اصولا اخلاق و حوزه هاي مربوط به آن از متن عامه مردم برمي خيزند. اينطور نيست كه معدودي مصلح و جامعه شناس و اديب و روشنفكر بيايند و يك چارت اخلاقي را تنظيم كرده در اختيار عوام قرار دهند. همين خاستگاه عوامانه دين و اخلاق است كه به آن اعتبار و هويت مي بخشد و آنرا همه پسند مي سازد. از اينرو در دوره هاي شكوفايي عقلاني بشري است كه جمعي انديشمند و روشنفكر و فيلسوف اين گزاره هاي برخاسته از عقل عرفي را مورد بررسي قرار مي دهند و در اين بررسي است كه علومي چون كلام و فلسفه دين و فلسفه اخلاق پديد مي آيند. اما اينكه دستاوردهاي كلامي و فلسفي در اين باب تا چه حدي نظر عوام را به خود مشغول مي سازند خود بحثي مفصل است. اما آنچه كه به نظر مي آيد اين است كه ايمان حقيقي شخص را نمي توان با تعدادي برهان عقلي- فلسفي متزلزل ساخت. بنابراين مي توان گفت مباحث كلامي- فلسفي راجع به دين و اخلاق، مباحثي است كه ميان خواص قوم مطرح بوده و هيچ ربطي به زندگي عامه مردم ندارند.
پيش فرض ويتگنشتاين در بندهاي 6.41 تا 6.421 رساله، مشابه همان چيزي است كه در بالا بيان شد. او خاستگاه طبيعي خدا، دين و اخلاق را در مد نظر دارد. چيزي كه يكي از درخشانترين و اساسي ترين وجوه تمدن بشري از دير باز تاكنون بوده است. ويتگنشتاين امور متعالي چون خدا، دين و اخلاق را چيزهايي ميبيند كه بشر همواره با آنها سروكار داشته و عوام نيز آنها را بعنوان حقايق غايي مورد احترام قرار داده اند. بنابراين با پيش فرض قرار دادن اين امور بعنوان حقيقتي در تاريخ زندگي آدمي، بدنبال روشن كردن اين موضوع است كه آيا اين امور چيزهاي دم دستي در جهان خارج مثل بقيه چيزها هستند ويا بيرون از آن.
ويتگنشتاين جهان را جهان امور ممكن قلمداد مي كند. يعني هر چه كه در جهان است( اعيان) نسبتي با اشياء ديگر دارد كه مي توانست اين نسبت جور ديگري باشد، ولي اكنون از روي تصادف و رخداد اينگونه نسبتي برقرار شده است. او جهان خارج را ” چنين است“ مي خواند نه ” چنين بايد“. اين همان تفكيك ميان ” است ها“ و ” بايد ها“ است كه هيوم نيز به آن پرداخته بود.
ويتگنشتاين بيان ميدارد كه چون جهان, جهان ” چنين است ها“ است, پس” چنين بايد ها“ نمي توانند در اين جهان باشند. او مي نويسد:
…در درون جهان همه چيز همانگونه است كه هست و همه چيز همانطور رخ مي دهد كه رخ مي دهد. در درون جهان هيچ ارزشي وجود ندارد[يعني هيچ بايدي] و اگر ارزشي در درون جهان يافته مي شد ديگر ارزشي نميداشت.(6.41)[1]
زيرا اگر ارزشها در درون جهان باشند آنگاه بايدي وجود نخواهد داشت و همه چيز همان خواهد بود كه هست. اما در كنار ” چنين است ها“ ، ”چنين بايدها“ نيز زندگي بشري را تحت تاثير خود قرار داده اند و شايد بتوان گفت از وجوه ممتاز و برتر نوع انسان كه او را از ديگر موجودات متمايز ميسازد، مقوله” چنين باید ها“ است.
او ادامه مي دهد:
اگر ارزشي يافته شود كه ارزش داشته باشد، آنگاه اين ارزش بايد بيرون ازهرگونه رخ دادن و بيرون از هرگونه چنين استي قرار داشته باشد. زيرا هرگونه رخ دادن و چنين استي تصادفي است. (6.41)
از اين بند چنين برداشت مي شود كه ويتگنشتاين”چنين است ها“ را نسبي و ”چنين بايدها“ را مطلق فرض كرده است. او معتقد است كه اخلاق و هرآنچه كه به آن وابسته است، مطلق، ثابت و جاودان است. زيرا اين چيزهاي مطلق در كاركردي ويژه، جهان ”چنين است ها“ را صورتي نا- تصادفي مي بخشند:
چيزي كه رخ دادن و چنين استي را نا- تصادفي مي سازد، نمي تواند در درون جهان باشد. زيرا اگرمي بود، خود دوباره تصادفي مي بود.
اين چيز بايد بيرون از جهان باشد.(6.41)
ويتگنشتاين پس از كشيدن خط تمايز ميان ”است ها“ و” بايدها“ بيان مي دارد كه هيچ گزاره اخلاقي اي وجود ندارد. اين به معناي نفي كامل اخلاق نيست، يعني همان چيزي كه پوزيتيويستها به غلط ميپنداشتند.
از آنرو كه ويتگنشتاين در رساله، زبان را تصوير جهان خارج ميداند(نظريه تصويري زبان) و گزاره ها را روگرفتي از امور واقع كه جهان را به تصوير مي كشند، پس اين نتيجه گيري در مورد گزاره هاي اخلاقي بي ربط نيست. چون اخلاق بيرون از جهان قرار دارد از اينرو زبان قادر به بيان آن نيست و از آنجا كه زبان عبارت است از مجموعه بيشمار گزاره، پس گزاره اي نيست كه راجع به اخلاق چيزي را بيان كند و در نتيجه هيچ گزاره اخلاقي وجود ندارد.
ازاينرو هيچ گزاره اخلاقي نيز نمي تواند وجود داشته باشد. گزاره ها نمي توانند هيچ چيز برتر را بيان كنند.(6.42)
روشن است كه نمي توان اخلاق را به قالب الفاظ درآورد.
اخلاق امر استعلايي(ترافرازنده) است.(اخلاق و زيبايي شناسي يك چيزاند). (6.421)
پوزيتيويستها از اين عبارات تفسيري نادرست به دست دادند. آنها گمان كردند كه ويتگنشتاين با اعلام اينكه هيچ گزاره اخلاقي وجود ندارد، اخلاق و دين را بي معنا و مهمل قلمداد كرده و آنها را بي ارزش و پوچ خوانده است. اختلاف نظري كه ميان شليك از بنيانگذاران حلقه وين و ويتگنشتاين درگرفت از آنجا بود كه شليك دي را محصول دوران كودكي انسان مي دانست و ويتگنشتاين شديدا با آن مخالف بود. ازبروز اين اختلافات بود كه كارناپ(از اعضاي حلقه وين) كم كم دريافت كه تفسير آنها از رساله بكلي اشتباه بوده است.
در پايان اين مقال قسمتي از متن سخنراني ويتگنشتاين را كه در باب اخلاق ايراد نموده ضميمه مي كنم تا اشتباه تفسيرهايي از اين دست مشخص گردد:
همه گرايش من و به باور من، گرايش همه انسانهايي كه كوشيده اند درباره اخلاق يا دين بنويسند يا سخن بگويند اين بوده است كه با مرزهاي زبان برخورد نمايند. اين برخورد با ديوارهاي قفسمان كاملا و مطلقا مايوس كننده است. اخلاق تا جائيكه از اشتياق به گفتن چيزي درباره معناي نهايي زندگي، خير مطلق، ارزش مطلق سرچشمه مي گيرد نمي تواند علم باشد. آنچه اخلاق مي گويد به هيچ معنا به دانش ما چيزي نمي افزايد اما اخلاق مدركي از گرايشي در ذهن آدمي است كه من شخصا از احترام عميقانه بدان ناگزيرم و هرگز آنرا مسخره نخواهم كرد.[2]

