خورخه لوئيس بورخس
برگردان: احمد ميرعلائي
جاي زخمي ناسور چهرهاش را خط انداخته بود. جاي زخم به شکلِ هلالي، رنگ باخته و تقريباً کامل بود که شقيقه را از يکسو به گودي نشانده بود و گونه را از سويي ديگر. دانستن نام حقيقياش بياهميت است. در «تاکارم پو» همه او را انگليسي «لاکالارادبي» مي ناميدند. «کاردوزو» که مالک سرزمينهاي آنجا بود و خوش نداشت محل را بفروشد، برايم تعريف کرد که مرد انگليسي بحثي پيشبينيناشدني را به ميان کشيده و براي او داستان مرموز جاي زخم را گفته است. مرد انگليسي از جانب مرز آمده از «ريو گراند روسل».عدهاي هم بودند که ميگفتند در برزيل قاچاقچي بوده. در آنجا پرورشگاه گلهاش از رونق ميافتد، چاهها ميخشکند و مرد انگليسي براي آنکه دوباره کار و بارش رونق بگيرد، شانهبهشانه کارگرانش کار ميکند. ميگفتند سختگيري او تا حد ظلم پيش ميرفته، اما به حد افراط آدم منصفي بوده. ميگفتند در شرابخوري کسي به پايش نميرسيده. سالي يکي دوبار در اتاقي آن سوي ايوان در به روي خود ميبسته و دو سه روزي بعد بيرون ميآمده و مثل از جنگ برگشتهها و با آدمهايي که تازه از حالت غشي بيرون آمده باشند، رنگ پريده، لرزان و پريشان بوده اما صلابت هميشگي را داشته است. چشمان يخگون و لاغري خستگيناپذير و سبيل خاکستري رنگش را از ياد نميبرم. آدم مرموزي بود. راستش زبان اسپانيايي او پختگي نداشت و نيمه برزيلي بود. و جز تک و توکي نامه که دريافت ميکرد، پست چيزي برايش نميآورد.
آخرين باري که از نواحي شمال عبور ميکردم، سيلي ناگهاني دره تنگ «کاراگوتا» را پر کرد. به طوري که مجبور شدم شب را در «لاکالارادا» بگذرانم. ظرف چند دقيقه پي بردم که ورودم بيموقع بوده، چرا که براي جلب علاقه مرد انگليسي آنچه از دستم برميآمد، کردم. دست آخر کورترين احساسات يعني ميهنپرستي را به کمک گرفتم و گفتم: کشوري که روحيهاي انگليسي دارد شکستناپذير است. ميزبانم پذيرفت اما با لبخندي اضافه کرد که من انگليسي نيستم. ايرلندي بود، اهل «دانگاروان». اين را که گفت مکث کرد، گويي رازي را فاش کرده بود.
پس از شام بيرون زديم، تا نگاهي به آسمان بيندازيم. باران نميباريد اما آن سوي دامنه تپهها رو به جنوب، شکافها و خطوطي که رعد و برق ايجاد ميکرد، خبر از توفاني ديگر ميداد. پيشخدمتي که غذا را آورده بود، يک بطري عرق نيشکر روي ميز غذا خوري خالي گذاشته بود. ما در سکوت به نوشيدن نشستيم.
درست نميدانم چه وقت بود که متوجه شدم مست شدهام، نميدانم در اثر الهام بود يا هيجان و يا خستگي که به جاي زخم اشاره کردم. مرد انگليسي سرش را پايين انداخت. چند ثانيهاي با اين فکر ماندم که الان است که مرا از خانه بيرون بيندازد. سر انجام با صداي معمولياش اين طور آغاز کرد:
من داستان اين زخم را به شرطي براي شما ميگويم که در پايان از سر هيچ خفت و ننگي آسان نگذريد. و اين داستاني است که نقل کرد، با ترکيبي از زبان اسپانيايي، انگليسي و حتي پرتقالي:
در حدود سال 1922، در يکي از شهرهاي «کانات» من از جمله افراد زيادي بودم که نقشه استقلال ايرلند را طرحريزي ميکردند. اکنون از يارانم، عدهاي زندگي آسودهاي دارند، عدهاي ديگر به عبث در دريا يا بيابان زير پرچم انگليس سرگرم جنگاند؛ يکي ديگر که از بهترين همکارانم بود در طلوع صبح به دست يک جوجه سرباز خواب آلود در سربازخانه کشته شد. و ديگران (نه آنان که بدبختترين همکارانم بودند) در جنگهاي گمنام و تقريباً مرموز داخلي با مرگ دست و پنجه نرم کردند. ما جمهوريخواه، کاتوليک و نيز به گمانم رمانتيک بوديم. ايرلند براي ما نه تنها مدينه فاضله آينده و سرزمين غيرقابل تحمل حال بود، بل سرزميني بود يا گنجينهاي از افسانههاي تلخ که طي سالها شکل گرفته بود. سرزمين برجهاي مدور و زمينهاي باطلاقي قرمز رنگ. سرزميني که در آن به «پارنل» خيانت کردهاند و سرزمين اشعار حماسي بلندي که در آ نها از ربودن گاوها سخن رفته، گاوهايي که روزي به شکل قهرمان زاده شدهاند، روزي به شکل ماهي روزي به شکل کوه... آن روز بعد از ظهر را که يکي از دسته «مانستر» به ما پيوست از ياد نميبرم. نامش «جان وين سنت مون» بود.
سنش به بيست نميرسيد، استخواني و در عين حال گوشتالو بود. زشتي اندامش آدم را به اين فکر ميانداخت که در او از تيره پشت خبري نيست. با شوق و خودنمايي، تقريباً تمام اوراق يک کتابچه کمونيستي را خوانده بود. ميتوانست هر بحثي را با ماترياليسم ديالکتيک به نتيجه برساند. دليلي که يک انسان براي دوست داشتن و يا نفرت از دوستش ميتواند داشته باشد، بينهايت است؛ مون تاريخ جهان را منحصر به کشمکشهاي کثيف اقتصادي ميدانست. و اذعان داشت که پيروزي انقلاب محتوم است. به او گفتم تنها هدفهاي بر باد رفته ميتواند علاقه يک مرد واقعي را برانگيزد... ديگر شب شده بود. در حالي که اختلاف ما همچنان باقي بود، از سالن و ازپلکان گذشتيم و به خيابان تاريک رسيديم. حالت رک و راست و تسليمناپذيري او بيش از عقايدش در من اثر ميگذاشت. دوست جديدم بحث ميکرد، او با تحقير و نوعي خشم خودش را مقدس جا ميزد.
وقتي به خانههاي دور افتاده رسيديم، صداي شليک تفنگي ما را در جامان ميخکوب کرد ( پيش ازاين يا پس از آن بود که از ديوار بنبست يک کارخانه و يا سربازخانه گذشتيم.) در جادهاي که تلمبار از کثافت بود پناه جستيم، سربازي که در کنار آتش عظيم مينمود از کلبهاي مستمعل بيرون آمد و با فرياد فرمان ايست داد. من پا به فرار گذاشتم. رفيقم به دنبالم نيامد، به پشت سر نگاه کردم، «جان وين سنت مون» در آنجا ايستاده بود، افسون شده و گويي از ترس به شکل سنگ در آمده بود. برگشتم با ضربهاي سرباز را به زمين زدم، وين سنت مون را تکان دادم، فحش بارش کردم و دستور دادم دنبالم راه بيفتد. مجبور شدم بازوش را بگيرم، ازترس فلج شده بود. ما از ميان شب که انباشته از شعله بود گريختيم. باراني از تير تقعيبمان کرد؛ يکي از آنها شانه راست مون را زخمي کرد، از ميان کاجها که ميگريختيم، هقهق گريهاش بلند شد.
در پاييز سال 1923 من در خانه ييلاقي «ژنرال برکلي» مخفي شده بودم. ژنرال ـ که هرگز او را نديده بود ـ در آنوقت يک نوع شغل اداري در بنگال داشت. خانه که کمتر از يک قرن از ساختش ميگذشت غيرقابل سکونت و تاريک بود و از سالنهاي گيجکننده و اتاقهاي تو در تو پر بود. اتاق اسلحه و کتابخانه بزرگ ، طبقه اول را اشغال کرده بود؛ محتوي کتابها جنگ و بحث و گفتوگو بود که از جهتي مبين تاريخ قرن نوزده ست؛ و در اتاق اسلحه شمشيرهاي ساخت نيشابور بود که در انحناي آنها خشونت و بوي جنگ هنوز لانه داشت. ما وارد خانه شديم، به گمانم از راه زيرزمين. مون که لبهاش خشک شده بود و ميلرزيد، با زمزمه گفت: وقايع امشب جالب بود. زخمش را بستم و يک فنجان چاي برايش درست کردم؛ زخم سطحي بود. ناگهان با گيجي و لکنت گفت: خيلي خطر کردي.
به او گفتم: اهميتي ندارد. ( تجربهاي که از جنگ داخلي به دست آورده بودم حکم ميکرد همان گونه عمل کنم که کردم. گذشته از آن دستگيري يک تن از افراد، ما را به خطر ميانداخت.)
روز بعد مون از حالت گيجي بيرون آمد، سيگاري قبول کرد، و چپ و راست سوالاتي در خصووص منابع مالي حزب انقلابي ما از من کرد؛ سوالاتش بسيار پخته بود؛ به او گفتم موقعيت حساس است. ( و درست هم ميگفتم.) از سوي جنوب صداي انفجار آتش شنيده ميشد. به او گفتم رفقا انتظار ما را ميکشند. پالتو و هقتتيرم در اتاقم بود؛ وقتي برگشتم، مون روي کاناپه دراز کشيده بود، خيال ميکرد تب دارد؛ از لرزش درد آلود شانهاش حرف زد.
آنوقت بود که فهميدم ترسش ماندني است. سرسري به او گفتم از خودت مواظبت کن و رفتم. به اندازهاي از ترس او متنفر شده بودم که گمان ميکردم اين منم که ميترسم و نه وينسنت مون، عمل يک انسان چنان است که گويي همه انسانها مرتکب آن شدهاند. به همين دليل بيعدالتي نيست اگر يک نافرمان در بهشت تمام انسانها را آلوده ميکند، و به همين دليل بيعدالتي نيست اگر مصلوب شدن مسيح يک تنه براي باز خريد آن کفايت ميکند. شايد شوپنهاور حق داشت که گفت: من ديگرانم، هر انساني همه انسانهاست. به يک تعبير شکسپير همان وينسنت مون قابل تحقير است.
ما نه روز در آن خانه دور افتاده مانديم. من از آزمايشها و لحظات درخشان جنگ چيزي نخواهم گفت. آنچه که ميخواهم بگويم، نقل داستان اين جاي زخم است که بر من داغ نهاده است. آن نه روز، در حافظه من، در حکم يک روزنه، جز يک روز به آخر مانده که نفرات ما با يک يورش سربازخانه را گرفتند و ما درست انتقام شانزده تن رفقايمان را که در «الفين» از پا درآمده بودند گرفتيم. نزديکيهاي صبح، با استفاده از تاريک و روشن هوا، از خانه بيرون خزيدم و شب برگشتم. رفيقم در طبقه اول انتظارم را ميکشيد. زخمش به او مجال نداده بود به زير زمين بيايد. يادم هست يک کتاب تراژدي نوشته «ف.ن. ماديا کلوزويتس» توي دستش بود. يک شب پيش من اعتراف کرد که توپ را به هر سلاحي ترجيح ميدهد. از نقشهمان جويا ميشد. ميلش ميکشيد که آنها را مورد انتقاد قرار دهد يا تغييراتي را پيشنهاد کند و نيز به «موقعيت اقتصادي اسفناک ما» حمله ميکرد و با افسردگي و قاطعيت، پايان مصيبت باري را پيشگويي ميکرد و براي آن که ثابت کند ترس جسمي چندان اهميتي ندارد در پرخاشگري فکري خود مبالغه ميکرد. به اين ترتيب خوب يا بد نه روز گذشت.
روز دهم شهر به دست هنگ «بلک وتانز» افتاد. سواران بلند قد و ساکت به گشت در جادهها پرداختند. باد شديدي همراه دود و خاکستر ميوزيد. در گوشهاي چشمم به جنازهاي افتاد، جنازه کمتر از آدمکي که سربازها به عنوان هدف در وسط ميدان به کار ميبردند در حافظهام تأثير گذاشته است. پيش از آنکه آفتاب همهجا پهن شود، خانه را ترک کردم و پيش از ظهر برگشتم. مون در کتابخانه با شخصي حرف ميزد. از لحن صدايش پي بردم که از پشت تلفن با کسي صحبت ميکند. آنوقت نام مرا به زبان آورد و اين که ساعت هفت بر ميگردم و اين که وقتي از باغ ميگذرم آنها دستگيرم کنند. رفيق عاقل من، عاقلانه مرا ميفروخت. و شنيدم که براي حفظ جان خود تضمين ميخواهد.
در اينجا داستان من پيچيده و مبهم ميشود. ميدانم که او را در سرسراهاي سياه و کابوسآور و پلکانهاي شيبدار و گيجکننده تعقيب کردم. مون خانه را خوب ميشناخت، خيلي بهتر از من. يکي دوبار او را گم کردم. پيش از آن که سربازها دستگيرم کنند در گوشهاي گيرش آوردم، از يکي از کلکسيونهاي ژنرال شمشيري بيرون کشيدم، با انحناي هلالي شکل آن نيم هلالي از خون براي همه عمر بر صورتش نقش کردم. بورخس، من اين را از آن جهت پيش تو اعتراف ميکنم که غريبهاي. تحقير تو آن قدرها نارا حتم نميکند.
در اين جا گوينده درنگ کرد. ميديدم که دستهاش ميلرزد. پرسيدم: مون چطور شد؟ گفت: او پولهاي يهودا نشان را برداشت و به برزيل گريخت. در آن روز بعد از ظهر من در ميدان گروهي سرباز مست را ديدم که آدمکي را تيرباران ميکردند.
من به عبث در انتظار پايان داستان درنگ کردم. سرانجام گفتم ادامه بده. نالهاي اندامش را لرزاند، و با نوعي دلسوزي عجولانه به جاي زخم هلالي شکل و رنگ پريده اشاره کرد و با لکنت گفت: باور نميکني؟ نميبيني که داغ رسوايي بر چهرهام حک شده است؟ من داستان را از آن جهت به اين ترتيب بازگو کردم تا تو تا انتهاي داستان مرا دنبال کني. من مردي را لو دادم که از من مواظبت ميکرد؛ من وينسنت مونم. اکنون تحقيرم کنيد.
از مجموعه ي « در آرايشگاه زنانه جغد »
تس گالاگر
برگردان: دنا فرهنگ
پاولا گفت: خدايا، حتي کراوات هم نزده
1- کراوات را طوري دور گردنتان بيندازيد که سر پهن آن طرف راستتان باشد و حدود دوازده اينچ از سر باريک بلندتر باشد.
2- سر پهن را دور سر باريک بپيچيد و به زير ببريد و انتهاي آن را طرف راست بگذاريد.
3- سر پهن را از روي سر باريک رد کنيد و انتهاي آن را به طرف چپ ببريد.
4- سر پهن را از پشت وارد حلقهاي که درست شده بکنيد و از جلو آن را بيرون بکشيد.
5- از بين گره سر پهن را بگيريد و سفت کنيد.
6- همانطور که سر باريک را با يک دست پايين ميکشيد گره را بالا ببريد و ميزان کنيد.
گاهي يکي از کساني که به ديدنش ميآيند لباسي را با چوبرختي به ماشين ميبرد و با لباسهاي خودش از قلاب کنار پنجره ماشين آويزان ميکند. بعضي وقتها هم بستههايي که دورشان کاغذ پيچيدهاند در دستهاشان است و من نميتوانم سر در بياورم توي آنها چيست و او چه چيزهايي را بخشيده؛ پيراهن، کتاب يا عطر و ادکلنهاي شوهرش. هرچند همين را هم فقط حدس ميزنم، شايد اصلا ادکلني در کار نباشد و من اشتباه کنم، اما به هرحال از وقتي که توانسته به خودش مسلط شود کمکم وسايل شوهرش را به ديگران ميبخشد.
يک سال پيش از پشت نردههاي حياط به من گفت که ممکن است نتواند خانهاش را نگه دارد، مشکلات قانوني برايش پيش آمده بود، مهمتر از همه آن بود که آقاي ودريف بابت کتابي که ننوشته بود پيشپيش حقالتاليفي گرفته بود. هر دو ما روزگار سختي را ميگذرانديم، گيرم گرفتاريهامان با هم فرق داشت.
آقاي ودريف فقط ده ماه با من همسايه بود. اما من برايش همسايه خوبي بودم و از اين که در دوران سالخوردگي او کنارش زندگي کردهام خوشحال هستم. حتي شايد روزي خودم را به شکل يک شخصيت فرعي در داستانهايش ببينم، مردي که سگش را ميگرداند و قهرمان داستان فقط از کنار او رد ميشود اما ناگهان با ديدن او فکري به سرش ميزند.
با اينکه مدتي که با هم همسايه بوديم کوتاه بود اما ميتوانم بگويم چيزهاي زيادي از زندگي آنها دستگيرم شد. آقاي ودريف اغلب درباره گلهاي رز باغچهام از من سوال ميکرد. به نظرم ته دلش خيال ميکرد که من زيادي شيفته گلهايم هستم. يکبار به من گفت که نماينده کارهاي ادبياش در نيويورک براي او و همسرش سه گل رز به نشانه عشق، اميد و احترام فرستاده است. چيز ديگري که درباره او و زنش ميدانم اين است که براي خودشان باغچه رز کوچکي درست کردند که حدود ده بوته گل داشت. موقع کار کردن ديده بودمشان؛ زنش با بيلچه گودال کوچکي ميکند، بعد با يک سطل دستهدار پشت هم آب ميآورد تا زمين را خيس کنند و آقاي ودريف آب را کمکم توي گودال ميريخت تا به زمين فرو برود. دست آخر زانو ميزد و بوتههاي گل را يکييکي سرجاشان ميکاشت.
يک روز يکشنبه ديدم که زنش دارد گلهاي همان بوتهها را ميکند تا به گورستان ببرد و فکر کردم شايد وقتي بوتههاي رز را ميکاشتهاند هر دوشان به فکر چنين روزي بودهاند. اما شايد هم آنقدر سرشان گرم بوده که گودالها را به اندازه کافي گود بکنند و ريشهها را توي آنها قرار بدهند که چنين چيزهايي از خيالشان هم نميگذشته و فقط ميدانستهاند که روزي بوتههاي رز زيبايي خواهند داشت. شايد آنقدر خوشبخت بودهاند که به آينده فکر نميکردهاند، دستکم من آرزوي ميکنم که اينطور بوده باشد .
من نسخه امضا شده تمام کتابهاي آقاي ودريف را دارم. البته به جز کتاب آخرش که در خانه کناري من مينوشت و تا بعد از مرگش چاپ نشد. يک روز ديدم که توي حياط روي نيمکت نشسته و در فکر فرو رفته. قبل از آنکه او را ببينم از بوي گند سيگار ميتوانستم بگويم که آنجاست. پشت نردهها ايستادم و پرسيدم که ميتوانم بروم تا برايم چند تا کتاب را امضا کند يا نه.
نميخواستم مزاحمش شوم، نگران بودم که همانطور که آرام براي خودش نشسته مشغول کار باشد، مثلا معماي يکي از شخصيتهايش را حلوفصل کند. من هم زماني چيزهايي مينوشتم و ميدانم که چهطور است، نويسنده بايد قوه تخيلش را به کار بگيرد و کلمات را کنار هم بچيند و ماجراهايي بسازد. اتفاقاتي را که واقعا رخ داده با چيزهايي که از خودش درميآورد رنگولعاب بدهد تا دنياي جديدي شکل بگيرد که آدم انتظارش را ندارد. اين را هم ميدانم که هيچوقت به اندازه وقتهايي که داستاني ميخوانم سرخوش نيستم و توي خواب هم نميديدم که يک روز با يک نويسنده واقعي و معروف همسايه شوم. بهتر است بگويم با يک زوج نويسنده، چون همسرش هم دستي به قلم دارد.
وقتي از آقاي ودريف خواستم که کتابهايش را برايم امضا کند ناگهان رفتارش شبيه بچهها شد. به نظرم رسيد که بدش نميآيد اينکار را برايم بکند براي همين از روي نردهها آنطرف پريدم و پيشش رفتم. لابد سيگار کشيدن برايش قدغن شده بود چون کمي هول شد، انگار مچش را گرفته باشم. دود بد بوي سيگارش را به طرف گلهاي صد توماني قرمز آنسر نيمکت فوت کرد و تهسيگارش را روي چمنها انداخت و با پاشنه دمپاييهاي روفرشياش آن را خاموش کرد و ديدم که پايش را از روي ته سيگار برنداشت.
به من گفت: بشيند، بشيند.
چون ديده بود که من شش تا از کتابهاي او را با هم خريدهام و مدتي طول ميکشد تا همهشان را امضا کند. آن سر نيمکت دور از او نشستم و کتابها را روي نيمکت گذاشتم و بعد خودکارم را به او دادم.
آن موقع زنم هنوز زنده بود و آقاي ودريف با مهرباني حالش را پرسيد. گفتم کمي بهتر شده و ما اميدواريم به اميد خدا خوب شود. از اينکه توي حياط او نشسته بودم کمي هيجانزده شده بودم و دلم ميخواست وراجي کنم. به او گفتم هر بار که در مراسم عشا رباني براي زنم شمع روشن ميکنم ياد او هم هستم و براي او هم شمعي روشن ميخرم. اما حرف من چنگي به دلش نزد و فقط با صداي بسيار آرامي گفت متشکرم. شايد بايد همانجا اين موضوع را درز ميگرفتم اما ادامه دادم و گفتم اميدوارم که درمان او به نتيجه برسد، دليلي نداشت وانمود کنم که نميدانم هر هفته به اشعه درماني ميرود.
گفت: حالم خوبه. چيز مهمي نيست، شصت ثانيه بيشتر طول نميکشد و من اصلا دردي احساس نميکنم.
قبل از آنکه بروند سياتل يک بار ازشان پرسيدم که ميتوانم برايشان کاري بکنم يا نه و زنش از من خواست نخودفرنگيها را آب بدهم. آنها را روي داربستي درست کنار نردههاي حياط من کاشته بودند. آن موقع بود که با من از اشعه درماني مغز شوهرش حرف زد.
توي مغزش- خوب راستش برايم خيلي جالب است که ميتوانم بگويم توي سر آقاي ودريف و خانمش چه ميگذشته – فهميده بودند که توي مغزش، جايي که تمام داستانهايش از آن بيرون آمده بود، غدهاي هست. با اين حال بعد فهميدم که هر روز پشت ميزش مينشسته و آخرين مطالبش را مينوشته و زنش هم به او کمک ميکرده.
بعد از مرگ همسرم وقتي کمکم از دنياي ماتمزده خودم بيرون آمدم ديدم که چمنهاي حياطشان بلند شده و مدتي است که کسي آنها را کوتاه نکرده. از خانم ودريف پرسيدم اشکالي ندارد با ماشين چمنزني خودم چمنهايشان را بزنم. گفت برادرش وقتي بيکار بوده چمنها را مرتب ميکرده اما حالا دوباره سرکار رفته و او بايد يک نفر را براي اين کار پيدا کند.
به زن بيوه گفتم که اگر به من اجازه بدهد برايم اصلا زحمتي ندارد و با خوشحالي چمنهاي حياط را کوتاه ميکنم. آن موقع من علاوه بر داستانهاي آقاي ودريف، داستانها و شعرهاي او را هم خوانده بودم. درباره زندگي مشترک آنها هم چيزهايي دستگيرم شده بود، زندگي مشترکي که جلو چشم من به پايان رسيده بود بدون آنکه خودم درست بدانم شاهد چه چيزي هستم.
يک روز مرد مکزيکي درشت اندامي با يک زن بور و دختري مو مشکي، که من فکر کردم لابد زن و دخترش هستند، سروکلهشان پيدا شد. جسم گنده پتوپهني را با طناب روي سقف فولکس واگن استيشن سبزشان بسته بودند. به نظرم رسيد يک تکه مصالح ساختماني است و آن مرد ميخواهد آنجا چيزي بسازد.
بعد وقتي که به داخل خانه آنها دعوت شدم ديدم چيزي که من فکر کرده بودم مصالح ساختماني است يک تابلوي رنگروغن بوده که مرد مکزيکي کشيده بود. پرده نقاشي را توي ملافه پيچيده بودند تا بتوانند بار ماشينشان کنند وگرنه وقتي مرد مکزيکي و زنش تابلو را از جلو در تا ايوان خانه آقاي ودريف ميآوردند من رودخانه پر از ماهي و ماهيهاي آزادي را که توي آبشار جستوخيز ميکردند ميديدم.
اما تابلو را روزي ديدم که آقاي ودريف مرا صدا زد و از من پرسيد ميتوانم کمکي به او بکنم يا نه. گفتم بله، معلوم است که مشتاق بودم به خانه او بروم.
دنبال او از زير چراغ بسيار بزرگي گذشتم و رفتم توي خانه.
خيال کردم که ميخواهد چيزي را جابهجا کند و تصميم گرفتم درباره عصب سياتيکم حرفي نزنم و فقط اميدوار باشم باکيم نشود. اما او در کمدي را باز کرد و کراواتي بيرون آورد. در کمد را باز گذاشت و من نتوانستم جلو خودم را بگيرم و توي کمد را نگاه نکنم. چشمم به کراواتهاي گره خوردهاي افتاد که از چوب رختي آويزان بودند. انگار کراواتها را دور گردني نامريي گره زده بودند و بعد آنها را شل کرده بودند تا صاحب گردن بتواند نفس بکشد.
آقاي ودريف من را به اتاقي برد که تلويزيونشان آنجا بود و خيلي راحت به نظر ميرسيد. احتمالا ساعات زيادي را صرف مطالعه ميکرد، گوشه کاناپه چرمي يک کپه کتاب بود. توي دلم به سليقهشان آفرين گفتم چون کاناپه را طوري گذاشته بودند که نور بيرون درست روي آن ميافتاد و براي مطالعه کاملا مناسب بود.
وقتي به طرف آقاي ودريف برگشتم کراوات براق نقرهاي کمرنگي توي دستش بود. کراوات شلوول روي دستهايش افتاده بود و آقاي ودريف قيافه خسته و درهمي داشت، مثل کشيشي که مجبورش کرده باشند مراسم عشا رباني را برگزار کند. اگر توي کليسا بوديم چانهام را بالا ميآوردم چشمهايم را ميبستم و زبانم را بيرون ميبردم.
آقاي ودريف پرسيد: شما بلديد اين را گره بزنيد؟
جا خوردم. يک مرد گنده که نميداند چهطور بايد کراواتي را گره زد! بعد يادم آمد که جايي خوانده بودم که پدر او مثل پدر من کارگر ساده بوده و سالها بدون کراوات سر ميکرده. با اينحال باورم نميشد او بلد نباشد کراوات بزند هر چه باشد ميدانستم که او چندين سال توي دانشگاههاي شرق کار کرده و لابد پيش رييس دانشکده ميرفته و مرتب بايد در مجالس و مهمانيها با لباس رسمي حاضر ميشده. آنوقتها کي برايش کراواتش را گره ميزده؟ يک نفر يا شايد هم چند نفر برايش تعداد زيادي کراوت گره زده بودند و حاضر و آماده توي کمدش گذاشته بودند.
من آدمي هستم که هميشه دوست دارم چيز ياد بگيرم براي همين برايم جالب بود که آقاي ودريف بالاخره تصميم گرفته خودش کراواتي را گره بزند و آماده است که اين کار را ياد بگيرد و من قرار بود معلمش باشم. خيلي هيجانزده شده بودم. ته دلم بدم نميآمد که زنش بود و ميديد که چهقدر صبروحوصله به خرج ميدهم تا کاري را که شوهرش تمام عمر نخواسته بود ياد بگيرد به او ياد بدهم. اما او نيم ساعت پيش سوار ماشين شده بود و رفته بود. با تعجب ديده بودم که بستهاي پستي به اندازه يک کتاب دستش بود.
آقاي ودريف گفت: اين کراوات را يکي از دوستهام بهم داده. ميخواهم توي نمايشگاه کتاب انهايم بزنمش.
گفتم: خيلي خوب، من براتون درستش ميکنم.
وقتي که داشتم کراوات را دور گردنم ميانداختم با کنجکاوي دوستانهاي به من خيره شده بود. کراوات به بلوز چهارخانه قرمزم نميآمد. به آقاي ودريف گفتم که هر کاري من ميکنم او هم تکرار کند و کراوات را تا آنجايي که ميشد آرام گره زدم.
بالاخره بعد از آنکه چند بار ازش پرسيدم: متوجه شديد؟ و تمام کار را دو بار از اول تا آخر تکرار کردم کراوات را به او دادم و گفتم خودش امتحان کند. دستپاچه شده بود، انگار ازش خواسته بودم چکشي را بين دندانهايش بگيرد و چيزي را به ديوار بکوبد. خندهاي عصبي کرد. کراوات به انگشتهايش گير ميکرد. بالاخره شروع کرد. يک سر کراوات را با اعتماد به نفس روي آن يکي سر انداخت و من يک لحظه فکر کردم از پس گره زدن کراوات برميآيد.
اما بعد همانطور که دستهايش را جلو آورده بود ايستاد و به کراوات خيره شد. کراوات مثل رنگينکمان زير نور خورشيد صبحگاهي ميدرخشيد. ميخواستم کمکش کنم و چيزي بگويم اما دلم نميخواست که به هوش و استعدادش توهين کرده باشم چون به هر حال باوجود تمام چيزهايي که الان دارم ميگويم او آدم بسيار باهوشي بود.
همين که آقاي ودريف اولين گره اشتباه را زد من با مهرباني دستم را دراز کردم و آن را برايش درست کردم. بعد تعداد اشتباهاتش زياد شد و من باز هم خرابکاريهايش را درست کردم طوري که آخر کار ديدم که درواقع کراوات را خودم گره زدهام! بله، من کراوات او را برايش گره زده بودم.
به نظر خيلي خوشحال ميرسيد و به طور غيرمعمولي سرخوش بود. با اشتياق با من دست داد طوري که، درست يادم مانده، فکر کردم انگار کاري برايش کردهام که هيچکس ديگر نميتوانسته برايش بکند. اما ميدانستم که اين ماجرا قبلا بارها تکرار شده و معلوم بود آقاي ودريف اصلا به گره زدن کراوات علاقهاي ندارد و هرگز نخواهد توانست اين کار را بکند، همانطور که هرگز احتمال نداشت طنابي به پايش ببندد و از بلندي بپرد يا به ماهيگيري توي يخ يا شترسواري توي صحراهاي استراليا برود.
گفت: عالي شد کارم راه افتاد.
و چند قدم دور شد و به طرف حمام رفت تا توي آينه نتيجه کار را ببيند. يقه پيرهن اسپرتش براي کراوات مناسب نبود اما فکر کنم خودش را با پيرهن رسمي و کت تصور ميکرد و از سروشکل خودش خوشش آمد.
بعد کاري کرد که من چند لحظه قبل از آن فکرش را کرده بودم دستش را دراز کرد و مثل کلانتري که توي شهر کوچکي جلو لينچ شدن يک نفر را گرفته و از کار خودش راضي است کراواتش را شل کرد و آن را از سرش بيرون آورد.
انگار ناگهان آزاد شد، مثل کسي که تا دم مرگ ميرود اما شانس ميآورد و نجات پيدا ميکند. خوشحال بودم که راحت شده. ميدانستم که بالاخره از پس گره زدن کراوات بر نيامده اما اصلا فکر نميکردم دليلش اين بوده که من معلم خوبي نبودهام.
نگاهي به دوروبر اتاق انداختم و قفسههاي مرتب و قاليچه نفيس را تماشا کردم. آفتاب روي صورت آقاي ودريف افتاده بود. خانه و زندگي راحتي داشتند و من سليقهشان را تحسين ميکردم. با حرفهايي که زنش از پشت نردهها بهم زده بود ميدانستم که روزهاي سختي را ميگذرانند.
آقاي ودريف بازويم را گرفت و من را به اتاق نشيمن برد و گفت: بياييد اين نقاشي را که دوستمان آلفردو بهمان داده نگاه کنيد.
جلو در ناهارخوري ايستادم و به تابلو بزرگي که توي اتاق نشيمن بود خيره شدم. ماهيهاي آزاد اينطرف و آنطرف تابلو ميپريدند. به نظرم اينطور رسيد که آنها در آستانه مرگ به سختي تعادلشان را حفظ کردهاند. چندتايي توي رودخانه بودند و چندتا ديگر روي آبشار جستوخيز ميکردند. دلم ميخواست به تابلو دست بزنم و برجستگيهاي مواج جريان رودخانه و آبشار را احساس کنم اما سعي کردم جلو خودم را بگيرم. انگار آقاي ودريف ديد که با دودلي دستم را جلو تابلو کمي بالا بردم و گفت: راحت باشيد، ميتوانيد بهش دست بزنيد.
به دستهايم نگاه کردم تا خيالم جمع شود که تميز هستند، بعد آرام روي بوم نقاشي دست کشيدم و جريان آب را زير انگشتهايم احساس کردم. به نظرم رسيد که ماهيها به سر انگشتهايم تک ميزنند، اما ميدانستم که در حقيقت چيزي جز خون رگهايم نيست که تکان ميخورد. خطهايي را که مرد مکزيکي يک ماه يا شايد هم بيشتر وقتش را صرف کرده بود تا با رنگ روغن و قلمو روي بوم نقاشي کند با انگشتهايم دنبال ميکردم. لابد تمام مدتي که داشته اين نقاشي را ميکشيده ميدانسته که دوستش دارد ميميرد دستکم بايد حدس ميزده. با اينحال شايد خوشحال بوده که خانم و آقاي ودريف همديگر را دارند، حتما اين موضوع به فکرش خطور کرده بوده. براي ماهيها هم خوشحال بوده. لابد در تمام مدتي که يکييکي آنها را نقاشي ميکرده ميدانسته که هيچچيز نميتواند جلو جست و خيزشان را بگيرد.
لذت، غصه، سرنوشت، دوستي و خداحافظي را يکجا ميشد در تابلو ديد. بايد اعتراف کنم که وقتي به اتاق برگشتم توي زانوهام احساس ضعف ميکردم. ديدم همسايهام آقاي ودريف هنوز کراوات را دستش گرفته و همانجا ايستاده، کراواتي که قرار بود چند روز بعد توي کاليفرنيا دور گردنش بياندازد و زير سيب آدمش ميزانش کند طوري که انگار خودش آن را بسته است.
ما با هم همدست بوديم و آن روز توي اتاق نشيمن طوري به هم لبخند زديم که انگار بانکي را زدهايم و هر کداممان پيش زن زيبايي ميرويم تا پولهامان را به پايش بريزيم. و در واقع هم هر دو ما کسي را داشتيم که پيشش برويم، آن موقع زن من هنوز زنده بود. زندگي، هرقدر هم که کوتاه باشد، معجزه بزرگي است، و ما آن روزها قدرت اين معجزه را احساس ميکرديم.
اين طولانيترين خاطره من از آقاي ودريف است. وقتي که پسرش تابستانها ميآيد و چند روزي پيش مادر خواندهاش، بيوه همسايه من، ميماند احساس ميکنم آقاي ودريف را، اما جوان و پرقدرت، ميبينم. با تمام قوا با او دست ميدهم و او چنان محکم دستم را فشار ميدهد که حلقه ازدواجم که حالا توي دست راستم کردهام به استخوانم فشار ميآورد.
لبخند ميزند و با تعجب از من ميپرسد: پس شما پدر من را ميشناختيد؟
انگار دارم عکسي از پدرش را ميبينم فقط جوان و زنده.
ميگويم: ميشناختم. معلومه که ميشناختم.
و ناراحتم که بيشتر از اين چيزي ندارم بگويم، چون ملاقاتهاي من با پدرش اغلب کوتاه و تصادفي بوده. گاهي به سرم ميزند که درباره ماجراي کراوات با او حرف بزنم اما فکر ميکنم که اين ماجرا فقط بايد بين من و آقاي ودريف بماند.
بعضي وقتها ميبينم پسرش همانجا که آقاي ودريف مينشست تنها روي نيمکت نشسته است. ديدهام گاهي اوقات که سپتامبر پيش همسايهام ميآيد کمکش ميکند تا سيبها را بچيند و يک بار هم توي فوريه با هم رزها را هرس کردند و کود دادند. هر بار که ميرود مقداري از وسايل پدرش را با خودش ميبرد آخرين بار يک چمدان و يک باراني با خودش برد. قيافهاش بشاش بود. کنار نردهها آمد و از من براي آنکه به " مادرش" کمک ميکنم تشکر کرد. او مادر خواندهاش را مادر صدا ميکند و همين نشان ميدهد که پسر مهرباني است، مادرش هم به من گفته که او به پسري که دلش ميخواسته يک روز داشته باشد شبيه است. من گفتم که اصلا برايم زحمتي ندارد و فقط هر وقت چمنهاي خودم را ميزنم چمنهاي حياط آنها را هم مرتب ميکنم.
اما بايد اعتراف کنم که کوتاه کردن چمنهاي باغچه همسايه کاري است که دايم منتظرش هستم. دوست دارم به خردههاي چمن که از پشت ماشين چمنزني بيرون ميريزند نگاه کنم. مثل يک رودخانه سبز است که کنارههاي آن ديده نميشود. همانطور که ماشين چمنزني را به جلو هل ميدهم رد پاي سبزي از خودم به جاي ميگذارم. با آهنگ موزوني کار ميکنم و نيرويي درونم ايجاد ميشود و زمان را فراموش ميکنم و متوجه نميشوم که هوا دارد تاريک ميشود. معمولا وقتي دست از کار ميکشم غروب شده. همراه آن رودخانه سبز از زير درختهاي سرو ميگذرم. همين که کارم تمام ميشود و ماشين چمنزني را خاموش ميکنم همسايهام از خانهاش بيرون ميآيد و کنارم ميايستد.
هيچوقت درباره خوابي که بارها ديدهام چيزي به او نگفتهام. توي خوابم او از روي چمنهايي که تازه کوتاه شدهاند به طرفم ميآيد. يکي از کراواتهاي گره خورده آقاي ودريف توي دستش است. کراوات شل شده تا از سر من پايين برود. سرم را خم ميکنم اما با اينحال او بايد پابلندي کند تا بتواند کراوات را دور گردنم بيندازد. انگار توي مسابقهاي قهرمان شدهام و او دارد به من نشان ميدهد. هرچند خودم درست نميدانم چرا دارم آن کراوات را جايزه ميگيرم. وقتي کراوات از سرم پايين ميآيد با فروتني احساس ميکنم لياقتش را ندارم. اما همسايهام به کاري که ميکند اطمينان دارد و من خيالم راحت ميشود و کراوات را سفت ميکنم و گره آن را زير سيب آدمم قرار ميدهم. در آن لحظه آرامآرام هستم. انگار آن کراوات و آرامش آن لحظه پاداشي است که به من داده ميشود.
در رويا ميبينم که آقاي ودريف دارد نصيحتم ميکند و ميگويد که خوب است چيزهايي براي بقيه بگذاريم همانطور که خودش کمد پر از کراواتش را گذاشته است. وقتي که بيدار ميشوم آرام هستم و با خوشحالي به ياد ميآورم که چهطور يک روز او از من خواست که کمکش کنم. بعد يادم ميآيد که بعد از کوتاه کردن چمنهاي خانه همسايهام هم همين احساس را دارم. با هم چند دقيقهاي ميايستيم و با تحسين چمنها را نگاه ميکنيم و در سکوت صداي بلند شدن آنها را ميشنويم و زمزمه آرام برگهاي درخت افرايي را که نزديک گاراژ است گوش ميکنيم. يکي دو دقيقه بعد از من تشکر ميکند اما هيچکدام از جايمان جم نميخوريم. به حرکت آرام چمنها نگاه ميکنيم و لحظهاي آرامش شگفتانگيزي در آن گوشه دنيا حکمفرما ميشود. بعد من از او خداحاقظي ميکنم و به خانهام ميروم تا براي شام چيزي آماده کنم. درست همانطور که او در خانهاش اين کار را ميکند


