .م . سروستاني |

