هفته پیش 15 پاراگراف از 19 پاراگراف مبحث خدایگان و بنده را توضیح دادیم این هفته ادامه آن را بررسی خواهیم كرد. كه هگل در این قسمت همچنان از دیدگاه خدایگان نسبت خدایگان و بنده را توضیح میدهد ولی حدود چند پاراگراف آخر كه مبحث كار را وارد میكند از دیدگاه بنده به این نسبت مینگرد.
در جلسه پیش هم گفتیم كه كوژو «انسان» را وارد مباحث هگل میكند در صورتی كه بحث هگل در مورد خودآگاهی است و زمانی انسان را وارد مباحث خود میكند كه بحث تاریخی را پیش میكشد و این تفسیر کوژو در این قسمت نادرست است و تمام اشكالات در این تفسیر كه عرضه شده است بعدها هم ادامه پیدا كرده است مثل نوعی اگزیستانسیالیسم سارتری.
از جمله دلایلی كه میتوان آورد كه كاری كه کوژو انجام داده است و در این قسمت كتاب انسان را وارد مباحث كرده است این است كه مبحث خدایگان و بنده حدودا در اوایل كتاب «پدیدارشناسی روح» یعنی صفحات 120-100 كتاب آمده است كه بحث هگل درباره تجربه آگاهی است و در ادامه بحث یعنی نیمه دوم كتاب است كه در جایی كه بحث تجربه آگاهی كه تا اینجا بحث كموبیش منطقی است، بعد تاریخی پیدا میكند و در این قسمت است كه میتوان وجود انسان را اضافه كرد.
|
|
|
|
حکمت و فلسفه - حسن احمدیزاده:
در پاسخ به پرسش از «چيستي فلسفه» و پرسش از لزوم مطالعه فلسفه، پاسخهاي متفاوتي از سوي فيلسوفان يوناني ارائه شده است. تصورات گوناگوني که فيلسوفان يونان باستان از سرشت و غايت فلسفه داشتند، همگي ناشي از علايق فطري آنها بود. آنچه ما بهدنبال آن هستيم اين است که با بررسي و مطالعه تصورات آنها، تصور خودمان را از مفاهيمي چون سرشت و غايت فلسفه، روشن سازيم. اما ميدانيم که فلسفه آنگونه که در يونان باستان مطرح بود، از جنبههاي مختلفي با فلسفهاي که امروزه مطرح است تفاوت دارد و از اين رو سرشت و غايت فلسفه در يونان باستان به نوبه خود، با سرشت و غايت آن در جهان امروز متفاوت است. در اين مقاله به برخي از اين تفاوتها ميپردازيم. |
ویتگنشتاین متقدم در رساله منطقی- فلسفی خویش، با رویکردی خاص، به تعریف فلسفه و فعالیتهای فلسفی می پردازد. او فلسفه را متمایز از علوم طبیعی می داند. بطوریکه معتقد است گزاره های فلسفی وجود ندارند. بلکه هر گزاره صادقی در حوزه علوم طبیعی قرار می گیرد. او می نویسد کار فلسفه ایضاح و روشنگری است. کار فلسفه این است که منطق زبان ما را روشن ساخته و از این طریق ما پی به منطق جهان ببریم. زیرا زبان آیینه ای است که جهان را در خود منعکس می سازد. او گزاره های فلسفی را مهمل و بی معنا می خواند، بطوریکه می نویسد: اگر کسی چیزی متافیزیکی گفت، تنها کافی است که به او نشان دهید به برخی از نشانه ها در گفتارش معنا نداده است.
ویتگنشتاین هدف خود را از نگارش رساله، نشان دادن مرز میان« آنچه میتوان گفت» و« آنچه نمی توان گفت» می داند[1]؛ که اولی عبارت است از گزاره های علوم طبیعی و دومی عبارت است از گزاره های متافیزیکی من جمله اخلاق. او می نویسد: آنچه را نمی توان گفت باید در موردش سکوت کرد.
این گزین گویه ها دست آویزی شد برای پوزیتیویست ها که متافیزیک را بطور کلی بی معنا می دانستند و این رای، برخاسته از تفسیر نادرست آنها از رساله بود. منظور ویتگنشتاین ازبی معنا بودن متافیزیک این نبود که باید بطور کلی کنار گذاشته شود. زیرا او توجه ویژه ای به دین و گزاره های دینی داشت. اوبه شاگرد و دوست خود، ام.اس.دروری((Drury می نویسد:« من نمی توانم مسائل را از منظر دینی نگاه نکنم».[2]
ازاینرو وی گزاره های دینی را که برخی سعی در تفسیر و تبیین عقلانی آنها داشتند و بالطبع گرفتار در افسون متافیزیک می شدند، شبه گزاره هایی می دانست که باید در عمل نشانشان داد.
