داستان های فکری - 2
جک هر شب خواب مي بيند، اما امشب خواب او نسبتاً بد بود. او نمي تواند خواب خود را فراموش کند. اغلب نمي توان رويا ها را به خاطر آورد، اما اين رويا براي او بسيار واضح است. به همين دليل او کاغذي از قفسه بر ميدارد، قلمش را پيدا ميكند و شروع به ترسيم مي كند. جک روياي خود را نقاشي مي کند: مردي درحال راه رفتن در خيابان شهري است که جک نمي داند کجاست. تمام خانه ها به رنگ زرد هستند و در هر خانه يک درخت وجود دارد. تمام خانه ها شبيه به يکديگرند- با همان تعداد در و پنجره. تمام درختان همانند هم هستند- دقيقاً به بلندي هم و همانقدر کهن سال. حتي تعداد برگ ها و شاخه هاي درختان با هم تفاوت ندارد.
مرد به اطراف خود نگاه مي کند و نمي تواند راهش را پيدا کند. کسي در خيابان وجود ندارد تا بتواند سوال کند. مرد فرياد مي زند، "بيمارستان کجاست؟ بايد به بيمارستان بروم". درهر خانه پنجره اي از هر خانه باز ميشود و از آنها صداهاي بلندي شنيده ميشود که با هم ميگويند، "سيصد متر برو جلوتر ". مرد جلو مي رود و بيمارستان را پيدا مي كند. بيمارستان تنها ساختمان اين شهر است که با ديگر ساختمان ها تفاوت دارد. اما آن هم مثل ديگر ساختمان ها به رنگ زرد است و درختي که درجلوي آن قرار دارد مثل ديگر درختان نيست. او به در ساختمان نزديک مي شود و شاسي زنگ را فشار مي دهد تا داخل شود. لحظه اي بعد، درخود به خود باز ميشود ومرد با عجله داخل مي شود. مردي که لباس بلند سياهي برتن دارد از او مي پرسد، "چه مي خواهي؟" انگار صداي او از فاصله دور به گوش مي رسد. مرد مي گويد، " من بيمار هستم قلبم دچار مشکل شده، امروز روز گرمي است و من بسيار ضعيفم. مي توانيد به من کمک کنيد؟ " مرد سياه پوش مي گويد، "مي تونم کارتتونو ببينم؟" مرد کارتي کوچک و پلاستيکي به او مي دهد و مي گويد، اميدوارم کارتم مشكلي نداشته باشد". مرد سياه پوش پاسخ مي دهد، "معلوم خواهد شد".
او کارت را ميگيرد و آن را در کامپيوتر قرار مي دهد. کل ديوار روشن ميشود و کارت ژنتيکي مرد به وضوح در اين صفحه نمايان شود. ژن ها يکي پس از ديگري نمايان ميشوند، اما ناگهان تصوير متوقف ميشود. مرد سياه پوش در حال جستجوي چيزي است. فلش کوچک سبز رنگي در صفحه ظاهر ميشود و به يک جفت ژن که به نظر مي رسد از کار افتاد باشند اشاره دارد.
مرد سياه پوش مي گويد،"ما نمي تونيم بههتون کمک کنيم".
مرد با عصبانيت مي گويد، چرا نميتوند؟ مسئله فکر مي کنم به قدر کافي واضح باشد.
- شما هيچ آينده اي نداريد و بايد هر چه سريع تر اينجا را ترک کنيد!
- آقا نمي توانيد استثناء قائل شويد؟
- اينجا ديگر استثنائي وجود ندارد!
مرد بلند ميشود و به طرف در مي رود. مرد سياه پوش مي گويد، "طبق قانون بايد اينجا رو ترک کنيد. وظيفة من هم اينست كه شما را در ليست قرار دهم. بيرون!!" مرد با حالتي غمگين و با عجله به طرف در مي رود.
جک صورت مرد را طوري نقاشي مي كند که شبيه خودش باشد. او با خود فکر مي كند، "او ميتواند خودم باشم." مرد لحظه اي در خيابان مي ايستد. سپس به سمت در بر مي گردد و فرياد ميزند"چرا هيچ استثنائي ديگر وجود ندارد؟چرا شما نميتوانيد متفاوت باشيد؟ چرا همه بايد شبيه هم باشند"؟
پاسخي نمي آيد!!! او در خيابان مينشيند، و به درختاني که جلو در هر خانه قرار دارد چشم ميدوزد.
او با خود زمزمه مي كند، " اگر اينها زيبا تلقي ميشوند، من زيبايي را دوست ندارم". او مي تواند نامنظم تپديدن قلبش را حس كند. او واقعاً از يک دکتر كمك خواسته است، چرا که او مي داند دکتر مي تواند براي درد او دارويي تجويز کند. اما کارت ن او عاملي متفاوت را نشان مي مي دهد. بنابراين، نميتوانست از کسي کمکي دريافت كند.
مرد به همسر و فرزندانش فکر مي مي كند. آيا آنها هم تفاوت داشتند؟ او هيچ گاه به اين مسئله فکر نکرده بود. او وحشت زده شده است. اگر روزي آنها نيز به کمک نياز داشتند و کسي به آنها کمک نکند، اين مسئله تقصير او باشد.
تقريباً تاريک شده است. مرد سعي مي مي كند بخوابد. خيابان به سردي يخ است، اما او سردي را همچون نوعي آرامش حس مي مي كند. سرما به تمام تنش رخنه مي كند و اوتقريباً به خواب ميرود.
پسري در خيابان مي دود. او مستقيم به طرف مرد مي آيد. هنگامي که به اومي رسد ميپرسد، " چرا اينجا خوابيده اي؟" مرد پاسخ نمي دهد. پسر دوباره مي پرسد،" از متفاوت استن وحشت داري؟" مرد پاسخي نمي دهد!!!
پسر کوچک در حالي كه اشک در چشمانش حلقه زده است، بلند مي شود. او واقعاً مي خواهد با مرد صحبت کند. به جاي صحبت، دستش را روي خاک کف خيابان ميکشد. شايد طرحي ميكشد يا يادداشتي مي نويسد.
جک ناگهان فراموش ميكند كه آن نوشته يا طرح چه بود.
پسر ميدود و خيابان خالي شود. لحظه اي بعد مرد سرش را با تعجب بلند ميكند چون جايي كه آن پسر نقاشي کرده، گل هايي در حال رشد اند. و تمام آنها با يکديگر تفاوت دارند! حتي دو تا از آن ها نيز به يکديگر شباهت ندارد.
مرد آهي ميکشد و با خود مي گويد، "در هر صورت هنوز اميد وجود دارد". جک با خود فکر مي كند، "اميد". اين چيزي است كه اومي گويد.
معناي اميد چيست؟ جک نقاشي را تمام مي كند. او خوشحال است که تصميم گرفته است خواب و روياي خود را نقاشي کند چرا که ناگهان همه چيز را درک مي كند به جز اميد. او با خود فکر مي كند،" اميد داشتن به چه معناست؟ اي کاش مي دانستم".
مرد به اطراف خود نگاه مي کند و نمي تواند راهش را پيدا کند. کسي در خيابان وجود ندارد تا بتواند سوال کند. مرد فرياد مي زند، "بيمارستان کجاست؟ بايد به بيمارستان بروم". درهر خانه پنجره اي از هر خانه باز ميشود و از آنها صداهاي بلندي شنيده ميشود که با هم ميگويند، "سيصد متر برو جلوتر ". مرد جلو مي رود و بيمارستان را پيدا مي كند. بيمارستان تنها ساختمان اين شهر است که با ديگر ساختمان ها تفاوت دارد. اما آن هم مثل ديگر ساختمان ها به رنگ زرد است و درختي که درجلوي آن قرار دارد مثل ديگر درختان نيست. او به در ساختمان نزديک مي شود و شاسي زنگ را فشار مي دهد تا داخل شود. لحظه اي بعد، درخود به خود باز ميشود ومرد با عجله داخل مي شود. مردي که لباس بلند سياهي برتن دارد از او مي پرسد، "چه مي خواهي؟" انگار صداي او از فاصله دور به گوش مي رسد. مرد مي گويد، " من بيمار هستم قلبم دچار مشکل شده، امروز روز گرمي است و من بسيار ضعيفم. مي توانيد به من کمک کنيد؟ " مرد سياه پوش مي گويد، "مي تونم کارتتونو ببينم؟" مرد کارتي کوچک و پلاستيکي به او مي دهد و مي گويد، اميدوارم کارتم مشكلي نداشته باشد". مرد سياه پوش پاسخ مي دهد، "معلوم خواهد شد".
او کارت را ميگيرد و آن را در کامپيوتر قرار مي دهد. کل ديوار روشن ميشود و کارت ژنتيکي مرد به وضوح در اين صفحه نمايان شود. ژن ها يکي پس از ديگري نمايان ميشوند، اما ناگهان تصوير متوقف ميشود. مرد سياه پوش در حال جستجوي چيزي است. فلش کوچک سبز رنگي در صفحه ظاهر ميشود و به يک جفت ژن که به نظر مي رسد از کار افتاد باشند اشاره دارد.
مرد سياه پوش مي گويد،"ما نمي تونيم بههتون کمک کنيم".
مرد با عصبانيت مي گويد، چرا نميتوند؟ مسئله فکر مي کنم به قدر کافي واضح باشد.
- شما هيچ آينده اي نداريد و بايد هر چه سريع تر اينجا را ترک کنيد!
- آقا نمي توانيد استثناء قائل شويد؟
- اينجا ديگر استثنائي وجود ندارد!
مرد بلند ميشود و به طرف در مي رود. مرد سياه پوش مي گويد، "طبق قانون بايد اينجا رو ترک کنيد. وظيفة من هم اينست كه شما را در ليست قرار دهم. بيرون!!" مرد با حالتي غمگين و با عجله به طرف در مي رود.
جک صورت مرد را طوري نقاشي مي كند که شبيه خودش باشد. او با خود فکر مي كند، "او ميتواند خودم باشم." مرد لحظه اي در خيابان مي ايستد. سپس به سمت در بر مي گردد و فرياد ميزند"چرا هيچ استثنائي ديگر وجود ندارد؟چرا شما نميتوانيد متفاوت باشيد؟ چرا همه بايد شبيه هم باشند"؟
پاسخي نمي آيد!!! او در خيابان مينشيند، و به درختاني که جلو در هر خانه قرار دارد چشم ميدوزد.
او با خود زمزمه مي كند، " اگر اينها زيبا تلقي ميشوند، من زيبايي را دوست ندارم". او مي تواند نامنظم تپديدن قلبش را حس كند. او واقعاً از يک دکتر كمك خواسته است، چرا که او مي داند دکتر مي تواند براي درد او دارويي تجويز کند. اما کارت ن او عاملي متفاوت را نشان مي مي دهد. بنابراين، نميتوانست از کسي کمکي دريافت كند.
مرد به همسر و فرزندانش فکر مي مي كند. آيا آنها هم تفاوت داشتند؟ او هيچ گاه به اين مسئله فکر نکرده بود. او وحشت زده شده است. اگر روزي آنها نيز به کمک نياز داشتند و کسي به آنها کمک نکند، اين مسئله تقصير او باشد.
تقريباً تاريک شده است. مرد سعي مي مي كند بخوابد. خيابان به سردي يخ است، اما او سردي را همچون نوعي آرامش حس مي مي كند. سرما به تمام تنش رخنه مي كند و اوتقريباً به خواب ميرود.
پسري در خيابان مي دود. او مستقيم به طرف مرد مي آيد. هنگامي که به اومي رسد ميپرسد، " چرا اينجا خوابيده اي؟" مرد پاسخ نمي دهد. پسر دوباره مي پرسد،" از متفاوت استن وحشت داري؟" مرد پاسخي نمي دهد!!!
پسر کوچک در حالي كه اشک در چشمانش حلقه زده است، بلند مي شود. او واقعاً مي خواهد با مرد صحبت کند. به جاي صحبت، دستش را روي خاک کف خيابان ميکشد. شايد طرحي ميكشد يا يادداشتي مي نويسد.
جک ناگهان فراموش ميكند كه آن نوشته يا طرح چه بود.
پسر ميدود و خيابان خالي شود. لحظه اي بعد مرد سرش را با تعجب بلند ميكند چون جايي كه آن پسر نقاشي کرده، گل هايي در حال رشد اند. و تمام آنها با يکديگر تفاوت دارند! حتي دو تا از آن ها نيز به يکديگر شباهت ندارد.
مرد آهي ميکشد و با خود مي گويد، "در هر صورت هنوز اميد وجود دارد". جک با خود فکر مي كند، "اميد". اين چيزي است كه اومي گويد.
معناي اميد چيست؟ جک نقاشي را تمام مي كند. او خوشحال است که تصميم گرفته است خواب و روياي خود را نقاشي کند چرا که ناگهان همه چيز را درک مي كند به جز اميد. او با خود فکر مي كند،" اميد داشتن به چه معناست؟ اي کاش مي دانستم".
+نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت10:49توسط ح .م . سروستاني |

