تناقض اين عنوان ، نماياننده ي يكي از تناقض ها در جامعه ي امروز ما ست . برابر يكي از تعريف ها ، زبان مخفي عبارت است از : " مجموعه ي كلمات و عباراتي كه گروهي خاص آن را به كار مي برند و فهمش براي ديگران مشكل است . " ( فرهنگ لغات زبان مخفي – ص 6 ) كساني كه اين زبان را به كار مي برند – چه قانون گريزان و چه مخالفين هنجارهاي جامعه – به شكلي قصد دارند افكار و مقاصدشان را از ديگران پنهان كنند ؛ ديگراني كه از ديد آنها نامحرم اند.
داشتن زباني خاص كه پر رمز و راز باشد و فقط آشنايان از آن سر درآورند ، البته خاصّ اين گونه زبان نيست بلكه در حرفه ها و گروه هاي ديني و سياسي هم به شكلي ناخواسته از گونه اي مشابه زبان مخفي استفاده مي كنند كه ناآشنايان با آن گروه ها نمي توانند از آن سردرآورند.
زبان مخفي را در اصل يك زبان مستقل نمي دانند ؛ بلكه يكي از شكل ها و گونه هاي هر زبان معيار به شمار مي آورند. زباني كه عمدتاً در حوزه ي واژگان و تا حدّي اصطلاحات و عبارت هاي فعلي ابداع مي كند. نكته جالب اين است كه بخشي از اين واژه ها به سبب كثرت استعمال به زبان مردم كوچه و بازار راه پيدا مي كند و جزئي از زبان معيار مي شود. و اين را يكي از راه هاي افزايش واژگان هر زبان و گسترش معنايي واژگان متداول دانسته اند. ( فرهنگ لغات زبان مخفي – ص 7 ) امّا امروزه به سبب افزايش نفوذ رسانه ها ، در مواردي كه از اين زبان در برنامه هاي نمايشي يا انواع ديگر استفاده مي كنند بر سرعت تبديل اين گونه ي زباني به زبان معيار افزوده اند.
كاربرد اين زبان با واكنش هاي محافظه كارانه اي هم مواجه مي شود.به هر حال در همه ي زمينه ها – هنري ، اجتماعي ، و هر آنچه به عموم مردم مربوط مي شود – اين مخالفت ها با آنچه نوپديد است وجود داشته و خواهد داشت. تصور نمي كنم نسلي كه خود امروز هنجار شكني مي كند در آينده موافق هنجار شكني نسل بعد از خود باشد. همان گونه كه هيچ انقلابي و اصلاح طلبي در جهان نبوده است كه در آنچه خود برپا كرده است ، تحمّل انقلاب و يا اصلاحات اساسي داشته باشد. مخالفين ابداعات زباني و ادبي و هنري ؛ و حتّي مخالفين مدهاي جديد پوشش و آرايش ، مطمئناً فراموش نكرده اند كه روزگاري خود به مخالفت با گذشتگانشان برخاسته اند و در همه ي اين زمينه ها به راهي ديگر رفته اند. اگر كساني جز اين مي انديشند نگاهي به عكس هاي جواني خود و پدران و مدرانشان بيندازند . راستي كسي هست كه مخالف واقعي بودن اين تغيير و تحوّل باشد ؟
زبان نيز همانند ديگر پديده هاي زندگي ما تحوّل پذير است . شايد تحوّل زبان ناگزيرتر از ديگر زمينه ها باشد ، چرا كه هم با زندگي مادّي ما و هم با زندگي معنوي و انديشه ي ما ارتباط دارد. زندگيي ، جاري و متحوّل است پس در زبان ما نيز تحوّل ايجاد مي كند ؛ چه كساني بپسندند و چه نپسندند.
امّا اين همه به اين معنا نيست كه هر تحوّلي درست و ماندگار است . در زبان ، هر آنچه به مذاق اهل زبان خوش بيايد به كار مي رود و باقي فراموش مي شود . پس نگران نباشيم ، داور اصلي همه ي ما هستيم كه در گذر زمان رأي خود را درباره ي ماندگاري گونه هاي زباني مي دهيم.رأي ما كاربرد ماست از آن گونه ها.
حال بايد ديد چه شده است كه زبان مخفي برخلاف طبيعت ابداع آن و هدفي كه از ايجادش داشته اند بسرعت به عرصه ي عمومي جامعه راه پيدا كرده است و البته ديگر مخفي نيست و در اصل به زبان معيار بدل شده است . اين تبديل به كمك رسانه هايي چون اي – ميل ، پيام كوتاه (S . M . S ) و گفتگوي همزمان اينترنتي كه عمدتاً به صورت نوشتاري صورت مي گيرد رواجي در نوشتار هم يافته است . محاوره هاي جديد كه به شكل صوتي نيست و با استفاده از خط – كه بيشتر هم به خط لاتين است – صورت مي گيرد در حال ايجاد گونه اي از زبان است كه نه كاملاً محاوره اي است و نه كاملاً نوشتاري. گونه ي جديد بينابين اين دو گونه است ؛ شايد اين گونه ي زباني روزي ادبيات خود را هم به دنبال داشته باشد .
13 / 9 84 ح.م.سروستانی
خورخه لوئيس بورخس
برگردان: احمد ميرعلائي
جاي زخمي ناسور چهرهاش را خط انداخته بود. جاي زخم به شکلِ هلالي، رنگ باخته و تقريباً کامل بود که شقيقه را از يکسو به گودي نشانده بود و گونه را از سويي ديگر. دانستن نام حقيقياش بياهميت است. در «تاکارم پو» همه او را انگليسي «لاکالارادبي» مي ناميدند. «کاردوزو» که مالک سرزمينهاي آنجا بود و خوش نداشت محل را بفروشد، برايم تعريف کرد که مرد انگليسي بحثي پيشبينيناشدني را به ميان کشيده و براي او داستان مرموز جاي زخم را گفته است. مرد انگليسي از جانب مرز آمده از «ريو گراند روسل».عدهاي هم بودند که ميگفتند در برزيل قاچاقچي بوده. در آنجا پرورشگاه گلهاش از رونق ميافتد، چاهها ميخشکند و مرد انگليسي براي آنکه دوباره کار و بارش رونق بگيرد، شانهبهشانه کارگرانش کار ميکند. ميگفتند سختگيري او تا حد ظلم پيش ميرفته، اما به حد افراط آدم منصفي بوده. ميگفتند در شرابخوري کسي به پايش نميرسيده. سالي يکي دوبار در اتاقي آن سوي ايوان در به روي خود ميبسته و دو سه روزي بعد بيرون ميآمده و مثل از جنگ برگشتهها و با آدمهايي که تازه از حالت غشي بيرون آمده باشند، رنگ پريده، لرزان و پريشان بوده اما صلابت هميشگي را داشته است. چشمان يخگون و لاغري خستگيناپذير و سبيل خاکستري رنگش را از ياد نميبرم. آدم مرموزي بود. راستش زبان اسپانيايي او پختگي نداشت و نيمه برزيلي بود. و جز تک و توکي نامه که دريافت ميکرد، پست چيزي برايش نميآورد.
آخرين باري که از نواحي شمال عبور ميکردم، سيلي ناگهاني دره تنگ «کاراگوتا» را پر کرد. به طوري که مجبور شدم شب را در «لاکالارادا» بگذرانم. ظرف چند دقيقه پي بردم که ورودم بيموقع بوده، چرا که براي جلب علاقه مرد انگليسي آنچه از دستم برميآمد، کردم. دست آخر کورترين احساسات يعني ميهنپرستي را به کمک گرفتم و گفتم: کشوري که روحيهاي انگليسي دارد شکستناپذير است. ميزبانم پذيرفت اما با لبخندي اضافه کرد که من انگليسي نيستم. ايرلندي بود، اهل «دانگاروان». اين را که گفت مکث کرد، گويي رازي را فاش کرده بود.
پس از شام بيرون زديم، تا نگاهي به آسمان بيندازيم. باران نميباريد اما آن سوي دامنه تپهها رو به جنوب، شکافها و خطوطي که رعد و برق ايجاد ميکرد، خبر از توفاني ديگر ميداد. پيشخدمتي که غذا را آورده بود، يک بطري عرق نيشکر روي ميز غذا خوري خالي گذاشته بود. ما در سکوت به نوشيدن نشستيم.
درست نميدانم چه وقت بود که متوجه شدم مست شدهام، نميدانم در اثر الهام بود يا هيجان و يا خستگي که به جاي زخم اشاره کردم. مرد انگليسي سرش را پايين انداخت. چند ثانيهاي با اين فکر ماندم که الان است که مرا از خانه بيرون بيندازد. سر انجام با صداي معمولياش اين طور آغاز کرد:
من داستان اين زخم را به شرطي براي شما ميگويم که در پايان از سر هيچ خفت و ننگي آسان نگذريد. و اين داستاني است که نقل کرد، با ترکيبي از زبان اسپانيايي، انگليسي و حتي پرتقالي:
در حدود سال 1922، در يکي از شهرهاي «کانات» من از جمله افراد زيادي بودم که نقشه استقلال ايرلند را طرحريزي ميکردند. اکنون از يارانم، عدهاي زندگي آسودهاي دارند، عدهاي ديگر به عبث در دريا يا بيابان زير پرچم انگليس سرگرم جنگاند؛ يکي ديگر که از بهترين همکارانم بود در طلوع صبح به دست يک جوجه سرباز خواب آلود در سربازخانه کشته شد. و ديگران (نه آنان که بدبختترين همکارانم بودند) در جنگهاي گمنام و تقريباً مرموز داخلي با مرگ دست و پنجه نرم کردند. ما جمهوريخواه، کاتوليک و نيز به گمانم رمانتيک بوديم. ايرلند براي ما نه تنها مدينه فاضله آينده و سرزمين غيرقابل تحمل حال بود، بل سرزميني بود يا گنجينهاي از افسانههاي تلخ که طي سالها شکل گرفته بود. سرزمين برجهاي مدور و زمينهاي باطلاقي قرمز رنگ. سرزميني که در آن به «پارنل» خيانت کردهاند و سرزمين اشعار حماسي بلندي که در آ نها از ربودن گاوها سخن رفته، گاوهايي که روزي به شکل قهرمان زاده شدهاند، روزي به شکل ماهي روزي به شکل کوه... آن روز بعد از ظهر را که يکي از دسته «مانستر» به ما پيوست از ياد نميبرم. نامش «جان وين سنت مون» بود.
سنش به بيست نميرسيد، استخواني و در عين حال گوشتالو بود. زشتي اندامش آدم را به اين فکر ميانداخت که در او از تيره پشت خبري نيست. با شوق و خودنمايي، تقريباً تمام اوراق يک کتابچه کمونيستي را خوانده بود. ميتوانست هر بحثي را با ماترياليسم ديالکتيک به نتيجه برساند. دليلي که يک انسان براي دوست داشتن و يا نفرت از دوستش ميتواند داشته باشد، بينهايت است؛ مون تاريخ جهان را منحصر به کشمکشهاي کثيف اقتصادي ميدانست. و اذعان داشت که پيروزي انقلاب محتوم است. به او گفتم تنها هدفهاي بر باد رفته ميتواند علاقه يک مرد واقعي را برانگيزد... ديگر شب شده بود. در حالي که اختلاف ما همچنان باقي بود، از سالن و ازپلکان گذشتيم و به خيابان تاريک رسيديم. حالت رک و راست و تسليمناپذيري او بيش از عقايدش در من اثر ميگذاشت. دوست جديدم بحث ميکرد، او با تحقير و نوعي خشم خودش را مقدس جا ميزد.
وقتي به خانههاي دور افتاده رسيديم، صداي شليک تفنگي ما را در جامان ميخکوب کرد ( پيش ازاين يا پس از آن بود که از ديوار بنبست يک کارخانه و يا سربازخانه گذشتيم.) در جادهاي که تلمبار از کثافت بود پناه جستيم، سربازي که در کنار آتش عظيم مينمود از کلبهاي مستمعل بيرون آمد و با فرياد فرمان ايست داد. من پا به فرار گذاشتم. رفيقم به دنبالم نيامد، به پشت سر نگاه کردم، «جان وين سنت مون» در آنجا ايستاده بود، افسون شده و گويي از ترس به شکل سنگ در آمده بود. برگشتم با ضربهاي سرباز را به زمين زدم، وين سنت مون را تکان دادم، فحش بارش کردم و دستور دادم دنبالم راه بيفتد. مجبور شدم بازوش را بگيرم، ازترس فلج شده بود. ما از ميان شب که انباشته از شعله بود گريختيم. باراني از تير تقعيبمان کرد؛ يکي از آنها شانه راست مون را زخمي کرد، از ميان کاجها که ميگريختيم، هقهق گريهاش بلند شد.
در پاييز سال 1923 من در خانه ييلاقي «ژنرال برکلي» مخفي شده بودم. ژنرال ـ که هرگز او را نديده بود ـ در آنوقت يک نوع شغل اداري در بنگال داشت. خانه که کمتر از يک قرن از ساختش ميگذشت غيرقابل سکونت و تاريک بود و از سالنهاي گيجکننده و اتاقهاي تو در تو پر بود. اتاق اسلحه و کتابخانه بزرگ ، طبقه اول را اشغال کرده بود؛ محتوي کتابها جنگ و بحث و گفتوگو بود که از جهتي مبين تاريخ قرن نوزده ست؛ و در اتاق اسلحه شمشيرهاي ساخت نيشابور بود که در انحناي آنها خشونت و بوي جنگ هنوز لانه داشت. ما وارد خانه شديم، به گمانم از راه زيرزمين. مون که لبهاش خشک شده بود و ميلرزيد، با زمزمه گفت: وقايع امشب جالب بود. زخمش را بستم و يک فنجان چاي برايش درست کردم؛ زخم سطحي بود. ناگهان با گيجي و لکنت گفت: خيلي خطر کردي.
به او گفتم: اهميتي ندارد. ( تجربهاي که از جنگ داخلي به دست آورده بودم حکم ميکرد همان گونه عمل کنم که کردم. گذشته از آن دستگيري يک تن از افراد، ما را به خطر ميانداخت.)
روز بعد مون از حالت گيجي بيرون آمد، سيگاري قبول کرد، و چپ و راست سوالاتي در خصووص منابع مالي حزب انقلابي ما از من کرد؛ سوالاتش بسيار پخته بود؛ به او گفتم موقعيت حساس است. ( و درست هم ميگفتم.) از سوي جنوب صداي انفجار آتش شنيده ميشد. به او گفتم رفقا انتظار ما را ميکشند. پالتو و هقتتيرم در اتاقم بود؛ وقتي برگشتم، مون روي کاناپه دراز کشيده بود، خيال ميکرد تب دارد؛ از لرزش درد آلود شانهاش حرف زد.
آنوقت بود که فهميدم ترسش ماندني است. سرسري به او گفتم از خودت مواظبت کن و رفتم. به اندازهاي از ترس او متنفر شده بودم که گمان ميکردم اين منم که ميترسم و نه وينسنت مون، عمل يک انسان چنان است که گويي همه انسانها مرتکب آن شدهاند. به همين دليل بيعدالتي نيست اگر يک نافرمان در بهشت تمام انسانها را آلوده ميکند، و به همين دليل بيعدالتي نيست اگر مصلوب شدن مسيح يک تنه براي باز خريد آن کفايت ميکند. شايد شوپنهاور حق داشت که گفت: من ديگرانم، هر انساني همه انسانهاست. به يک تعبير شکسپير همان وينسنت مون قابل تحقير است.
ما نه روز در آن خانه دور افتاده مانديم. من از آزمايشها و لحظات درخشان جنگ چيزي نخواهم گفت. آنچه که ميخواهم بگويم، نقل داستان اين جاي زخم است که بر من داغ نهاده است. آن نه روز، در حافظه من، در حکم يک روزنه، جز يک روز به آخر مانده که نفرات ما با يک يورش سربازخانه را گرفتند و ما درست انتقام شانزده تن رفقايمان را که در «الفين» از پا درآمده بودند گرفتيم. نزديکيهاي صبح، با استفاده از تاريک و روشن هوا، از خانه بيرون خزيدم و شب برگشتم. رفيقم در طبقه اول انتظارم را ميکشيد. زخمش به او مجال نداده بود به زير زمين بيايد. يادم هست يک کتاب تراژدي نوشته «ف.ن. ماديا کلوزويتس» توي دستش بود. يک شب پيش من اعتراف کرد که توپ را به هر سلاحي ترجيح ميدهد. از نقشهمان جويا ميشد. ميلش ميکشيد که آنها را مورد انتقاد قرار دهد يا تغييراتي را پيشنهاد کند و نيز به «موقعيت اقتصادي اسفناک ما» حمله ميکرد و با افسردگي و قاطعيت، پايان مصيبت باري را پيشگويي ميکرد و براي آن که ثابت کند ترس جسمي چندان اهميتي ندارد در پرخاشگري فکري خود مبالغه ميکرد. به اين ترتيب خوب يا بد نه روز گذشت.
روز دهم شهر به دست هنگ «بلک وتانز» افتاد. سواران بلند قد و ساکت به گشت در جادهها پرداختند. باد شديدي همراه دود و خاکستر ميوزيد. در گوشهاي چشمم به جنازهاي افتاد، جنازه کمتر از آدمکي که سربازها به عنوان هدف در وسط ميدان به کار ميبردند در حافظهام تأثير گذاشته است. پيش از آنکه آفتاب همهجا پهن شود، خانه را ترک کردم و پيش از ظهر برگشتم. مون در کتابخانه با شخصي حرف ميزد. از لحن صدايش پي بردم که از پشت تلفن با کسي صحبت ميکند. آنوقت نام مرا به زبان آورد و اين که ساعت هفت بر ميگردم و اين که وقتي از باغ ميگذرم آنها دستگيرم کنند. رفيق عاقل من، عاقلانه مرا ميفروخت. و شنيدم که براي حفظ جان خود تضمين ميخواهد.
در اينجا داستان من پيچيده و مبهم ميشود. ميدانم که او را در سرسراهاي سياه و کابوسآور و پلکانهاي شيبدار و گيجکننده تعقيب کردم. مون خانه را خوب ميشناخت، خيلي بهتر از من. يکي دوبار او را گم کردم. پيش از آن که سربازها دستگيرم کنند در گوشهاي گيرش آوردم، از يکي از کلکسيونهاي ژنرال شمشيري بيرون کشيدم، با انحناي هلالي شکل آن نيم هلالي از خون براي همه عمر بر صورتش نقش کردم. بورخس، من اين را از آن جهت پيش تو اعتراف ميکنم که غريبهاي. تحقير تو آن قدرها نارا حتم نميکند.
در اين جا گوينده درنگ کرد. ميديدم که دستهاش ميلرزد. پرسيدم: مون چطور شد؟ گفت: او پولهاي يهودا نشان را برداشت و به برزيل گريخت. در آن روز بعد از ظهر من در ميدان گروهي سرباز مست را ديدم که آدمکي را تيرباران ميکردند.
من به عبث در انتظار پايان داستان درنگ کردم. سرانجام گفتم ادامه بده. نالهاي اندامش را لرزاند، و با نوعي دلسوزي عجولانه به جاي زخم هلالي شکل و رنگ پريده اشاره کرد و با لکنت گفت: باور نميکني؟ نميبيني که داغ رسوايي بر چهرهام حک شده است؟ من داستان را از آن جهت به اين ترتيب بازگو کردم تا تو تا انتهاي داستان مرا دنبال کني. من مردي را لو دادم که از من مواظبت ميکرد؛ من وينسنت مونم. اکنون تحقيرم کنيد.
از مجموعه ي « در آرايشگاه زنانه جغد »
تس گالاگر
برگردان: دنا فرهنگ
پاولا گفت: خدايا، حتي کراوات هم نزده
1- کراوات را طوري دور گردنتان بيندازيد که سر پهن آن طرف راستتان باشد و حدود دوازده اينچ از سر باريک بلندتر باشد.
2- سر پهن را دور سر باريک بپيچيد و به زير ببريد و انتهاي آن را طرف راست بگذاريد.
3- سر پهن را از روي سر باريک رد کنيد و انتهاي آن را به طرف چپ ببريد.
4- سر پهن را از پشت وارد حلقهاي که درست شده بکنيد و از جلو آن را بيرون بکشيد.
5- از بين گره سر پهن را بگيريد و سفت کنيد.
6- همانطور که سر باريک را با يک دست پايين ميکشيد گره را بالا ببريد و ميزان کنيد.
گاهي يکي از کساني که به ديدنش ميآيند لباسي را با چوبرختي به ماشين ميبرد و با لباسهاي خودش از قلاب کنار پنجره ماشين آويزان ميکند. بعضي وقتها هم بستههايي که دورشان کاغذ پيچيدهاند در دستهاشان است و من نميتوانم سر در بياورم توي آنها چيست و او چه چيزهايي را بخشيده؛ پيراهن، کتاب يا عطر و ادکلنهاي شوهرش. هرچند همين را هم فقط حدس ميزنم، شايد اصلا ادکلني در کار نباشد و من اشتباه کنم، اما به هرحال از وقتي که توانسته به خودش مسلط شود کمکم وسايل شوهرش را به ديگران ميبخشد.
يک سال پيش از پشت نردههاي حياط به من گفت که ممکن است نتواند خانهاش را نگه دارد، مشکلات قانوني برايش پيش آمده بود، مهمتر از همه آن بود که آقاي ودريف بابت کتابي که ننوشته بود پيشپيش حقالتاليفي گرفته بود. هر دو ما روزگار سختي را ميگذرانديم، گيرم گرفتاريهامان با هم فرق داشت.
آقاي ودريف فقط ده ماه با من همسايه بود. اما من برايش همسايه خوبي بودم و از اين که در دوران سالخوردگي او کنارش زندگي کردهام خوشحال هستم. حتي شايد روزي خودم را به شکل يک شخصيت فرعي در داستانهايش ببينم، مردي که سگش را ميگرداند و قهرمان داستان فقط از کنار او رد ميشود اما ناگهان با ديدن او فکري به سرش ميزند.
با اينکه مدتي که با هم همسايه بوديم کوتاه بود اما ميتوانم بگويم چيزهاي زيادي از زندگي آنها دستگيرم شد. آقاي ودريف اغلب درباره گلهاي رز باغچهام از من سوال ميکرد. به نظرم ته دلش خيال ميکرد که من زيادي شيفته گلهايم هستم. يکبار به من گفت که نماينده کارهاي ادبياش در نيويورک براي او و همسرش سه گل رز به نشانه عشق، اميد و احترام فرستاده است. چيز ديگري که درباره او و زنش ميدانم اين است که براي خودشان باغچه رز کوچکي درست کردند که حدود ده بوته گل داشت. موقع کار کردن ديده بودمشان؛ زنش با بيلچه گودال کوچکي ميکند، بعد با يک سطل دستهدار پشت هم آب ميآورد تا زمين را خيس کنند و آقاي ودريف آب را کمکم توي گودال ميريخت تا به زمين فرو برود. دست آخر زانو ميزد و بوتههاي گل را يکييکي سرجاشان ميکاشت.
يک روز يکشنبه ديدم که زنش دارد گلهاي همان بوتهها را ميکند تا به گورستان ببرد و فکر کردم شايد وقتي بوتههاي رز را ميکاشتهاند هر دوشان به فکر چنين روزي بودهاند. اما شايد هم آنقدر سرشان گرم بوده که گودالها را به اندازه کافي گود بکنند و ريشهها را توي آنها قرار بدهند که چنين چيزهايي از خيالشان هم نميگذشته و فقط ميدانستهاند که روزي بوتههاي رز زيبايي خواهند داشت. شايد آنقدر خوشبخت بودهاند که به آينده فکر نميکردهاند، دستکم من آرزوي ميکنم که اينطور بوده باشد .
من نسخه امضا شده تمام کتابهاي آقاي ودريف را دارم. البته به جز کتاب آخرش که در خانه کناري من مينوشت و تا بعد از مرگش چاپ نشد. يک روز ديدم که توي حياط روي نيمکت نشسته و در فکر فرو رفته. قبل از آنکه او را ببينم از بوي گند سيگار ميتوانستم بگويم که آنجاست. پشت نردهها ايستادم و پرسيدم که ميتوانم بروم تا برايم چند تا کتاب را امضا کند يا نه.
نميخواستم مزاحمش شوم، نگران بودم که همانطور که آرام براي خودش نشسته مشغول کار باشد، مثلا معماي يکي از شخصيتهايش را حلوفصل کند. من هم زماني چيزهايي مينوشتم و ميدانم که چهطور است، نويسنده بايد قوه تخيلش را به کار بگيرد و کلمات را کنار هم بچيند و ماجراهايي بسازد. اتفاقاتي را که واقعا رخ داده با چيزهايي که از خودش درميآورد رنگولعاب بدهد تا دنياي جديدي شکل بگيرد که آدم انتظارش را ندارد. اين را هم ميدانم که هيچوقت به اندازه وقتهايي که داستاني ميخوانم سرخوش نيستم و توي خواب هم نميديدم که يک روز با يک نويسنده واقعي و معروف همسايه شوم. بهتر است بگويم با يک زوج نويسنده، چون همسرش هم دستي به قلم دارد.
وقتي از آقاي ودريف خواستم که کتابهايش را برايم امضا کند ناگهان رفتارش شبيه بچهها شد. به نظرم رسيد که بدش نميآيد اينکار را برايم بکند براي همين از روي نردهها آنطرف پريدم و پيشش رفتم. لابد سيگار کشيدن برايش قدغن شده بود چون کمي هول شد، انگار مچش را گرفته باشم. دود بد بوي سيگارش را به طرف گلهاي صد توماني قرمز آنسر نيمکت فوت کرد و تهسيگارش را روي چمنها انداخت و با پاشنه دمپاييهاي روفرشياش آن را خاموش کرد و ديدم که پايش را از روي ته سيگار برنداشت.
به من گفت: بشيند، بشيند.
چون ديده بود که من شش تا از کتابهاي او را با هم خريدهام و مدتي طول ميکشد تا همهشان را امضا کند. آن سر نيمکت دور از او نشستم و کتابها را روي نيمکت گذاشتم و بعد خودکارم را به او دادم.
آن موقع زنم هنوز زنده بود و آقاي ودريف با مهرباني حالش را پرسيد. گفتم کمي بهتر شده و ما اميدواريم به اميد خدا خوب شود. از اينکه توي حياط او نشسته بودم کمي هيجانزده شده بودم و دلم ميخواست وراجي کنم. به او گفتم هر بار که در مراسم عشا رباني براي زنم شمع روشن ميکنم ياد او هم هستم و براي او هم شمعي روشن ميخرم. اما حرف من چنگي به دلش نزد و فقط با صداي بسيار آرامي گفت متشکرم. شايد بايد همانجا اين موضوع را درز ميگرفتم اما ادامه دادم و گفتم اميدوارم که درمان او به نتيجه برسد، دليلي نداشت وانمود کنم که نميدانم هر هفته به اشعه درماني ميرود.
گفت: حالم خوبه. چيز مهمي نيست، شصت ثانيه بيشتر طول نميکشد و من اصلا دردي احساس نميکنم.
قبل از آنکه بروند سياتل يک بار ازشان پرسيدم که ميتوانم برايشان کاري بکنم يا نه و زنش از من خواست نخودفرنگيها را آب بدهم. آنها را روي داربستي درست کنار نردههاي حياط من کاشته بودند. آن موقع بود که با من از اشعه درماني مغز شوهرش حرف زد.
توي مغزش- خوب راستش برايم خيلي جالب است که ميتوانم بگويم توي سر آقاي ودريف و خانمش چه ميگذشته – فهميده بودند که توي مغزش، جايي که تمام داستانهايش از آن بيرون آمده بود، غدهاي هست. با اين حال بعد فهميدم که هر روز پشت ميزش مينشسته و آخرين مطالبش را مينوشته و زنش هم به او کمک ميکرده.
بعد از مرگ همسرم وقتي کمکم از دنياي ماتمزده خودم بيرون آمدم ديدم که چمنهاي حياطشان بلند شده و مدتي است که کسي آنها را کوتاه نکرده. از خانم ودريف پرسيدم اشکالي ندارد با ماشين چمنزني خودم چمنهايشان را بزنم. گفت برادرش وقتي بيکار بوده چمنها را مرتب ميکرده اما حالا دوباره سرکار رفته و او بايد يک نفر را براي اين کار پيدا کند.
به زن بيوه گفتم که اگر به من اجازه بدهد برايم اصلا زحمتي ندارد و با خوشحالي چمنهاي حياط را کوتاه ميکنم. آن موقع من علاوه بر داستانهاي آقاي ودريف، داستانها و شعرهاي او را هم خوانده بودم. درباره زندگي مشترک آنها هم چيزهايي دستگيرم شده بود، زندگي مشترکي که جلو چشم من به پايان رسيده بود بدون آنکه خودم درست بدانم شاهد چه چيزي هستم.
يک روز مرد مکزيکي درشت اندامي با يک زن بور و دختري مو مشکي، که من فکر کردم لابد زن و دخترش هستند، سروکلهشان پيدا شد. جسم گنده پتوپهني را با طناب روي سقف فولکس واگن استيشن سبزشان بسته بودند. به نظرم رسيد يک تکه مصالح ساختماني است و آن مرد ميخواهد آنجا چيزي بسازد.
بعد وقتي که به داخل خانه آنها دعوت شدم ديدم چيزي که من فکر کرده بودم مصالح ساختماني است يک تابلوي رنگروغن بوده که مرد مکزيکي کشيده بود. پرده نقاشي را توي ملافه پيچيده بودند تا بتوانند بار ماشينشان کنند وگرنه وقتي مرد مکزيکي و زنش تابلو را از جلو در تا ايوان خانه آقاي ودريف ميآوردند من رودخانه پر از ماهي و ماهيهاي آزادي را که توي آبشار جستوخيز ميکردند ميديدم.
اما تابلو را روزي ديدم که آقاي ودريف مرا صدا زد و از من پرسيد ميتوانم کمکي به او بکنم يا نه. گفتم بله، معلوم است که مشتاق بودم به خانه او بروم.
دنبال او از زير چراغ بسيار بزرگي گذشتم و رفتم توي خانه.
خيال کردم که ميخواهد چيزي را جابهجا کند و تصميم گرفتم درباره عصب سياتيکم حرفي نزنم و فقط اميدوار باشم باکيم نشود. اما او در کمدي را باز کرد و کراواتي بيرون آورد. در کمد را باز گذاشت و من نتوانستم جلو خودم را بگيرم و توي کمد را نگاه نکنم. چشمم به کراواتهاي گره خوردهاي افتاد که از چوب رختي آويزان بودند. انگار کراواتها را دور گردني نامريي گره زده بودند و بعد آنها را شل کرده بودند تا صاحب گردن بتواند نفس بکشد.
آقاي ودريف من را به اتاقي برد که تلويزيونشان آنجا بود و خيلي راحت به نظر ميرسيد. احتمالا ساعات زيادي را صرف مطالعه ميکرد، گوشه کاناپه چرمي يک کپه کتاب بود. توي دلم به سليقهشان آفرين گفتم چون کاناپه را طوري گذاشته بودند که نور بيرون درست روي آن ميافتاد و براي مطالعه کاملا مناسب بود.
وقتي به طرف آقاي ودريف برگشتم کراوات براق نقرهاي کمرنگي توي دستش بود. کراوات شلوول روي دستهايش افتاده بود و آقاي ودريف قيافه خسته و درهمي داشت، مثل کشيشي که مجبورش کرده باشند مراسم عشا رباني را برگزار کند. اگر توي کليسا بوديم چانهام را بالا ميآوردم چشمهايم را ميبستم و زبانم را بيرون ميبردم.
آقاي ودريف پرسيد: شما بلديد اين را گره بزنيد؟
جا خوردم. يک مرد گنده که نميداند چهطور بايد کراواتي را گره زد! بعد يادم آمد که جايي خوانده بودم که پدر او مثل پدر من کارگر ساده بوده و سالها بدون کراوات سر ميکرده. با اينحال باورم نميشد او بلد نباشد کراوات بزند هر چه باشد ميدانستم که او چندين سال توي دانشگاههاي شرق کار کرده و لابد پيش رييس دانشکده ميرفته و مرتب بايد در مجالس و مهمانيها با لباس رسمي حاضر ميشده. آنوقتها کي برايش کراواتش را گره ميزده؟ يک نفر يا شايد هم چند نفر برايش تعداد زيادي کراوت گره زده بودند و حاضر و آماده توي کمدش گذاشته بودند.
من آدمي هستم که هميشه دوست دارم چيز ياد بگيرم براي همين برايم جالب بود که آقاي ودريف بالاخره تصميم گرفته خودش کراواتي را گره بزند و آماده است که اين کار را ياد بگيرد و من قرار بود معلمش باشم. خيلي هيجانزده شده بودم. ته دلم بدم نميآمد که زنش بود و ميديد که چهقدر صبروحوصله به خرج ميدهم تا کاري را که شوهرش تمام عمر نخواسته بود ياد بگيرد به او ياد بدهم. اما او نيم ساعت پيش سوار ماشين شده بود و رفته بود. با تعجب ديده بودم که بستهاي پستي به اندازه يک کتاب دستش بود.
آقاي ودريف گفت: اين کراوات را يکي از دوستهام بهم داده. ميخواهم توي نمايشگاه کتاب انهايم بزنمش.
گفتم: خيلي خوب، من براتون درستش ميکنم.
وقتي که داشتم کراوات را دور گردنم ميانداختم با کنجکاوي دوستانهاي به من خيره شده بود. کراوات به بلوز چهارخانه قرمزم نميآمد. به آقاي ودريف گفتم که هر کاري من ميکنم او هم تکرار کند و کراوات را تا آنجايي که ميشد آرام گره زدم.
بالاخره بعد از آنکه چند بار ازش پرسيدم: متوجه شديد؟ و تمام کار را دو بار از اول تا آخر تکرار کردم کراوات را به او دادم و گفتم خودش امتحان کند. دستپاچه شده بود، انگار ازش خواسته بودم چکشي را بين دندانهايش بگيرد و چيزي را به ديوار بکوبد. خندهاي عصبي کرد. کراوات به انگشتهايش گير ميکرد. بالاخره شروع کرد. يک سر کراوات را با اعتماد به نفس روي آن يکي سر انداخت و من يک لحظه فکر کردم از پس گره زدن کراوات برميآيد.
اما بعد همانطور که دستهايش را جلو آورده بود ايستاد و به کراوات خيره شد. کراوات مثل رنگينکمان زير نور خورشيد صبحگاهي ميدرخشيد. ميخواستم کمکش کنم و چيزي بگويم اما دلم نميخواست که به هوش و استعدادش توهين کرده باشم چون به هر حال باوجود تمام چيزهايي که الان دارم ميگويم او آدم بسيار باهوشي بود.
همين که آقاي ودريف اولين گره اشتباه را زد من با مهرباني دستم را دراز کردم و آن را برايش درست کردم. بعد تعداد اشتباهاتش زياد شد و من باز هم خرابکاريهايش را درست کردم طوري که آخر کار ديدم که درواقع کراوات را خودم گره زدهام! بله، من کراوات او را برايش گره زده بودم.
به نظر خيلي خوشحال ميرسيد و به طور غيرمعمولي سرخوش بود. با اشتياق با من دست داد طوري که، درست يادم مانده، فکر کردم انگار کاري برايش کردهام که هيچکس ديگر نميتوانسته برايش بکند. اما ميدانستم که اين ماجرا قبلا بارها تکرار شده و معلوم بود آقاي ودريف اصلا به گره زدن کراوات علاقهاي ندارد و هرگز نخواهد توانست اين کار را بکند، همانطور که هرگز احتمال نداشت طنابي به پايش ببندد و از بلندي بپرد يا به ماهيگيري توي يخ يا شترسواري توي صحراهاي استراليا برود.
گفت: عالي شد کارم راه افتاد.
و چند قدم دور شد و به طرف حمام رفت تا توي آينه نتيجه کار را ببيند. يقه پيرهن اسپرتش براي کراوات مناسب نبود اما فکر کنم خودش را با پيرهن رسمي و کت تصور ميکرد و از سروشکل خودش خوشش آمد.
بعد کاري کرد که من چند لحظه قبل از آن فکرش را کرده بودم دستش را دراز کرد و مثل کلانتري که توي شهر کوچکي جلو لينچ شدن يک نفر را گرفته و از کار خودش راضي است کراواتش را شل کرد و آن را از سرش بيرون آورد.
انگار ناگهان آزاد شد، مثل کسي که تا دم مرگ ميرود اما شانس ميآورد و نجات پيدا ميکند. خوشحال بودم که راحت شده. ميدانستم که بالاخره از پس گره زدن کراوات بر نيامده اما اصلا فکر نميکردم دليلش اين بوده که من معلم خوبي نبودهام.
نگاهي به دوروبر اتاق انداختم و قفسههاي مرتب و قاليچه نفيس را تماشا کردم. آفتاب روي صورت آقاي ودريف افتاده بود. خانه و زندگي راحتي داشتند و من سليقهشان را تحسين ميکردم. با حرفهايي که زنش از پشت نردهها بهم زده بود ميدانستم که روزهاي سختي را ميگذرانند.
آقاي ودريف بازويم را گرفت و من را به اتاق نشيمن برد و گفت: بياييد اين نقاشي را که دوستمان آلفردو بهمان داده نگاه کنيد.
جلو در ناهارخوري ايستادم و به تابلو بزرگي که توي اتاق نشيمن بود خيره شدم. ماهيهاي آزاد اينطرف و آنطرف تابلو ميپريدند. به نظرم اينطور رسيد که آنها در آستانه مرگ به سختي تعادلشان را حفظ کردهاند. چندتايي توي رودخانه بودند و چندتا ديگر روي آبشار جستوخيز ميکردند. دلم ميخواست به تابلو دست بزنم و برجستگيهاي مواج جريان رودخانه و آبشار را احساس کنم اما سعي کردم جلو خودم را بگيرم. انگار آقاي ودريف ديد که با دودلي دستم را جلو تابلو کمي بالا بردم و گفت: راحت باشيد، ميتوانيد بهش دست بزنيد.
به دستهايم نگاه کردم تا خيالم جمع شود که تميز هستند، بعد آرام روي بوم نقاشي دست کشيدم و جريان آب را زير انگشتهايم احساس کردم. به نظرم رسيد که ماهيها به سر انگشتهايم تک ميزنند، اما ميدانستم که در حقيقت چيزي جز خون رگهايم نيست که تکان ميخورد. خطهايي را که مرد مکزيکي يک ماه يا شايد هم بيشتر وقتش را صرف کرده بود تا با رنگ روغن و قلمو روي بوم نقاشي کند با انگشتهايم دنبال ميکردم. لابد تمام مدتي که داشته اين نقاشي را ميکشيده ميدانسته که دوستش دارد ميميرد دستکم بايد حدس ميزده. با اينحال شايد خوشحال بوده که خانم و آقاي ودريف همديگر را دارند، حتما اين موضوع به فکرش خطور کرده بوده. براي ماهيها هم خوشحال بوده. لابد در تمام مدتي که يکييکي آنها را نقاشي ميکرده ميدانسته که هيچچيز نميتواند جلو جست و خيزشان را بگيرد.
لذت، غصه، سرنوشت، دوستي و خداحافظي را يکجا ميشد در تابلو ديد. بايد اعتراف کنم که وقتي به اتاق برگشتم توي زانوهام احساس ضعف ميکردم. ديدم همسايهام آقاي ودريف هنوز کراوات را دستش گرفته و همانجا ايستاده، کراواتي که قرار بود چند روز بعد توي کاليفرنيا دور گردنش بياندازد و زير سيب آدمش ميزانش کند طوري که انگار خودش آن را بسته است.
ما با هم همدست بوديم و آن روز توي اتاق نشيمن طوري به هم لبخند زديم که انگار بانکي را زدهايم و هر کداممان پيش زن زيبايي ميرويم تا پولهامان را به پايش بريزيم. و در واقع هم هر دو ما کسي را داشتيم که پيشش برويم، آن موقع زن من هنوز زنده بود. زندگي، هرقدر هم که کوتاه باشد، معجزه بزرگي است، و ما آن روزها قدرت اين معجزه را احساس ميکرديم.
اين طولانيترين خاطره من از آقاي ودريف است. وقتي که پسرش تابستانها ميآيد و چند روزي پيش مادر خواندهاش، بيوه همسايه من، ميماند احساس ميکنم آقاي ودريف را، اما جوان و پرقدرت، ميبينم. با تمام قوا با او دست ميدهم و او چنان محکم دستم را فشار ميدهد که حلقه ازدواجم که حالا توي دست راستم کردهام به استخوانم فشار ميآورد.
لبخند ميزند و با تعجب از من ميپرسد: پس شما پدر من را ميشناختيد؟
انگار دارم عکسي از پدرش را ميبينم فقط جوان و زنده.
ميگويم: ميشناختم. معلومه که ميشناختم.
و ناراحتم که بيشتر از اين چيزي ندارم بگويم، چون ملاقاتهاي من با پدرش اغلب کوتاه و تصادفي بوده. گاهي به سرم ميزند که درباره ماجراي کراوات با او حرف بزنم اما فکر ميکنم که اين ماجرا فقط بايد بين من و آقاي ودريف بماند.
بعضي وقتها ميبينم پسرش همانجا که آقاي ودريف مينشست تنها روي نيمکت نشسته است. ديدهام گاهي اوقات که سپتامبر پيش همسايهام ميآيد کمکش ميکند تا سيبها را بچيند و يک بار هم توي فوريه با هم رزها را هرس کردند و کود دادند. هر بار که ميرود مقداري از وسايل پدرش را با خودش ميبرد آخرين بار يک چمدان و يک باراني با خودش برد. قيافهاش بشاش بود. کنار نردهها آمد و از من براي آنکه به " مادرش" کمک ميکنم تشکر کرد. او مادر خواندهاش را مادر صدا ميکند و همين نشان ميدهد که پسر مهرباني است، مادرش هم به من گفته که او به پسري که دلش ميخواسته يک روز داشته باشد شبيه است. من گفتم که اصلا برايم زحمتي ندارد و فقط هر وقت چمنهاي خودم را ميزنم چمنهاي حياط آنها را هم مرتب ميکنم.
اما بايد اعتراف کنم که کوتاه کردن چمنهاي باغچه همسايه کاري است که دايم منتظرش هستم. دوست دارم به خردههاي چمن که از پشت ماشين چمنزني بيرون ميريزند نگاه کنم. مثل يک رودخانه سبز است که کنارههاي آن ديده نميشود. همانطور که ماشين چمنزني را به جلو هل ميدهم رد پاي سبزي از خودم به جاي ميگذارم. با آهنگ موزوني کار ميکنم و نيرويي درونم ايجاد ميشود و زمان را فراموش ميکنم و متوجه نميشوم که هوا دارد تاريک ميشود. معمولا وقتي دست از کار ميکشم غروب شده. همراه آن رودخانه سبز از زير درختهاي سرو ميگذرم. همين که کارم تمام ميشود و ماشين چمنزني را خاموش ميکنم همسايهام از خانهاش بيرون ميآيد و کنارم ميايستد.
هيچوقت درباره خوابي که بارها ديدهام چيزي به او نگفتهام. توي خوابم او از روي چمنهايي که تازه کوتاه شدهاند به طرفم ميآيد. يکي از کراواتهاي گره خورده آقاي ودريف توي دستش است. کراوات شل شده تا از سر من پايين برود. سرم را خم ميکنم اما با اينحال او بايد پابلندي کند تا بتواند کراوات را دور گردنم بيندازد. انگار توي مسابقهاي قهرمان شدهام و او دارد به من نشان ميدهد. هرچند خودم درست نميدانم چرا دارم آن کراوات را جايزه ميگيرم. وقتي کراوات از سرم پايين ميآيد با فروتني احساس ميکنم لياقتش را ندارم. اما همسايهام به کاري که ميکند اطمينان دارد و من خيالم راحت ميشود و کراوات را سفت ميکنم و گره آن را زير سيب آدمم قرار ميدهم. در آن لحظه آرامآرام هستم. انگار آن کراوات و آرامش آن لحظه پاداشي است که به من داده ميشود.
در رويا ميبينم که آقاي ودريف دارد نصيحتم ميکند و ميگويد که خوب است چيزهايي براي بقيه بگذاريم همانطور که خودش کمد پر از کراواتش را گذاشته است. وقتي که بيدار ميشوم آرام هستم و با خوشحالي به ياد ميآورم که چهطور يک روز او از من خواست که کمکش کنم. بعد يادم ميآيد که بعد از کوتاه کردن چمنهاي خانه همسايهام هم همين احساس را دارم. با هم چند دقيقهاي ميايستيم و با تحسين چمنها را نگاه ميکنيم و در سکوت صداي بلند شدن آنها را ميشنويم و زمزمه آرام برگهاي درخت افرايي را که نزديک گاراژ است گوش ميکنيم. يکي دو دقيقه بعد از من تشکر ميکند اما هيچکدام از جايمان جم نميخوريم. به حرکت آرام چمنها نگاه ميکنيم و لحظهاي آرامش شگفتانگيزي در آن گوشه دنيا حکمفرما ميشود. بعد من از او خداحاقظي ميکنم و به خانهام ميروم تا براي شام چيزي آماده کنم. درست همانطور که او در خانهاش اين کار را ميکند
چند ماه پيش با زويا خانم که دانشجوئی فرانسوی است و در سوربن درس می خواند و دارد پروژه ای درباره وب لاگ های فارسی می نويسد، قرار گفتگو داشتم و سه چهارساعتی گفتم و ضبط شد.
در آن جا انتخاب هايم را گفتم که عبارت بودند از وب لاگ آقای ابطحی، زن نوشت پرستو، وب لاگ دکتر يونس شکرخواه، وب لاگ پاکدل، سردبير خودم حسين درخشان، وب لاگ جمعی صبحانه، مانی و من فرناز قاضی زاده، و مرحوم وب لاگ سينا مطلبی. همان جا گفتم که اگر دکتر مهاجرانی مکتوب را جدی تر می گرفت و زودتر می نوشت در آن خيلی خوب بود. آن موقع هنوز خواهر دردکشيده ام مهرانگيز کار وب لاگش را شروع نکرده بود. باری حالا که شنيده ام در انتخاب بهترين وب لاگ های فارسی زبان ژورناليسی وب لاگ پرستو انتخاب شده است باعث خوشحالی است که هم او و هم وب لاگ آرش پاپاراتزی از انتخاب هايم بود.
در بخشی از آن گفتگو گلايه کردم از اهل ادب که هنوز رغبتی به وب لاگ ها نشان نداده اند و هيچ کدامشان از نامداران در اين خطه وارد نشده اند. و افسوس خوردم که گلشيری نماند و کسی مانند حسين درخشان پیدا نشد که وسوسه اين کار را در او اندازد. اما افسوس بزرگ تر آن هم که وب لاگ بیست سالی زودتر نيامد تا شاملو در آن طبعی بيازمايد که به باورم اگر اين اتفاق می افتاد ماندنی بود. حتی اگر می نوشت و به سووال های بچه ها جواب می داد. کاری که به نهايت استادی می کرد. هر جا بوديم پاسخ به نامه های خوانندگان را خودش عهده دار می شد که بهتر از وی هم کسی نبود. به پاسخ های کوتاه و شيرين وی در خوشه و کتاب جمعه نگاه کنيد. افسوس.
اما اگر از اهل ادب گفتم هنوز دير نشده و به نظرم اگر دکتر براهنی به اين کار برآيد، خواندنی خواهد بود. چنان که يدالله رويائی [ رويای شاعر] آمده و شيرين است گرچه هنوز از بچه های تهران دورست. از ميان قصه نويسان معاصر اگر دکتر جواد مجابی، منصور کوشان و اميرحسن چهل تن و محمد محمدعلی، دامن همت به کمر زنند، چه می شود. راستی نکند که دارند و من خبر ندارم که اگر چنين باشد شرمندگی از من.
به باورم تا حرفه ای های اهل قلم به اين خطه در نيايند آن ايراد که داريوش آشوری عزيز گرفته بود به شلختگی وب لاگ نويسان درست است.
بازگردم به وب لاگ نويسی ژورنالیستی که منظور بود. هيچ فکر کرده اید که اگر در دوران انقلاب ايران، اينترنت رایج بود و وب لاگ نويسی، چه اتفاقی می افتاد. من گاه حتی فکر کرده ام که در دوران جنگ هم اگر وب لاگ نویسی آغاز شده بود، کار به گونه ای ديگر می شد.
اما همه گفتم که بگویم پرستو خانم دوکوهکی به راستی روزنامه نگار خوبی است. بی جنجال و بی سياسی بازی، اين نسل از روزنامه نگاران جوان ايرانی جاهای ديگر هم نوشته ام فوق العاده اند. پرستو، فرشته قاضی، شادی صدر، رويا کریمی مجد، بنفشه سام گيس، فرناز قاضی زاده، هنگامه شهيدی، ژیلا بنی يعقوب، مسيح علی نژاد. البته که فهرست بلندتر از اين هاست. اين گروه با جوانی و نيرو و عشق، روزنامه نگاری ايران را که بعد از دوم خرداد خوش درخشيد، جان و توان دادند. و يک بار ديگر ثابت کردند که اگر کاری هم در ايران از گروهی برآيد از همين خانم هاست.
به هر حال تبريک و شادمانی ام نثار پرستو که از اميدهای ماست برای روزنامه نگاری اين ديار.
به نقل از : بهنود ديگر
Lotfi A. Zadeh, The founder of fuzzy logic
comp.ai.fuzzy
New fuzzy archive by thread.
Fuzzy Logic Tools and Companies. General sources of fuzzy information.
Maintained by Bob John.
Conferences and Workshops on Fuzzy Systems: 1990-2001
From the Parallel and Distributed Processing Laboratory of the Department of Applied Informatics, University of Macedonia, Thessaloniki, Greece
World Federation on Soft Computing
Artificial Intelligence-related Frequently Asked Questions
Professional Organizations and Networks
International Fuzzy Systems Association (IFSA)
IFSA is a worldwide organization dedicated to the support and development of the theory of fuzzy sets and systems and related areas and their applications, publishes the International Journal of Fuzzy Sets and Systems, holds International conferences, establishes chapters and sponsors other activities.
Japan Society for Fuzzy Theory and Systems (SOFT)
Established in 1989. SOFT has 1,670 individual members and 74 company members, publishes an official bimonthly journal and organizes fuzzy systems symposiums. There are 8 regional branches and 8 research groups in SOFT.
Berkeley Initiative in Soft Computing (BISC)
BISC Program is the world-leading center for basic and applied research in soft computing. The principal constituents of soft computing (SC) are fuzzy logic (FL), neural network theory (NN) and probabilistic reasoning (PR), with the latter subsuming belief networks, evolutionary computing including DNA computing, chaos theory and parts of learning theory.
North American Fuzzy Information Processing Society (NAFIPS)
As the premier fuzzy society in North America established in 1981, our purpose is to help guide and encourage the development of fuzzy sets and related technologies for the benefit of mankind.
Please mail questions/comments to the NAFIPS president (president@nafips.org) or to the NAFIPS web site maintainer (webmaster@nafips.org).
Spanish Association of Fuzzy Logic and Technologies
Promotes and disseminates the methods, techniques and developments of Fuzzy Logic and Technologies; Establish relations with other national or international Associations with similar aims; Organizes seminars and round tables on Fuzzy Logic and Technologies. Fuzzy Research Groups in Spain.
The European Society for Fuzzy Logic and Technology (EUSFLAT)
Established in 1998. The main goal of EUSFLAT are to represent the European fuzzy community of IFSA. To become a member of EUSFLAT please fill in the registration form.
Hungarian Fuzzy Society
Established in 1998. Honorary president: Tibor V�mos. President: Imre Rudas.
EUROFUSE Working Group on Fuzzy Sets of EURO
Established in 1975. The purpose of EUROFUSE is to communicate and promote the knowledge of the theory of fuzzy sets and related areas and their applications. In 1985, the Group constituted itself as the European Chapter of IFSA. It was chaired by Christer Carlsson [1979-1986], Marc Roubens [1986-1993] and Hans Hellendoorn [1993-1998]. From 1998, Bernard De Baets and J�nos Fodor coordinate the working group called EUROFUSE and it does not represent the European Chapter of IFSA any more.
EUNITE
EUropean Network on Intelligent TEchnologies for Smart Adaptive Systems
On 1 January 2001, EUNITE - the European Network of Excellence on Intelligent Technologies for Smart Adaptive Systems - has started. It is funded by the Information Society Technologies Programme (IST) within the European Union's Fifth RTD Framework Programme.
Fuzzy Logic Journals and Books
Journal of Fuzzy Sets and Systems.
Official Publication of the International Fuzzy Systems Association. International Journal of Soft Computing and Intelligence. Special Issues. Editors-in-Chief: Didier Dubois and Henri Prade.
The Journal of Fuzzy Mathematics.
The purpose of the journal is to improve the dissemination and exchange of the theory and application in the fuzzy realm. It publish articles of real significance and of high quality in the area of fuzzy sets and related fields. Editor-in-Chief: Hu Cheng-ming.
International Journal Uncertainty, Fuzziness and Knowledge-Based Systems
The aim of the journal is to promote theoretical, methodological or practical works dealing with all kinds of methods to represent and manipulate imperfectly described pieces of knowledge. Editor-in-Chief: Bernadette Bouchon-Meunier.
IEEE Transactions on Fuzzy Systems.
Publication of the IEEE Neural Networks Council.
International Journal of Approximate Reasoning.
Dedicated to the dissemination of research results from the field of approximate reasoning and its applications, with emphasis on the design and implementation of intelligent systems for scientific and engineering applications. Special Issues. Editor-in-Chief: Piero P. Bonissone.
Information Sciences.
Provides a forum for research workers in the field of information science and expedites communication between them and applications-oriented scientists. The journal contains three sections each with its own distinguished senior associate editor. Special Issues. Editor-in-Chief: Paul P. Wang.
International Journal of Intelligent Systems.
Devoted to the systematic development of the theory necessary for the construction of intelligent systems. Editor-in-Chief: Ronald R. Yager.
Mathware and Soft Computing
Basically includes theoretical contributions that use mathematical tools and models that could be relevant in applications for Cognitive Sciences, pure or applied Logic and Artificial Intelligence. Get it online!
Journal of Advanced Computational Intelligence & Intelligent Informatics.
Focuses on Advanced Computational Intelligence, including the synergetic integration of neural networks, fuzzy logic and evolutionary computation, so that more intelligent system can be built to industrial applications. Editors-in-Chief: Toshio Fukuda and Kaoru Hirota
Journal of Intelligent & Fuzzy Systems
Fosters the exchange and dissemination of applications and case studies in the areas of fuzzy logic and intelligent systems among working professionals and professionals in education and research, among a broad cross-section of technical disciplines.
Soft Computing
Aimed to provide rapid publication of important and timely results on soft computing technologies. Managing Editor: Antonio Di Nola.
Electronic Transactions on Artificial Intelligence (ETAI)
New area: Decision and Reasoning under Uncertainty (DRU). Area editors: Salem Benferhat and Henri Prade.
Studies in Fuzziness and Soft Computing series
from Springer-Verlag. Editor: Janusz Kacprzyk.
Advances in Soft Computing series
from Springer-Verlag. Editor: Janusz Kacprzyk.
The Handbooks of Fuzzy Sets series
from Kluwer Academic Publishers.
Advances in Fuzzy Systems series from World Scientific.
Research groups
Fuzziness and Uncertainty Modelling Research Group at Ghent University, Belgium
Founded in 1976 by Prof. Dr. Etienne E. Kerre. Since that time, theoretical and applied research is and has been done on numerous topics in or related to fuzzy set theory.
Human-Friendly Welfare Robot System Engineering Research Center at Korea Advanced Institute of Science and Technology
Established in August, 1999 at KAIST, the Center for Human-friendly Welfare Robotic Systems (HWRS) has been in operation to achieve the research goals of designing and implementing some welfare-type service robots and systems which can interact with human, work with human, and help human for the human welfare.
Pattern Analysis and Machine Intelligence (PAMI) research group at University of Waterloo, Canada
The group was founded in 1980 as a part of the Department of Systems Design Engineering at the University of Waterloo. The group works on a wide diversity of pertinent research areas. It also consists of several professors, researchers and graduate students, as well as adjunct members from other departments and universities. Fuzzy Image Processing at PAMI.
Computational Intelligence Research Laboratory at University of Missouri-Columbia, USA
Research topics: Computer Vision, Image Processing, Uncertainty Management, Fuzzy Sets and Fuzzy Logic , Mathematical Morphology in Image Processing, Parallel Processing, Pattern Recognition, Artificial Intelligence, Neural Networks, Robotics, and Applied Image Recognition Systems.
Fuzzy Logic Theory and Applications at Informatik I at Uni. Dortmund, Germany
Organizes the Fuzzy Days in Dortmund, The International Conferences on Computational Intelligence
Control Systems Engineering Group at Faculty of Information Technology & Systems, Delft University of Technology, The Netherlands
The main goal of the Control Systems Engineering group is to develop methods and tools to control complex nonlinear dynamic systems in order to improve their performance.
Inst. for Research and Applications of Fuzzy Modeling, Uni. Ostrava, Czech Republic
Established in 1996. The main topic of interest of the institute is research and development of soft computing methods. Director: Vil�m Nov�k.
Machine Intelligence Institute, USA
Established at Iona College in 1985. The purpose of the Machine Intelligence Institute is to help bring to fruition the promise of the current generation of computer based technologies for the development of intelligent knowledge based systems. Director: Ronald R. Yager.
Fuzzy Logic in Integrated Reasoning , NRC Institute for Information Technology Ottawa, Canada
The IIT of the NRC has developed Fuzzy CLIPS, an enhanced version of CLIPS that supports Fuzzy Logic. Their FuzzyJ Toolkitis a set of Java(tm) classes that can be used to build fuzzy logic systems.
Fuzzy Logic Laboratorium Linz (FLLL), Linz, Austria
After 15 years of theoretical research in Fuzzy Logic Erich Peter Klement founded the FLLL with the intention of supporting the local industry with knowledge in this rather new area.
Approximate Reasoning and Artificial Intelligence Group, University of Granada, Spain
Head: Antonio Gonz�lez
Research Group on Artificial Intelligence, Universitat Rovira i Virgili, Spain
Multi-agent systems, Belief modelling, Inductive Learning and Rule Production, Fuzzy Sets.
Research group on Neural Networks and Fuzzy Systems, Uni. Magdeburg, Germany
The group, led by Rudolf Kruse, examines phenomenas of uncertainty and vagueness in knowledge based systems, and develops and implements methods to cope with them.
ELITE - European Laboratory for Intelligent Techniques Engineering, Aachen, Germany
A foundation with objectives: Applied research and research support in Europe, Sponsorship of activities related to intelligent technologies in Europe, Coordination and support of scientists and practitioners in Europe, EUFIT, Exchange of practitioners and scientists.
Knowledge/Intelligence Systems Laboratory in the Department of Mechanical and Industrial Engineering at the University of Toronto, Canada
Research areas: Robotics, Fuzzy-Neural Integration, Fuzzy Clustering, Reinforcement Learning, Supervised and Unsupervised Learning, Fuzzy Data Mining
Soft computing and Fuzzy Logic Group at University of Milano, Italy
Topics: Many-valued logics, Lukasiewicz logic, t-norm based logics, MV-algebras, fuzzy control.
تا به فتوای خرد حرص به زندان کردم
(حافظ )
امروز ظهر ساعت از ۱۲ گذشته بود که زنگ در آپارتمانم از داخل ساختمان به صدا در آمد. روی تخت دراز کشيده بودم و داشتم کتابی در تاريخ هنر میخواندم. تعجب کردم. اين وقت روز کسی زنگ در آپارتمان مرا از داخل نمیزد. گفتم شايد آقا جمال، سرايدار ساختمان، است و بستهای پستی يا چيزی ديگر برايم آورده است. در را که باز کردم جا خوردم. زن جوانی با چادر مشکی پشت در بود، چيزی که هيچ وقت در ساختمانمان نديده بودم. صورت جذابی داشت، با اندامی باريک و کشيده. تقريباً هم قد خودم بود. بد چيزی نبود. چشمش که به من افتاد فوری نگاهش را دزديد و رويش را کرد به سمت آپارتمان بغلی. مثل اينکه او هم داشت آه میکشيد. داشتم فکر میکردم که چه کار ممکن است با من داشته باشد که گفت از نيروی انتظامی هستيم و آن وقت سر و کلهی مردی بدترکيب از پشت ديوار آمد بيرون. با خودم فکر کردم با من چه کاری میتوانند داشته باشند. نگاه که کردم ديدم مردی ديگر هم کنار در آپارتمان بغلی دارد با همسايهام که وکيلی بازنشسته است صحبت میکند. مرد بدترکيب فوراً آمد جلو و گفت برای ماهواره آمدهايم و حکم داريم. بیآنکه هيچ چيزی از او بخواهم راه را باز کردم تا بيايد تو. رفت طرف تلويزيون. در ميز تلويزيون فقط يک پخش دی وی دی دارم و يک ويدئوی وی اچ اس که روی هم گذاشتهام. هرچه نگاه کرد اثری از ماهواره نديد. روی تراس را نگاه کرد و بعد اشاره کرد به سيم آنتن تلويزيون که در پريز فرو رفته بود. گفتم اين آنتن مرکزی است و ماهواره نيست. تلويزيون را برايش روشن کردم تا هفت سيمای منحوس را ببيند. دوتا دی وی دی که پرويز جاهد داده بود ببينم روی تلويزيون بود: «مترجم» (Interpreter) و «وثيقه» (Collateral). فيلمهايی کاملاً مردانه که حتی يک ماچ هم توشان نيست. بعد نگاهی به اطراف اتاق انداخت و آمد به سمت دو اتاق ديگر. درها همه باز بود. نگاهی به اتاق کوچک کناری که روزنامهها و کتابها در آنجا روی هم تلنبار شده بود انداخت و بعد رفت به سمت اتاق خواب. پرسيد: «تنها زندگی میکنی؟» گفتم: «آره». در اتاق خواب تا چشمش به کامپيوتر افتاد، پرسيد: «چی داری توش؟» گفتم: «آمدی ماهواره پيدا کنی يا خانهی مرا بگردی؟» گفت: «با پليس اين طور حرف نزن. من برای گشتن همه چيز حکم دارم. سی دی و هرچی که تو کامپيوتر داری. چیزهای مبتذل در کامپيوتر نداری». گفتم: «بفرما نگاه کن». گفت: «فقط خودت بگو داری يا نداری؟» گفتم: «ندارم». و بعد راهش را کشيد و رفت بيرون. نمیدانم آيا در اين مدتی که من با او همراه بودم و در آپارتمان را هم نبسته بودم و در اتاق خواب بودم کسی ديگر هم آمد تو يا نه. دوتا از همسايههای ديگهی طبقهی من که خانه بودند راهشان ندادند و آنها رفتند طبقات ديگر را بگردند. بعد از مدتی باز زنگ در به صدا درآمد. همسايهی بغلی بود. گفت: «شما چرا اينها را راه دادی». گفتم: «حکم داشتند. من هم که ماهواره نداشتم». گفت: «من راهشان ندادم و گفتم بايد از روی جسد من رد بشويد. آنها هم راهشان را گرفتند و رفتند».
به نقل از : فلّ سفه
آنچه ديروز برايم اتفاق افتاد چيزی نبود که منتظرش نباشم. اکنون سالهاست که میدانم چنين چيزی هرلحظه ممکن است برايم اتفاق بيفتد. و آمادهام. ما همه در آزادی موقت به سر میبريم. وقتی در اين سالها همهی دوستان به من میگفتند، تو که تنها هستی چرا ماهواره نمیخری، میگفتم من نمیتوانم اين جور چيزها در خانه داشته باشم. چرا بايد برای چنين جرم احمقانهای سر و کارم به دادگاه بيفتد. چرا بايد به راحتی برای خودم جرم درست کنم و بهانه به دست کسی بدهم. اما گاهی هم با خودم گفتهام چرا آدم بايد اين همه احتياط کند، مگر جرم درست کردن برای آنها کاری دارد. ما در کشوری زندگی میکنيم که هرچيزی میتواند برايمان جرم باشد، کسی که دنبال ماهواره آمده است، آن هم نه برای خانهی تو، برای همهی خانهها، میتواند عکس زن هنرپيشهای هم که تلويزيون او را هرروز نشان میدهد جرم بداند، يا هر آهنگی که تو گوش میکنی و از راديو و تلويزيون رسمی کشور هم پخش میشود، يا هرکتابی که در قفسه داری. يادم است که بعد از تعطيل دانشگاهها در انقلاب فرهنگی ۵۹، وقتی داشتم به همراه دايیام کتابهايم را به مشهد میبردم، در شمال جلوی ماشينمان را گرفتند تا بازرسی کنند. کتابهای من در صندوق عقب ماشين بيش از همه جلب توجه کرد. يکی از بسيجيها رفت و يکی از کتابها را برداشت، عنوانش چنين بود: فاشيسم و ديکتاتوری. کتاب از نيکوس پولانزاس بود، به ترجمهی چنگيز پهلوان، و انتشارات آگاه. کلی مخ پسرک را زدم تا متقاعدش کنم که اين کتاب ممنوعه نيست و مجاز است.
به نقل از :http://fallosafah.org/
معلم ادبيات سال سوم دبيرستانمان ، مردي كوتاه و كوچك بود. با موهايي كه پيش از سپيد شدن ريخته بودند و دستهاي نازكي كه وزن قلم را هم به سختي تحمل ميكرد. معلوم نبود اين دستها چطور سنگيني بار زندگي را تاب ميآورند.
آقاي شريف ( اسمش همين بود ) معمولا زياد حرف نميزد. هميشه سرش پائين بود و كمتر به بچهها نگاه ميكرد. اما يك بار يادم هست كه خيلي شوخ و شاد آمد سر كلاس. صورتش رنگ گرفته بود و لبخند كمرنگي هم داشت. بچهها ميگفتند كه پسرش از اروپا آمده است.
آن روز آقاي شريف ، بلوز شيري رنگ متناسبي پوشيده بود كه هنوز يادم مانده است. آمد پاي تخته و شروع كرد شعري از شيخ شيراز ، سعدي را شرح دادن. يكي دو تا از بچهها اشكال پرسيدند و نميدانم بحث به كجا رسيد كه آقاي شريف خيلي جدي رو به كلاس كرد و پرسيد:« اصلا بچهها ، شما فكر ميكنيد سختترين كار دنيا چه كاري باشد؟» و خيلي مصمم به همه نگاه كرد. بچهها هم كه تا حالا آقاي شريف را اينطوري نديده بودند ، به وجد آمده بودند و همه اظهارنظر ميكردند. اميد از ته كلاس داد زد: « صبح از خواب بيدار شدن!» و همه خنديدند. محمود گفت:« پول در آوردن». ديگري گفت:« حمام رفتن». من فكر كردم كه مسواك زدن ، شايد هم ازدواج كردن.
آقاي شريف سري تكان داد و خيلي آرام گفت:« شايد شما هم درست بگوييد ، اما من فكر ميكنم « تصميم گرفتن». تصميم گرفتن سختترين كار دنياست. وقتي بداني كه يك تصميم تا پايان عمر بر لحظهلحظه زندگيات اثر خواهد داشت . يا با يك اشتباه ، فرصتهاي بزرگي را از دست خواهي داد كه حسرتش براي هميشه با تو خواهد بود. وقتي اين چيزها را بداني آنوقت باور ميكني كه تصميم گرفتن ، سختترين كار دنياست».
آن روز آقاي شريف چيزهايي هم درباره « ژانپل سارتر» گفت كه حالا يادم نيست. راستش آن روز چندان متوجه نشدم كه چه ميگويد. اما حالا كه بزرگتر شدهام ، كمكم دارم معناي حرفهايش را درك ميكنم. يك تصميم هرچقدر كه بزرگتر و مهمتر باشد ، كار دشوارتر ميشود و اگر خداي نكرده آدم در يكي از اين تصميمهاي بزرگ ، اشتباه كند...كاش زندگي با کليد ctrl+z برمیگشت .
به نقل از وبلاگ اشراق
http://eshrag.persianblog.com/
فلسفه
منبع:
شبكه رشد
واژه فلسفه واژه ای یونانی و به معنای دوست داشتن دانایی است. اما به عنوان یک رشته، فلسفه، علمی است که از اصلی ترین فعالیت انسان، یعنی تفکر بر خاسته است. تفکر در مورد کلی ترین و اساسی ترین موضوعاتی که در زندگی و در جهان با آن ها روبرو هستیم. عمر فلسفه به اندازه عمر زندگی انسان بر روی زمین است؛ زیرا بشر از اولین روز حیات بر کره خاکی، همواره با پرسش هایی اساسی و معماگونه درباره خود و جهان روبرو بوده است.اساسا باید گفت: فلسفه هنگامی پدیدار می شود که سوال هایی بنیادین درباره خود و جهان بپرسیم.سوالاتی مانند:قبل از تولد کجا بوده ایم و بعد از مرگ چه اتفاقی برایمان می افتد؟ زیبایی چیست؟ آیا زندگی ما را شخص و یا نیرویی دیگر اداره می کند؟ از کجا معلوم که همه در خواب نیستیم؟ خدا چیست؟ و دهها سوال نظیر این سوالات.بنابراین می توان گفت: فلسفه، طرح پرسش های کلی و جستجوی آزادانه برای یافتن راه حل ها است.
· همه چیز درباره فلسفه
یک مقدمه کوتاه!
به گفته تمام فلاسفه، سخت ترین پرسشی که می توان مطرح کرد، این سوال است که:"فلسفه چیست؟" در حقیقت، هیچ گاه نمی توان گفت فلسفه چیست؛ یعنی هیچ گاه نمی توان گفت: فلسفه این است و جز این نیست؛ زیرا فلسفه، آزاد ترین نوع فعالیت آدمی است و نمی توان آن را محدود به امری خاص کرد. عمر فلسفه به اندازه عمر انسان بر روی زمین است و در طول تاریخ تغییرات فراوانی کرده و هر زمان به گونه ای متفاوت با دیگر دوره ها بوده است.
واژه فلسفه
واژه فلسفه(philosophy) یا فیلوسوفیا که کلمه ای یونانی است، از دو بخش تشکیل شده است:فیلو به معنی دوستداری و سوفیا به معنی دانایی.اولین کسی که این کلمه را به کار برد، فیثاغورس بود. وقتی از او سئوال کردند که: آیا تو فرد دانایی هستی؟ جواب داد:نه، اما دوستدار دانایی(فیلوسوفر) هستم.بنابراین فلسفه از اولین روز پیدایش به معنی عشق ورزیدن به دانایی، تفکر و فرزانگی بوده است.
تعریف فلسفه
فلسفه تفکر است. تفکر درباره کلی ترین و اساسی ترین موضوعاتی که در جهان و در زندگی با آن ها روبه رو هستیم. فلسفه وقتی پدیدار می شود که سوالهایی بنیادین درباره خود و جهان می پرسیم. سوالاتی مانند:
· زیبائی چیست؟ قبل از تولد کجا بوده ایم؟ حقیقت زمان چیست؟آیا عالم هدفی دارد؟ اگر زندگی معنایی دارد، چگونه آن را بفهمیم؟آیا ممکن است که چیزی باشد و علتی نداشته باشد؟ ما جهان را واقعیت می دانیم، اما واقعیت به چه معناست؟سرنوشت انسان به دست خود اوست و یا از بیرون تعیین می شود؟ از کجا معلوم که همه درخواب نیستیم؟ خدا چیست؟" و دهها سئوال نظیر این سئوالات.
چنانچه در این سئوالات می بینیم، پرسش ها و مسائل فلسفی از سنخ امور خاصی هستند و در هیچ علمی به این چنین موضوعات، پرداخته نمی شود.مثلا هیچ علمی نمی تواند به این سئوال که واقعیت یا حقیقت چیست؟ و یا این که عدالت چیست؟ پاسخ گوید. این امر به دلیل ویژگی خاص این مسائل است. یک ویژگی عمده موضوعات فلسفی، ابدی و همیشگی بودنشان است.همیشه وجود داشته و همیشه وجود خواهند داشت و در هر دوره ای، بر حسب شرایط آن عصر و پیشرفت علوم مختلف، پاسخ های جدیدی به این مسائل ارائه می گردد.فلسفه مطالعه واقعیت است، اما نه آن جنبه ای از واقعیت که علوم گوناگون بدان پرداخته اند.به عنوان نمونه، علم فیزیک درباره اجسام مادی از آن جنبه که حرکت و سکون دارند و علم زیست شناسی درباره موجودات از آن حیث که حیات دارند، به پژوهش و بررسی می پردازد.ولی در فلسفه کلی ترین امری که بتوان با آن سر و کار داشت، یعنی وجود موضوع تفکر قرار می گیرد؛ به عبارت دیگر، در فلسفه، اصل وجود به طور مطلق و فارغ از هر گونه قید و شرطی مطرح می گردد.به همین دلیل ارسطو در تعریف فلسفه می گوید:''فلسفه علم به احوال موجودات است ، از آن حیث که وجود دارند.یکی از معانی فلسفه، اطلاق آن به استعداد های عقلی و فکریی است که انسان را قادر می سازد تا اشیا، حوادث و امور مختلف را از دیدگاهی بالا و گسترده مورد مطالعه قرار دهد و به این ترتیب، حوادث روزگار را با اعتماد و اطمینان و آرامش بپذیرد.فلسفه در این معنا مترادف حکمت است. فلسفه در پی دستیابی به بنیادی ترین حقایق عالم است. چنانکه ابن سینا آن را این گونه تعریف می کند:فلسفه، آگاهی بر حقایق تمام اشیا است به قدری که برای انسان ممکن است. فلسفه همواره از روزهای آغازین حیات خود، علمی مقدس و فرا بشری تلقی می شد و آن را علمی الهی می دانستند. این طرز نظر، حتی در میان فلاسفه مسیحی و اسلامی رواج داشت؛ چنانکه جرجانی می گوید:فلسفه عبارت است از شبیه شدن به خدا به اندازه توان انسان و برای تحصیل سعادت ابدی.
برای این مطلب کافی است به تعاریف مختلفی که از آن شده نگاهی بیندازید. در این باره نگاه کنید به:
تعاریف مختلف درباره فلسفه
در طول تاریخ، فلاسفه و متفکران، تعاریف مختلفی از فلسفه ارائه کرده اند.برخی از این تعاریف عبارتند از:
· ابن سینا:فلسفه، آگاهی بر حقایق تمام اشیا است، به قدری که برای انسان ممکن است بر آن ها آگاهی یابد.(فرهنگ فلسفی)
· جرجانی:فلسفه عبارت است از شبیه شدن به خدا به اندازه توان انسان و برای تحصیل سعادت ابدی.(فرهنگ فلسفی)
· ارسطو:فلسفه، علم به موجودات است از آن جنبه که وجود دارند.(فرهنگ فلسفی)
· فیثاغورس:
· فلسفه یعنی دوستداری دانایی.(دائره المعارف بریتانیکا)
· فلسفه، مرحله عالی موسیقی است.
· افلاطون:
· فلسفه، لذتی گرامی است.(تاریخ فلسفه ویل دورانت، صفحه1)
· خاستگاه فلسفه، حیرت در برابر جهان است.
· فیلسوف به کسی اطلاق می شود که در پی شناسایی امور ازلی و حقایق اشیا و علم به علل و مبادی آن ها است.(فلسفه و منطق، صفحه40)
· سیسرون:
· فلسفه عبارت است از علم پیدا کردن به شریف ترین امور و توانایی استفاده از آن به هر وسیله ای که ممکن شود.
· ای فلسفه! تو زندگانی ما را می گردانی؛ تو دوست فضیلت و دشمن رذیلت هستی؛ اگر تو نبودی، ما چه بودیم؟ و زنگی ما چگونه می گذشت؟(فلسفه و منطق، صفحه 40)
· توماس هابز:فلسفه، علم به روابط علی و معلولی میان اشیا است.(مقدمه ای بر فلسفه،صفحه 11)
· کریستین وولف:فلسفه، علم بر موجودات ممکن است، یعنی بر هر چه ممکن است، بالفعل حالت تحقق پیدا کند.(مقدمه ای بر فلسفه، صفحه 12)
· فیشته:فلسفه، علم علم یا علم معرفت است.(مقدمه ای بر فلسفه، صفحه 12)
· هگل:فلسفه، بحث در امر مطلق است.(مقدمه ای بر فلسفه، صفحه 12)
· اوبروگ:فلسفه، علم به مبادی و اصول است.(مقدمه ای بر فلسفه، صفحه 12)
· هربارت:فلسفه، تحلیل معانی عقلی است.(مقدمه ای بر فلسفه، صفحه 12)
· وونت:کار اساسی فلسفه متحد ساختن تمام معرفت هایی است که از راه علوم مختلف بدست می آید، تا به این ترتیب مجموعه واحد و پیوسته ای ایجاد گردد.(مقدمه ای بر فلسفه، صفحه 13)
· پولسن:فلسفه مجموعه معرفت هاست که انتظام علمی پیدا کرده اند.(مقدمه ای بر فلسفه، صفحه 13)
· ثورو:برای فیلسوف شدن، داشتن افکار باریک و حتی تاسیس مکتب خاص، کافی نیست، تنها کافی است که حکمت را دوست داشته و بر طبق احکام آن زندگی ساده و شرافتمندانه و اطمینان بخش داشته باشیم.(تاریخ فلسفه ویل دورانت، صفحه2)
· کانت:فلسفه، شناسایی عقلانیی است که از راه مفاهیم حاصل شده باشد.
· ملاصدرا:
· فلسفه استکمال نفس انسان از طریق معرفت یافتن به حقایق موجودات است؛ همان گونه که در خارخ هستند. و نیز، حکم حقیقی به وجود آن ها با برهان و نه با ظن و گمان و تقلید، به قدر توانایی انسانی است.
· فلسفه نظم بخشیدن عقلانی به عالم به قدر توانایی انسانی است؛ به این منظور که تشبه به خداوند حاصل شود.( اسفار اربعه، جلد1، صفحه47)
فلسفه در آغاز
همان طور که گفته شد، اساسا فلسفه از اولین روز پیدایش، به معنی عشق به دانایی و خرد و فرزانگی بوده و به علمی اطلاق می شد که در جستجوی دستیابی به حقایق جهان و عمل کردن به آنچه بهتر است،(یعنی زندگانی درست) بود. فلسفه در آغاز حیات خود شامل تمام علوم بود و این ویژگی را قرن ها حفظ کرد؛ چنانکه یک فیلسوف را جامع همه دانش ها می دانستند. اما به تدریج دانشها و علوم مختلف از آن جدا گشتند.در قدیم، این فلسفه که جامع تمام دانشها بود، بر دو قسم بود:
· فلسفه نظری
· فلسفه عملی
فلسفه نظری به علم الهیات، ریاضیات و طیبعیات تقسیم می گشت که به ترتیب، علم اعلی(بالاتر)، علم اوسط(وسط) و علم اسفل(پایین تر) نامیده می شد. فلسفه عملی نیز از سه قسمت تشکیل می شد: اخلاق تدبیر منزل سیاست مدن(شهرها)(اصول حکومت کردن)اخلاق در رابطه با تدبیر امور شخصی انسان بود. تدبیر منزل در رابطه با تدبیر امور خانواده بود و سیاست مدن یا همان حکومت داری به تدبیر امور مملکت ربط داشت.
نیاز به فلسفه
اساسا فلسفه از اصلیترین نیاز روحی انسان، یعنی نیاز به دانستن و فهمیدن برخاسته است. نیاز به دانستن و فهمیدن یک نیاز همیشگی است. چنانکه می بینیم که کودکان همواره می خواهند چگونگی، چرایی و چیستی همه چیز را بفهمند.به همین دلیل، ارسطو گفته است:فلسفه با شگفتی و حیرت در برابر جهان آغاز شد. تاریخ نیز به ما نشان می دهد که از اولین دوران زندگی بشر بر زمین، عمیق ترین پرسش ها و مسائل فلسفی مطرح شد:چه چیزی علت و سبب شد باران ببارد و علف رشد کند؟ برای انسان ها بعد از این که بدن هایشان مرد، چه اتفاقی می افتد؟ آیا نیروهای خوب بر جهان مسلطند یا نیروهای بد؟ و... .اساسا باید توجه داشت که در جهت یافتن جواب به هین گونه سئوالات فلسفی بود که اسطوره ها و آئین های مذهبی بشر شکل گرفت. بنابراین هر انسانی به نوعی فیلسوف و تحت تاثیر فلسفه است؛ چرا که زندگی خود را هر چند ناخودآگاه، بر اساس جوابهایی که به این سئوالات بنیادین می دهد، بنا می نهد؛ با این تفاوت که فیلسوف رسمی و واقعی، این پرسش ها را به طور جدی و منظم پی گیری کرده، جواب هایی را که تا کنون داده شده است در بوته نقد نهاده و به جستجوی را ه حل های نو می پردازد. نیاز دیگر ما به فلسفه آن است که همه ما انسانها در زندگی برای عمل کردن، مجبوریم که همواره تصمیم بگیریم. اساسا زندگی بدون انتخاب، محال است. به همین خاطر نیاز اساسی داریم که بدانیم چگونه و چرا چیزی را انتخاب می کنیم و اصولا در هر موضوعی چه راهی را باید انتخاب نماییم.فلسفه به این امور می پردازد و راه حل های متفاوت با نتایج گوناگون جلوی پایمان قرار می دهد.بدین ترتیب، فلسفه برای همه انسان ها یک راهنما است؛ راهنما برای یافتن راه های بهتر و جدیدتر و کامل تر. هر گاه می کوشیم تا دریابیم که جهان چیست؛ آن گاه که در تکاپوییم تا جهان را شرح و توصیف کنیم، در پی آنیم که معنا و مقصود جهان را دریابیم . اگر کشف شود که جهان مقصود و منظوری دارد، می خواهیم آن منظور را بفهمیم. پس می توان گفت که در انسان گرایشی نیرومند برای یافتن معنای زندگی و جهان وجود دارد و فیلسوف کسی است که فعالیت هایش نیز همسو با این نیاز است. انسان از طریق علوم مختلف نیز به فلسفه نیازمند است؛ چراکه علوم و دانش های بشری در جنبه های مختلفی به فلسفه نیازمندند. فلسفه در پی یافتن تصویری کلی از عالم است و بر حسب نتایجی که می گیرد، این تصویر را رسم می کند. تصویری که در هیچ جای دیگری قابل رسم نیست.
فایده فلسفه
آیا اساسا فلسفه فایده ای هم دارد و لازم است که به آن بپردازیم؟ و یا این که صرفا انباشته ای از آرا و سخنان عده ای در گذشته است و هیچ گونه فایده ای برای ما ندارد؟ ما در اینجا تنها چند فایده از فوائدی را که ذاتا بر فلسفه مترتب است، ذکر می کنیم و قضاوت را بر عهده شما می گذاریم:
ارضاء حس کنجکاوی
دانش فلسفه، مانند هر دانش دیگری، غریزه کنجکاوی انسان را در زمینه سوالات و پرسشهای مختلف ارضاء می کند؛ با این تفاوت که سوالات و مسائلی که فلسفه در پی حل آن ها است اساسی ترین و بنیادی ترین نوع مسائلی است که بشر با آن ها سر و کار داشته و دارد. اساسا در فلسفه لذتی وجود دارد که از نیاز ما به خود فلسفه؛ یعنی نیاز به دانستن و فهم جریانات عالم هستی بر می خیزد و گواه این مطلب، معنای خود واژه فلسفه یعنی عشق به دانایی و خرد است. لئوناردو داوینچی می گوید: عالی ترین لذت، لذت درک و معرفت است. فلسفه ما را بسوی این لذت متعالی راهنمایی می کند. اغلب ما انسان ها، جدا از لذات جسمانی، همواره به دنبال حقیقتی هستیم. در جستجوی فهم معنا و مقصود جهان و حوادث آنیم؛ گر چه همیشه به این نیاز درونی و فطری خود آگاه نباشیم. فلسفه به دلیل طبیعتی که دارد، به این نیاز ما پاسخ می دهد. (و برای همین نیز از اولین روز حیات آدمی بر روی کره زمین، وجود داشته است.)
پایه اجتناب ناپذیر زندگی
اگر کمی تامل کنیم، می بینیم بدون گزاره های فلسفی نمی توان زیست. به عنوان مثال، یک رویداد ساده و روزمره را در نظر می گیریم: فرض کنید در منزل هستید و تلفن در اتاق بغلی زنگ می زند. شما به سمت تلفن رفته و آنرا بر می دارید. تحلیل همین رویداد ساده نشان می دهد که کار شما بدون فرض و قبول تعدادی گزاره فلسفی امکان پذیر نیست و توجیهی هم ندارد. مثلا برای این که حرکت شما و رفتن به سمت تلفن معنا داشته باشد، باید مفاهیم علت و معلول، هستی و نیستی، زمان و مکان، ذات یا جوهر(که در این جا مقصود از آن همان تلفن است) و غیره... را که هیچ یک توسط حواس به ما داده نمی شوند؛ بلکه همه عقلی اند، مفروض بگیریم. برای توضیح بیشتر مطلب می گوییم که باید گزاره های فلسفی زیر را صادق فرض کرده و آن ها را قبول کرده باشید تا پس از زنگ زدن تلفن به سمت آن رفته و گوشی را بردارید: 1- چیزی که آثاری دارد، حتما هست. (صدای زنگ تلفن می آید، پس حتما تلفنی هست که دارد زنگ می زند.) 2- هر معلولی، علتی می خواهد. (اگر تلفن زنگ می زند (معلول)، پس حتما علتی دارد.(کسی که زنگ زده است) 3- هر جسمی مکانی دارد. ( اگر تلفن زنگ می زند، پس حتما جایی دارد. بنابراین باید به آن جا بروم.) در حقیقت رفتن شما به اتاق بغلی مبتنی بر این گزاره عقلی است. 4- چیزهایی را که حس می کنیم، موهوم و خیالی نیستند. (بدون فرض این گزاره، شما به تلفن جواب نمی دهید، زیرا آن را موهوم و در خواب و رویا می دانید.) 5- اجتماع و ارتفاع نقیصین محال است.(که معنای آن در این رابطه این است که تلفن نمی تواند هم باشد و هم نباشد. اگر دارد زنگ می زند، حتما هست و نمی شود که نباشد.) با تامل بیشتر، به گزاره ها و پیش فرض های فلسفی بیشتری نیز خواهیم رسید و این گزاره ها فقط چند نمونه بودند. اگر در سایر امور نیز دقت کنیم، متوجه می شویم که از گزاره های فلسفی بسیار زیاد دیگری نیز بهره می بریم. مانند: قانون ضرورت علی معلولی، قانون علیت، امتناع تضاد، امتناع تناقص، امتناع دور، امتناع تسلسل و غیره ... . این گزاره های فلسفی در ذهن همه ما انسان ها موجودند؛ به آنها باور داریم و دائما آن ها را به کار می گیریم، بی آنکه توجهی به آن ها داشته باشیم. نقش بنیادین گزاره های فلسفی در امور در زندگی روزمره هنگامی بخوبی درک می شود که فرض کنیم همه آن ها از ذهن همه انسان ها پاک شود. در این صورت همه می دانیم که زندگی به کلی مختل خواهد شد. البته چنان که اشاره شد، تمامی انسان ها بی آنکه نیاز به آموختن دانش فلسفه داشته باشند، چنین گزاره هایی را به طور نا خود آگاه به کار می گیرند. در حالی که فلاسفه آن ها را به طور دقیق استخراج کرده؛ مفاهیم درونی و حدودشان را روشن ساخته و به اشکالات وارده بر آن ها پاسخ می گویند.
تعیین مرز حس و عقل
برای درک این مطلب، به مثال قبلی توجه کنید. پیش از تحلیل این اتفاق، همگی فکر می کردیم که رویدادی کاملا حسی است و همه چیز توسط حواس ساز و کار یافته است. اما پس از تحلیل مذکور، پی به اشتباه خود بردیم. این تحلیل، نوعی تحلیل فلسفی است. یکی از فواید فلسفه این است که به انسان می آموزد که در زندگی بشر، نقش حس بسی کمتر و نقش عقل بسیار بیشتر از آن است که گمان می رود. به عبارت دیگر، آموختن فلسفه انسان را از حس گرایی و توجه تنها به حس و جسم خود که به اقتضای زندگی طبیعی همه بدان دچارند، می رهاند.
کل نگری
موضوع فلسفه، برخلاف موضوع دیگر دانش ها، عام و فراگیر است و به همین دلیل، جستجوی فلسفی فقط شامل بخش خاصی از جهان نیست؛ (بر خلاف سایر دانش ها که هر یک تنها بخش خاصی از جهان را مورد بررسی قرار می دهند.) این ویژگی باعث شده که فلسفه، بر خلاف سایر دانش ها کل نگر بوده و تصویری از کل عالم هستی به دست دهد. اساسا تصویری که از فلسفه حاصل می شود، به مراتب دقیق تر و کامل تر از تصویر حاصل از باورهای عقل عرفی میان انسان ها است.
ژرف نگری و تعمق در امور
غالبا عموم مردم به پدیده ها و اشیا موجود در جهان به دیده سطحی می نگرند. آن ها اشیا و پدیده های بسیاری را می بینند که به ظاهر گوناگون و پراکنده اند؛ مانند سقوط اجسام بر روی زمین، گردش ماه به دور زمین؛ جزر و مد دریاها و پدید آمدن فصول در پی یکدیگر. عموم مردم از این پدیده ها پی به هیچ چیزی نمی برند و حوادثی که در جهات اتفاق می افتد، هیچ جذابیتی برایشان ندارد. دانشمندان با دیده عمیق تری می نگرند. آن ها بر اساس تعدادی پیش فرض های فلسفی و غیر فلسفی و با تجربه و تفکر به عمق پدیده ها پی می برند و نشان می دهند که این پدیده ها قوانینی دارند. اما این ژرف نگری دانشمندان تا کجا ادامه می یابد؟ تا جایی که به پیش فرض های عام که همه امور و قوانین علمی را تحت قوانین عام دیگری در می آورند، برسند. همین که به این نقطه برسند، متوقف می شوند. اما درست از همین نقطه حرکت فلسفی آغاز و تحقیق فلسفی شروع می شود. فلسفه با تحلیل و اثبات و توضیح پیش فرضهای فلسفی علوم به تعمق بیشتری در جریان ها و حوادث جهان پرداخته و پدیده ها و اشیا را تا بنیادین ترین پایه های آن ریشه یابی می کند . بنابراین، در سیر از سطح پدیده ها به عمق آن ها فلسفه از همان نقطه ای آغاز می کند که سایر دانش ها در آن متوقف می شوند. به طور کلی مباحث فلسفی ماهیتا عمیق و دیدگاه ها و آرای فلسفی ذاتا ژرف اند و به همین جهت، فلسفه ژرف نگرتر از سایر دانش هاست و در این زمینه با هیچ یک، قابل مقایسه نیست.
تدارک پیش فرض های سایر دانش ها
همان طور که گفته شد، همه دانش ها دارای پیش فرض های فلسفی هستند که بدون این پیش فرضها، بی معنا و غیر ممکن می شوند. پیش فرضهایی مانند اصل امتناع تناقض، اصل امکان شناخت، اصل علیت، اصل ضرورت علی معلولی، اصل معیت علی معلولی، امتناع دور، امتناع تسلسل و... . پس فلسفه، تنها علمی است که پیش فرض های سایر دانش ها را تدارک می کند. به همین دلیل است که فلسفه را نقطه اتکای سایر دانش ها و مادر همه علوم می نامند.
تدارک مبانی نظام ها و مکاتب
همان طور که هر دانشی بر پیش فرضی فلسفی استوار است، هر جنبش اجتماعی و هر مکتب انسانی نیز بر فلسفه ای استوار می باشد. یعنی زیر ساخت هر جنبش و سیستم در همه زمینه ها مکتبی فلسفی است. برای مثال جنبش های بزرگی همچون نازیسم و مارکسیسم بر فلسفه نازیسم و مارکسیسم استوار بوده اند. جنبشهای کوچک مانند جنبش هیپی ها، پانک ها و رپ ها نیز از این قاعده مستثنی نیستند و بر مبانی جهان شناختی و فلسفی دیگری استوارند. به طور کلی تمام نظامهای سیاسی و اجتماعی که در طول تاریخ در جهان به وجود آمده اند یا می آیند، از فلسفه متاثر هستند. همچنین هر نظام انسانی مانند نظام اخلاقی، سیاسی، حقوقی، اقتصادی، آموزشی و غیره... بر مبانی و پیش فرضهایی استوار است که بسیاری از آنها ماهیتا فلسفی بوده و رد و اثبات آن ها بر عهده فلسفه است. در یک کلام هر جنبش و مکتب اجتماعی و هر نظام انسانی، درست یا نا درست، بر فلسفه ای درست یا نادرست استوار است. فیلسوفان یک جامعه به طور مستقیم با این فلسفه ها سر و کار دارند؛ اما سایر اقشار جامعه هم از این فلسفه ها بی بهره نیستند و به طور غیر مستقیم، از طریق انتشار افکار فلاسفه و بازنمود این افکار در مظاهر زندگی اجتماعی از آن ها متاثرند. به سبب همین تاثیر و تاثرات، غالبا فلسفه ای خاص در یک جامعه مقبولیت عام پیدا می کند. آشکار است که در این صورت، این جامعه تنها آن نوع جنبش ها و نظام هایی را پذیرا است که با فلسفه مورد قبولش نا سازگار نباشد. بنابراین هر جنبشی و هر نظامی در هر جامعه ای با هر فلسفه ای قابل پدید آمدن یا دوام یافتن نیست. از این جا می توان نقش پنهان فلسفه را در زندگی فردی و اجتماعی انسان ها درک کرد. بنابراین، به مقتضای این ویژگی، فلسفه نقشی پنهان در زندگی فردی و اجتماعی بشر دارد؛ به طوری که فقدان یک فلسفه درست به اختلال زندگی فردی یا اجتماعی و چه بسا نابودی اجتماع منجر شود. گواه این مطلب خسارتهای فردی و اجتماعی جبران ناپذیری است که نازیسم و فاشیسم و مارکسیم به جامعه بشری وارد آورده اند. (چنانکه جنبش نازیسم که بر اساس فلسفه ای نادرست بنا شده بود، باعث بروز جنگ جهانی دوم و کشته شدن میلیون ها انسان گردید.) پس به موجب این معیار، تردیدی نیست که برای پیشگیری یا دفع این نوع خسارت ها که جامعه بشدی هیچ گاه از آن ها مصون نیست، وجود فلسفه ای صحیح ضروری است و برای داشتن فلسفه صحیح باید فلسفه آموخت.
مبنای جهان بینی
همه ما کسانی را دیده ایم یا شنیده ایم که هیچ گونه کامیابی و نعمت دنیوی نداشته اند و انواع مصیبت ها و بلاهای مادی و معنوی را تجربه کرده اند و در عین حال افرادی شاد و قوی و محکم بوده اند؛ و در مقابل، افرادی را سراغ داریم که مصائبی کوچک آن ها را از پای در آورده است. این فرق ناشی از چیست؟ باید گفت: نوع زندگی انسان ناشی از نوع نگرش وی به هستی، به خودش، به آینده، به دنیا و ماجراهای آن و به طور خلاصه، ناشی از نگرش او به جهان و موقعیت انسان در جهان است که مجموع این ها را جهان بینی می نامند. اغراق نیست اگر بگوییم که هیچ جنبه ای از انسان مهم تر از جهان بینی او نیست؛ زیرا جهان بینی فرد در تمام حرکات و سکنات او و در تمام زندگی وی، نقش اصلی را دارد. بنابراین داشتن جهان بینی درست برای هر انسانی ضروری است. اما این جهان بینی چگونه به وجود می آید؟ در جواب می گوییم که: مسائل اساسی جهان بینی، مسائلی فلسفی اند؛ یعنی باورهای فلسفی هستند که به انسان نوع نگرش یا همان جهان بینی را می بخشند و چون داشتن جهان بینی درست برای هر کسی ضروری است، داشتن باورهای فلسفی درست هم برای هر کسی ضروری است.
تعیین نحوه زندگانی انسان
فلسفه با پایه ریزی مبناهای زندگی انسان، او را در نحوه زندگی و طریقه سلوک در اجتماع راهنایی می کند. اساسا از زمان قدیم، فلسفه به دو بخش نظری و عملی تقسیم می شد. بخش عملی آن مربوط به اخلاق( امور شخصی انسان)، تدبیر منزل(امور خانوادگی انسان) و سیاست مدن(امور مملکت داری و حکومت) بود. به عبارت دیگر، این بخش از فلسفه، مستقیما انسان را در زندگی و امور عملی خود راهنمایی می کرد و به او می گفت که در شرایط خاص، چه چیزی بد و چه چیزی خوب است.
تاثیر فلسفه بر همه مسائل اساسی
چنانکه ذکر شد، فلسفه همیشه به طور مستقیم و غیر مستقیم، تاثیر بسیار مهمی بر زندگی کسانی که حتی چیزی درباره آن نمی دانسته اند، داشته و از طریق ارتباطات«رسانه ها) فکر اجتماع را تحت تاثیر خود قرار داده است. حتی آنچه امروزه به نام مسیحیت و یا اسلام شناخته می شود، تا حدود زیادی تحت تاثیر فلسفه تکوین یافته است. این تاثیر خصوصا در حوزه سیاست مهم بوده است و هر حکومتی بر اساس فلسفه ای خاص بنا شده است. برای مثال قانون اساسی آمریکا تا حدود زیادی یکی از موارد اعمال و پیاده نمودن اندیشه های یک فیلسوف، یعنی جان لاک است.
ایجاد قضاوت بیطرفانه و قبول نکردن بی دلیل
فلسفه به دلیل ماهیتی که دارد و با برهان سرو کار دارد، از جانبداری های احساساتی و نتیجه گیری های عجولانه به دور است. اساسا تفاوت فلسفه با اموری همچون عرفان، در همین است؛ یعنی فلسفه با استدلالی کردن مطالب خود، آن ها را برای همگان قابل پذیرش می سازد؛ در حالی که عرفان به دلیل ماهیت خاص خود، برای اشخاص دیگر قابل درک نیست و باید به مقام عارف رسید تا بتوان مطالب او را درک کرد.
موضوع فلسفه
هر علمی موضوعی دارد و این موضوع عبارت است از چیزی که آن علم درباره آن بحث می کند. و هر یک از مسائل علم را که در نظر بگیریم، خواهیم دید که در رابطه با آن موضوع است.مثلا موضوع علم طب، بدن انسان و موضوع علم ریاضیات، عدد است. اساسا تمامی علوم و دانشها، هر یک موجودات را از جنبه خاصی مورد بررسی قرار می دهند که این جنبه، همان موضوع آن هاست:علم زیست شناسی موجودات را از آن حیث که حیات دارند؛ علم فیزیک موجودات را از آن حیث که حرکت دارند و علم شیمی موجودات را از جنبه خواص شیمیایی مورد بررسی قرار می دهند.بر این اساس، موضوع علم زیست شناسی، حیات موجودات؛ موضوع علم فیزیک حرکت موجودات و موضوع علم شیمی، خواص شیمیایی موجودات است. فلسفه نیز از این قاعده مستثنی نیست و موضوعی دارد. به همین دلیل باید موجودات را از جنبه ای خاص، همانند علوم دیگر مورد بررسی قراردهد. اما این جنبه چیست؟ این جنبه از موجودات، همان وجود موجودات است و فلسفه، موجودات را از آن جنبه که وجود دارند، بررسی میکند. یعنی، فلسفه به موجودات می پردازد از آن حیث که وجود دارند، نه از آن حیث که حیات دارند یا حرکت دارند یا خواص شیمیایی دارند و غیره ... . به عبارت دیگر، موضوع سایر علوم، انواع ماهیات است.(مانند حرکت، خواص مختلف، عدد، اندازه و ... .) در حالی که موضوع فلسفه، وجود و هستی است.ارسطو نیز در تعریف موضوع فلسفه می گوید:فلسفه علمی است که از موجودات از آن جنبه که وجود دارند، صحبت می کند.برای اطلاعات بیشتر در این باره نگاه کنید به:
· زیادت وجود بر ماهیت
بدین ترتیب، موضوع فلسفه عبارت است از:حقیقت وجود و احکام آن.فلسفه، دانشی است که در آن، از ویژگی های حقیقت وجود بحث می شود و علمی است که در آن، خواص بودن را بررسی می کنند نه خواص این گونه بودن را. فلاسفه می خواهند آنچه را که در عالم هستی حقیقت دارد، به همان نحوی که تحقق دارد و هست، بفهمند. به همین خاطر نباید تصور کرد که فلسفه منحصرا از خدا یا موجودات خاصی بحث می کند؛ بلکه موضوع آن، همانطور که گفته شد، اصل وجود است که اعم از وجود خدا و یا وجود موجودات است.
روش فلسفه
نقش روش در هر علم
هر علمی برای خود روشی دارد که این روش، طریقه رسیدن علم به اهداف خود را مهیا می سازد.مثلا روش علم شیمی روش آزمایش و مشاهده یعنی روش تجربی است؛ چرا که هدف این علم، پیدا کردن خواص شیمیائی اشیا به منظور استفاده از آن است و برای نیل به این مقصود، هیچ روشی جز روش تجربی نمی تواند کارساز باشد. و یا مثلا هدف علم ریاضیات، کشف روابط میان اعداد است و چون عدد، موضوعی عقلی و انتزاعی است و مابه ازائی در خارج ندارد، روش این علم نیز متناسب با هدف و موضوع آن، روش عقلانی و محاسبه و تفکر است.
روش علم فلسفه چیست؟
بنابر آنچه گفته شد، می توان مجموع راه ها و قواعدی را که در فلسفه برای رسیدن به هدف این علم، یعنی طرح و اثبات مسائل فلسفی و پاسخ به پرسشهای اساسی آن وجود دارد را، روش فلسفه بنامیم. روشهای فلسفه از بنیاد با روشهای علوم دیگر متفاوت است. همانطور که گفته شد، علوم دیگر بجز ریاضیات، از روش تجربی استفاده می کنند؛ در حالی که روش تجربی در فلسفه کاربرد اندکی دارد.از طرف دیگر، فلسفه از جهاتی با ریاضیات نیز فرق دارد و به همین دلیل نمی توان روشهای علم ریاضیات را تماما در فلسفه به کار برد.(بنگرید به فلسفه و ریاضیات )بنابراین، نمی توان بین روشهای فلسفه و روشهای سایر علوم به مشابهت کاملی دست پیدا کرد. یک نکته!نکته ای که باید بدان توجه داشت، این است که فلسفه تنها یک روش ندارد بلکه به تناسب موضوعات خود، دارای روشهای متفاوت است.در واقع این طور باید گفت که اساساً فلسفه، مستلزم روشهای بسیار گوناگونی است؛ زیرا باید تمام انواع تجارب انسانی را معرض شرح و تفسیر خود قرار دهد.بر این اساس، معیار فلسفه در انتخاب روش خود دو چیز است:
· هماهنگی میان کلیه تجارب انسانی
· جامعیت تصویر برگرفته از کلیه تجارب انسانی
یک فیلسوف باید ارائه تصویری جامع و هماهنگ از تجربه انسان از زندگی خویش و جهان را هدف خود قرار دهد و به همین دلیل، روش او نیز باید به گونه ای باشد که زمینه را برای نیل به این هدف مهیا سازد. چنانچه گفته شد، بر اساس مکاتب مختلف فلسفی و هدف هر مکتب و یا هدف هر فیلسوف، روشی متفاوت با روش دیگر فلاسفه و یا مکاتب فلسفی به وجود آمده که متناسب با اصولی است که آن فیلسوف یا آن مکتب فلسفی پذیرفته است.مثلا اگر عقیده یک فیلسوف این باشد که فقط با تعقل محض می توان به حقیقت رسید، روش او فقط شامل استدلال عقلانی خواهد بود؛ اما اگر در کنار تعقل، به اشراق و نوعی شهود و مکاشفه درونی نیز ایمان داشته باشد و آن را نیز برای نیل به خقیقت عالم لازم بداند، روشش دیگر فقط استدلال عقلی نخواهد بود.ما در این جا برخی از روش های اساسی فلسفه را ذکر می کنیم:
روش استدلالی
روش استدلالی یا قیاسی روشی است که عمدتا در فلسفه به کار می رود و هر گاه صحبت از روش اصلی فلسفه می شود، همین روش مد نظر است.اساسا استدلال به فرآیندی ذهنی گفته می شود که بر پایه قواعد و قوانین منطقی بنا شده است و استدلال درست، استدلالی است که قیاسی باشد.بنابراین، روش معتبر در فلسفه، روش استدلال- قیاسی است و منظور از قیاس نیز این است که با ترتیب دادن مقدمات معلوم، به کشف مجهول برسیم.
روش اشراقی
در این روش به دو چیز تکیه می شود:
· استدلال و برهان عقلی
· شهود درونی که با مجاهده و تصفیه نفس حاصل می شود.
بر حسب این روش، تنها با نیروی استدلال و برهان عقلی نمی توان به حقائق جهان نائل آمد؛ بلکه با تزکیه نفس و مشاهدات درونی است که می توان به باطن جهان که همان حقیقت آن است، رسید.همان طور که ذکر شده، باید توجه داشت که در روش اشراقی استدلال و برهان عقلانی کنار گذاشته نمی شود؛ بلکه اتکای تنها به برهان و عقل مورد سرزنش قرار می گیرد.
روش مناظره جدل یا دیالکتیک)
این روش به نوعی شامل روش های عرفانی و سلوکی نیز می شود.مکالمات سقراط نمونه ای از روش مناظره است. در این روش، فیلسوف در اطراف موضوع مورد بحث پرسشهایی مطرح می کند و می کوشد که از راه سوال و جواب، تمام جنبه های موضوع را روشن کند و به حقیقت نائل شود.
روش استقرائی
این روش گرچه کمتر در فلسفه به کار می رود، اما درمباحثی از فلسفه مانند بحث معرفت شناسی و بحث اخلاق و ارزش ها مورد استفاده قرارمی گیرد. استقراء یعنی این که فیلسوف با مشاهده یک امر جزئی، نتیجه ای کلی می گیرد. به بیان دیگر، روش استقرایی عبارت است از مطالعه یک امر جزئی به منظور پی بردن به احکام و قضایای کلی.این روش در میان روشهای فلسفه پیش از سقراط رواج بسیار داشت و حتی در فلسفه ارسطو نیز جزو روشهای تحقیق فلسفه قرار گرفت؛ اما به دلیل ماهیتی که داشت، چندان مورد توجه نبوده است.
تقسیمات فلسفه
تفسیم بندی قدیمی فلسفه
فلسفه در بدو امر به فلسفه نظری و فلسفه عملی تقسیم گشته است.فلسفه نظری خود مشتمل بود بر:الهیات، ریاضیات و طبیعیات.الهیات بر دو قسم بود:الهیات به معنای اخص و الهیات به معنای اعم.الهیات به معنای اخص به بحث در مورد خدا می پرداخت و الهیات به معنای اعم در رابطه با مطلق وجود بود؛ یعنی به موجودات از آن جنبه که وجود دارند، می پرداخت.( همان مابعدالطبیعه) الهیات و ریاضیات و طبیعیات را که به معنای همان علوم تجربی امروزه بود را روی هم رفته، فلسفه نظری، یعنی فلسفه ای که با فکر و نظر و تامل حاصل می شود، می خواندند.این سه دانش، به ترتیب علم اعلی، علم وسط و علم اسفل(پایین تر) نامیده می شد. اما فلسفه عملی تقسیم می شد به:اخلاق، تدبیر منزل و سیاست مدن(شهرها) اخلاق مربوط به امور شخصی انسان بود، تدبیر منزل در رابطه با امور خانوادگی بود و سیاست مدن در رابطه با مملکت داری و حکومت.این تقسیم بندی از فلسفه را نخستین بار، ارسطو ارائه کرد.
تقسیم بندی امروزی فلسفه
با گذشت زمان و جدا شدن علوم مختلف از فلسفه و استقلال یافتن دانشها، فلسفه محدود به امور محدودی گشت.این امور محدود که البته پایه های بنیادین معرفت بشری هستند، در پنج شاخه تقسیم بندی شدند. این پنج شاخه را مسائل فلسفه می خوانند و عبارتنداز:
· منطق
· معرفت شناسی
· مابعدالطبیعه
· نظریه اخلاق
· زیبایی شناسی
روح فلسفی
برای اینکه روح فلسفی داشته و مانند یک فیلسوف به دنیا و وقایع آن نگاه کنیم، قبل ازهر چیز باید طرز نگاه خود را به اشیا، موجودات و وقایع جهان تغییر داده و به گونه ای دیگر به آن ها نگاه کنیم.برخی از خصوصیات روح فلسفی عبارتند از: 1- نباید امور و مختلف و گفته های دیگران را به طور صد در صد بپذیریم؛ بلکه باید جایی نیز برای عقیده مخالف باز کنیم. به عبارت دیگر، بدون تامل و تفکر درست و عمیق، افکار و عقاید مختلف را نپذیریم؛ چرا که تردید منطقی مقدمه تحقیق و موجب رشد فکری و فلسفی است. 2- همیشه دقیق و کنجکاو باشیم و میل به درک حقایق را همواره در خود زنده نگه داریم. 3- بکوشیم تا هر چیزی را به طور عمیق بفهمیم و به معرفت سطحی از اشیا و امور مختلف بسنده نکنیم. عمق قضایا را درک کنیم و به این ترتیب، ارتباط میان چیزها را روشن سازیم. 4- دید وسیعی داشته باشیم. از مسائل ، بالاتر رفته و از بالا یعنی از افق دیدگاه عقلانی و بدون دخالت دادن احساسات، تعصبات و عقاید پیشین به آن ها نگاه کنیم. با این روش حقیقت و واقعیت هر چیز برایمان مشخص خواهد شد. 5- سعه صدر داشته باشیم. یعنی ظرفیت و قدرت تحمل عقاید دیگران را، اگر چه مخالف عقاید ماست، در خود بپرورانیم. چه بسا هنگامی که با صبر و حوصله به عقاید آنان گوش فرا دهیم، نکات جدید و درستی کسب کرده و به اشتباهات خود پی ببریم. 6- همه چیز را تنها با عقلمان بسنجیم؛ یعنی بدون عقل و استدلال عقلانی چیزی را قبول نکنیم. از طرف دیگر، اگر چیزی مخالف عقیده مان و در عین حال عقلانی بود، از پذیرفتن آن سر باز نزنیم. 7- به هر چیزی دقت کنیم و بدون توجه از کنار چیزها نگذریم؛ چرا که وجه اساسی تفاوت میان فیلسوف و مردم عادی این است که فیلسوف به چیزهایی توجه می کند که دیگران به آن ها توجهی نداردند و از این راه چیز هایی را کشف می کند که دیگران نمی توانند به آنها دست یابند. در این مقام، فیلسوف همانند یک دانشمند است. مثلا اسحاق نیوتن متوجه امری شد که هیچ کس بدان توجهی نکرده بود؛ یعنی افتادن سیب از درخت و به این ترتیب، قانون جاذبه را کشف کرد.
فلسفه و علم
علم
کلمه علم به دو معنی به کار می رود:یکی به معنی دانش و معرفت. به این معنا اخلاق، دین، تاریخ، سیاست، و حتی هر گونه شناخت و آگاهی، علم محسوب می شود. چنان که گاهی می گوییم: من به فلان اتفاق علم دارم.(یعنی از آن اتفاق خبر دارم.)معنای دیگر علم، دانش و معرفت خاصی است که یا از طریق عقل حاصل می شود (مانند ریاضیات)، و یا از طریق تجربه و آزمایش (مانند فیزیک و شیمی و روان شناسی و جامعه شناسی).مقصود ما از علم در این جا، معنای دوم علم است. هر علمی، مجموعه ای است از مسائل مرتبط با موضوع آن علم که حول آن موضوع سازمان یافته اند. مثلا، علم فیزیک، مجموعه مسائل و قوانینی است که حول موضوع آن، یعنی پدیده های طبیعی و روابط حاکم بر آن ها، سازمان یافته اند: همه علوم؛ چه عقلی و چه تجربی، اصول و قواعدی دارند که در میان همه آن ها مشترک است.برای نمونه، همه علوم، به امور کلی مربوطند؛ یعنی در پی کشف قوانینی هستند که در همه حال صادق باشد. مثلا هندسه راجع به همه مثلث ها به طور کلی بحث می کند و مثلث خاصی مورد نظر آن نیست. و یا فیزیک میکوشد قوانین جاذبه را کشف نماید؛ چرا که میخواهد به چیزی دست یابد که در همه حال صادق باشد و در هیچ شرایطی تغییر نکند. به همین ترتیب، در شیمی گفته می شود که همه آب ها در شرایط معین، در دمای صد درجه به جوش می آیند و این یک قانون همیشگی است. اساسا اگر علمی چنین نباشد، علم محسوب نمی گردد. البته میان علوم عقلی با علوم تجربی تفاوت های زیادی وجود دارد.علوم عقلی با انتزاع عقلانی پدید می آیند. عقل، جنبه ای خاص از عالم خارج را انتزاع می کند و آن را موضوع قرار داده و سپس درباره آن بحث کرده و آن را گسترش می دهد.مثلا، ریاضیات، علمی است که درباره مفهوم عدد صحبت می کند. خود این مفهوم، حاصل انتزاع عقل از عالم خارج است. ما در عالم خارج، چیزی به نام عدد نداریم، بلکه پس از مشاهده چیز های مختلف، و با تلاش فکری به این مفهوم دست می یابیم. اما علوم تجربی، به بررسی پدیدار ها می پردازند و در پی کشف قوانین حاکم بر این پدیدارها هستند. البته آن ها نیز از اصول عقلی پیروی می کنند، اما فعالیت این علوم، عقلی محض نیست؛ آن ها بر اساس مبادی و قواعد عقلی به آزمایش و مشاهده عالم خارج می پردازند؛ در حالی که علوم عقلی، هم اصولشان عقلی است و هم آنچه در باره آن تحقیق می کنند.
فلسفه
فلسفه، تفکر محض درباره جهان و چیستی امور است. درسده ششم ق.م که فلسفه در یونان به وجود آمد، به همه مطالعات و کاوش ها نظری و عملی، فلسفه گفته می شد. فلاسفه نخستین در موضوع هایی تحقیق می کردند که اکنون باید آن ها را جز و علوم به حساب آورد. مثلا، تحقیق درباره اجرام آسمانی، حیوانات، گیاهان و سنگها بخشی از کارشان راتشکیل می داد. به تدریج شاخه هایی مانند ریاضیات و ستاره شناسی نجوم از فلسفه جدا و به علمی مستقل تبدیل شدند. در طول زمان، شاخه های دیگر علمی نیز از فلسفه جدا شدند. آخرین رشته های علمی که از فلسفه استقلال پیدا کردند، جامعه شناسی و روانشناسی بودند. به همین دلیل است که فلسفه را مادر علوم می نامند. باید توجه داشت با اینکه شاخه های علمی از فلسفه جدا شده اند، هیچ گاه نیازشان را به فلسفه از دست نخواهند داد. آن ها در اصول خود که همه اصولی عقلانی است(مانند اصل علیت، اصل ضرورت و ...)، محتاج فلسفه اند. زیرا فقط فلسفه صلاحیت بررسی امور عقلی را دارد. البته فلسفه نیز در مواردی از آن ها کمک می گیرد. یکی از این موارد، براهین و استدلال های فلسفی است.در بسیاری از موضوعات فلسفی، از مقدماتی استفاده می شود که در علوم تجربی اثبات شده است.مثلا، این که گاهی ما کسی را با چشم می بینیم، اما بدلیل اشتغال فکری متوجه او نمی شویم (یعنی یک امر تجربی)، بسیاری از فلاسفه را به این عقیده هدایت کرده که ادراک، پدیده ای غیر مادی است. ویا این که قرن ها مردم فکر می کردند که زمین ثابت است و همه کرات آسمانی به دور آن می گردند. این نظر موجب شده بود تا نظام های فکری و فلسفی بسیاری بر پایه این اصل به وجود بیایند و بعدها، وقتی که علم، حقیقت را نمایان ساخت، تمام آن نظام ها نیز از میان رفت. از سوی دیگر، فلسفه با همه علوم، تفاوت اساسی دارد. بنابر این فلسفه و علم در عین حال که میانشان ارتباطی عمیق وجود داشته و به همدیگر کمک می کنند، هم در موضوع و هم در روش با هم تفاوت دارند.
فلسفه و دین
فلسفه و دین با هم تفاوت های زیادی دارند و این امر به خاطر آن است که ماهیت هر یک، متفاوت از دیگری است.
تفاوت فلسفه و دین در موضوع
موضوع دین، پرستش خدا و اعتقاد به یک سلسله امور غیر دنیایی و غیر مادی است.در حالی که موضوع فلسفه عبارت است از مسائل اساسی که در زندگی و در جهان با آن ها روبروییم.مانند مسائل مرتبط با وجود، زیبایی، شناخت بشری، اخلاق، مرگ و زندگی، روح و غیره ... .
تفاوت فلسفه و دین در هدف
هدف دین، رستگاری انسان در دنیا و آخرت و رسیدن به سعادت همیشگی است، اما فلسفه تنها به دنبال آن است تا با استفاده از عقل و فکر، موضوعات و مسائل مهمی را که انسان با آن ها مواجه است را حل کند.گرچه بسیاری از فلاسفه مانند افلاطون، تمامی تلاش های خود را معطوف به سعادت انسان و نشان دادن راه آن کرده اند، اما فلسفه به دنبال سعادت انسان نیست.فلاسفه می خواهند آنچه را که در عالم تحقق دارد، به همان نحوی که تحقق دارد، بفهمند و به طور کلی، عالم را بشناسند.
تفاوت فلسفه و دین در روش
دین، بریک منبع فوق بشری تکیه دارد و بیان می کند که آنچه می گوید، درست است و همگان باید به آن ایمان آورند؛در حالی که فلسفه چنین چیزی نمی گوید و احتمال خطا را در مطالب خود رد نمی کند. فلسفه قدم به قدم جلو می رود و هیچ گاه ادعای دانستن همه حقایق را ندارد. فلسفه در پی آن نیست تا کسی را به ایمان آوردن و اعتقاد داشتن به یک سلسله اصول و مبانی ترغیب و تشویق کند(مانند دین)، بلکه می کوشد که فقط نتایجی را بپذیرد که اثبات پذیر و مستدل باشند.بنابراین، شهود و مکاشفه به این معنا که شخص نوعی مکاشفه داشته و مطلبی را بفهمد یا دریابد، در فلسفه جایی ندارد. برهمین اساس، یقین دینی با اطمینان فلسفی تفاوت دارد.این تفاوت تا حدی از آن جا بر می خیزد که فلسفه مانند دین بر وحی، یعنی یک منبع فوق بشری متکی نیست، بلکه تنها بر پایه عقل انسان ایستاده است. در دین، معرفت و شناخت، متکی بر وحی الهی است. حقایق اصلی و نهایی عالم با وحی دانسته می شود نه با فکر بشری.در واقع، پذیرفتن این حقایق، نیازی به برهان و دلیل ندارد و اساسا، اعتقاد دینی اعتنایی به اثبات منطقی ندارد و دنبال آن نیست تا مطالب خود را مستدل عرضه کند؛ هرچند با این امر(دلیل و برهان)، مخالفتی هم ندارد. از همه تفاوت ها مهم تر این که فلسفه مجموعه ای از حقایق و نتایج نیست(مثل دین)، بلکه بیشتر، راه و روش تفکر است.
فلسفه و سیاست
برخی از فلاسفه سیاست را علم حکومت بر مملکت می دانند و برخی دیگر، آن را فن و عمل حکومت کردن بر جوامع انسانی دانسته اند؛ اما درهر دو تعریف، یک امر مشترک است و آن این که موضوع سیاست، حکومت است.حکومت نیز به قدرت سازمان یافته و سازمانهای فرمان دهنده و حافظ تشکل سیاسی جامعه اطلاق می شود.به سخن دیگر می توان سیاست را علم کشورداری دانست. فلسفه با سیاست ارتباط بسیار نزدیکی دارد. اساسا تمام حکومت ها از آغاز تا به امروز هر یک بر اساس یک نظام و دیدگاه و مکتب فلسفی به وجود آمده اند؛ و چون این مکاتب فلسفی با هم متفاوت بودند، انواع بیشماری از حکومتها به وجود آمده اند. بنابراین:آن بخش از فلسفه را که با سیاست ارتباط داشته و در آن از کاربرد اصول فلسفی در مسائل حکومت و کشورداری بحث می شود، فلسفه سیاسی می نامیم.
فلسفه سیاسی
در فلسفه سیاسی روابط فرد با دولت و جامعه و نیز انواع حکومتها مطرح و توصیف شده و در عین حال سوالاتی درباره آنها مطرح می گردد.هدف عمده فلسفه سیاسی از طرفی شرح و وصف حکومتها و سازمان های سیاسی و اجتماعی گذشته و کنونی و از طرف دیگر تعیین ارزش این سازمان ها می باشد.به سخن دیگر، در فلسفه سیاسی اوصاف انواع حکومتها توصیف شده و در عین حال سوالاتی درباره آنها مطرح می گردد.
مسائل فلسفه سیاسی
چنان که گفته شد، در فلسفه سیاسی مسائلی طرح می گردد که مربوط به علم سیاست و دستگاه سیاسی یک جامعه است.برخی از این مسائل عبارتند از:
· اساسا حکومت چیست؟ آیا وجود حکومت ضروری است؟ آیا انسان ها نمی توانند بدون وجود یک حکومت در کنار هم زندگی کنند؟
· حدود قدرت حکومت و دولت برافراد جامعه چگونه باید باشد؟ آیا باید نظارت شدیدی بر همه امور مردم داشت و یا این که باید به آن ها آزادی داد؟ آیا این آزادی حدو مرز هم دارد؟
· آیا نمایندگان برگزیده مجلس، مجازند که بر حسب آنچه خود درست و شایسته می بینند رای دهند و یا اینکه باید عقیده آن هایی را که به آنها رای داده اند؛ هر چند غلط باشد را نیز رعایت کنند؟و مسائلی از این قبیل... .یکی از مسائلی که از دیر باز مورد اختلاف فلاسفه بوده است، این است که:
· فرد مهمتر است یا جامعه؟ آیا جامعه برای فرد به وجود آمده و یا فرد برای جامعه خلق شده؟ منافع کدام یک بر دیگری مقدم است؟هر جوابی به این سوال، نوع متفاوتی از حکومت را بنا می نهد:
چنانچه حکومتهای سوسیالیستی و کمونیستی بر اساس اینکه منافع جامعه بر منافع فرد مقدم است و حکومتهای سرمایه داری بر اساس تقدم منافع فرد بر جامعه به به وجود آمده اند. از دیگر مسائل اساسی و پیچیده فلسفه سیاسی این است که:
· چه کسی باید حکومت کند؟از دیرباز، فلاسفه مختلف و مکتبهای فلسفی، پاسخهای متفاوتی به این پرسش داده اند. باز هم هر گونه پاسخ به این پرسش، نوع متفاوتی از حکومت و دولت را می طلبد.
فلسفه سیاسی رابطه نزدیکی با علوم اجتماعی و با علم اخلاق دارد؛ چرا که بر حسب این که آیا اساسا ارزشهایی وجوددارد و اگر وجود دارد چه هستند، انواع مختلفی ازحکومت به وجود می آید.مثلا اگر ارزش هایی به طور عینی و واقعی وجود داشته باشد، حکومتی باید ایجاد شود که در حفظ آن ارزشها بکوشد. به طور کلی در فلسفه از نظریه هایی بحث می شود که برای نیل به یک جامعه مطلوب و به اصطلاح یک مدینه فاضله لازم است و نیز در مورد این که چه کسی باید حکومت کند و چه دستورهایی را باید به کاربست، صحبت می شود.
منشا و ظهور فلسفه سیاسی
آغاز فلسفه سیاسی را باید در آثار فلاسفه یونان جستجو کرد. افکار مرتبط با فلسفه سیاسی در حدود دو هزار و پانصد سال پیش در شهر آتن که شهر فلاسفه ای مانند سقراط، افلاطون و ارسطو بود، ظاهر گردید. بیشتر افکار و مسائل سیاسی از قبیل عدالت، آزادی، حکومت و احترام به قانون از عقاید فلاسفه قدیم یونان درباره شهرهای یونان قدیم سرچشمه گرفته و در دوران بعد و تا زمان معاصر، مورد بررسی و تحلیل قرار گرفته است.در حقیقت، ریشه فلسفی تمام عقاید سیاسی امروز، خصوصا عقاید سوسیالیستی و دموکراسی را باید در آراء و نظرات فلاسفه یونان جستجو کرد.
· مسائل فلسفه
مسائل فلسفه، سوال هایی است که از آغاز فلسفه تاکنون وجود داشته و هر فیلسوف یا مکتب فلسفی، پاسخی برای آن ها ارائه کرده است که بعضا با دیگر نظریات، متفاوت بوده است.مسائل فلسفه، بنیادی ترین پرسش های آدمی در زمینه های مختلف است. این مسائل بر حسب این که به چه زمینه ای تعلق دارند، به چند دسته اصلی تقسیم شده و شاخه های اساسی فلسفه را نیز تشکیل می دهند. آن ها عبارتد از:
· مابعدالطبیعه
مابعدالطبیعه چیست؟
مابعدالطبیعه، یا متافیزیک یا فلسفه اولی بررسی اصل وجود و هستی است؛ یعنی درک و فهم عقلانی اصول اولیه و اساسی واقعیتِ وجود و هستی. تمام علوم و رشته های علمی دیگر، وجود اشیا و موجودات را مفروض می گیرند؛ سپس قلمرو خاصی از وجود را جدا می سازند و صفات موجود را در آن حیطه بررسی می کنند.مثلا فیزیک به وجود اشیاء کاری ندارد، بلکه با اجسام از آن حیث که حرکت و سکون دارند، سرو کار دارد. یا زیست شناسی، موجودات را از آن جنبه که زنده اند و حیات دارند، بررسی می کند. اما مابعدالطبیعه تنها علمی است که در موجود از آن جنبه که وجود دارد، تامل می کند. ما از هر موجودی در عالم خارج دو چیز می فهمیم:ماهیت آن شیئ و وجود آن شیئ. ماهیت شیئ همان چیستی شیئ است. مثلاً می گوییم این چیست؟ و جواب می دهیم: درخت. درخت، ماهیت چیزی است که درخت می نامیم.اما این موجود که ماهیتش درخت است، یک وجودی هم دارد که ارتباطی بادرخت بودن آن ندارد و غیر از ماهیت آن است. به چه دلیل؟زیرا ماهیت درخت می تواند هم موجود باشد وهم معدوم. یعنی هم وجود را بپذیرد و هم عدم را.چنانچه می گوییم: درخت وجود دارد یا درخت وجود ندارد. (یعنی وجود ضرورتا همیشه همراه با این ماهیت نیست.) به عنوان نمونه، درختی را تصور می کنیم که خیالی است و وجود واقعی ندارد. این درختِ خیالی ماهیت درخت را دارد، اما وجود واقعی ندارد. مابعدالطبیعه با درخت بودن درخت، یعنی با درخت از آن جنبه که درخت است، کاری ندارد، بلکه وجود درخت، یعنی درخت از آن جنبه که وجود دارد، را بررسی می کند. مابعدالطبیعه یا متافیزیک می خواهد کلی ترین و عامترین مسائل راکه در مورد هر چیزی می توان مطرح کرد، تعقیب کند. اساسا، مسائل مربوط به هر چیزی که وجود دارد. مسائلی مانند: ثبات و تغییر، این همانی، مکان، زمان، علیت، قوه وفعل، جوهر، عرض، وحدت و کثرت وغیره... . به عنوان نمونه چند سوال ما بعد الطبیعی را مطرح می کنیم: آیاهمه چیز در جهان واحد است و یک کل را تشکیل می دهد؟ آیاممکن است چیزی وجودداشته باشدو علت نداشته باشد؟ عدم چیست؟ آیاعدم می تواند وجود داشته باشد؟ جهان متناهی است یا نامتناهی؟ حقیقت زمان چیست؟ آیا ممکن است خدا وجود نداشته باشد؟ و سوالاتی مانند آن.
تاریخ مابعد الطبیعه
مابعد الطبیعه بخش اصلی فلسفه را تشکیل می دهد و اولین سوالات فلسفی تاریخ، سوالاتی مابعد الطبیعی بودند. یونانیان باستان می دیدند که همه چیز در حال تغییر است. هر چیزی به وجود می آید، مدتی هست و بعد نابود می شود. انسان متولد می شود، مدتی زندگی می کند و بعد می میرد و تمام جهان اینگونه در حال حرکت دائمی است. اما آنها همچنین دریافتند که علی رغم هر گونه تغییر و دگرگونی، باید چیزی ثابت و پایدار وجود داشته باشد. چرا؟زیرا اساسا تغییر، همواره تغییر یک چیز است و تغییر و حرکت، از چیزی به چیزی دیگر است. باید چیزی که اولی و اساسی و پایدار است و صور گوناگون به خود می گیرد و حامل این جریان تغییر است، وجود داشته باشد.تمام این تفکرات، تاملات مابعد الطبیعی بود و از آن پس هر یک از فلاسفه یونانی عنصر و یا ماده ای را انتخاب می کرد که فکر می کرد ماده نخستین است. ارسطو مابعدالطبیعه را به اوج خود رساند و مفاهیم اساسی آن را به وجود آورد. اساسا نام مابعد الطبیعه به بخشی از نوشته های او که مربوط به فلسفه اولی است، اطلاق می شود. خود ارسطو این کلمه را به کار برای این مباحث به کار نبرد، بلکه این مباحث به این دلیل مابعد الطبیعه نام گرفت که در قرن اول پیش از میلاد، شخصی به نام آندرونیکوس رودسی، آثار ارسطو را جمع آوری و تنظیم می کرد. او کتابی را که امروزه به مابعد الطبیعه یا متافیزیک معروف است، بعد از کتاب طبیعت یا فیزیک قرارداد و به این جهت، اسم آن را متافیزیک گذاشت که در یونانی یعنی آنچه بعد از فیزیک (کتاب فیزیک )می آید. ( وبه همین ترتیب، مابعدالطبیعه که لغتی عربی است، یعنی آنچه بعد از طبیعت می آید و هر دو واژه به یک معنا ست.)از آن پس، این نوع مباحث، ما بعد الطبیعه یا متافیزیک و اصطلاحاتش، اصطلاحات مابعدالطبیعی نام گرفت.
معنای دیگر ما بعد الطبیعه
معنای دیگر مابعدالطبیعه که به تعریف اصلی آن نزدیک است، الهیات می باشد. به این صورت که: بعضی از فلاسفه گفته اند:اگر موجود نامتغیری وجود داشته باشد، مابعد الطبیعه آن وجود را مطالعه می کند، نه شیئ متغیر و فساد پذیر را. زیرا مابعدالطبیعه اصولا با موجود از آن حیث که وجود دارد، سروکار دارد. حقیقت و واقعیت اصلی وجود نیز در آنچه تغیر ناپذیر و قائم به خود است، نشان داده می شود، نه در آنچه دستخوش تغییر است و بعدا نابود خواهد شد. این موجود نامتغییر و نامتحرک، خودش علت حرکت همه موجودات دیگر است، زیرا همه حرکتها باید به علتی ختم شود که خود آن علت، نامتحرک باشد. این موجود بی حرکت که دارای طبیعت کامل وجود است، صفت الهی دارد.خداست که همه موجودات دیگر را حرکت می دهد و به همین خاطر به نظر این فیلسوفان، مابعدالطبیعه را باید الهیات نامید و مباحث آن نیز باید به امور ورای حس و تجربه و به اصطلاح امور ماوراء الطبیعه و غیر مادی اختصاص یابد.
· معرفت شناسی
معرفت شناسی (epistemolojy) یکی ا زمهمترین بخشهای فلسفه را تشکیل می دهد.بنیادی ترین سؤالهای فلسفی، سؤالهای معرفت شناسی هستند.سؤالاتی مانند:شناخت یعنی چه؟ آیا اساسا ما می توانیم چیزی را بشناسیم؟ اگر چیزی را می شناسیم، از کجا می دانیم که آنرا می شناسیم و از کجا بدانیم آنرا همانطور که واقعا(در جهان خارج) هست، می شناسیم؟آیا شناخت همه چیز ممکن است و یا این که بعضی چیزها هستند که نمی توان آنها را شناخت؟ آیا یقین ممکن است یا اینکه همه شناختهایمان حدس و گمان است؟ ازکجا می دانیم که مثلا دزدی عملی زشت است؟ آیا شناخت آینده ممکن است؟ و غیره... . همه این پرسشها در حوزه معرفت شناسی مطرح هستند. با هر جوابی به هر یک از این سئوالات، در جهان بینی ها ، زندگی ها و فلسفه ها تغییرات اساسی ایجاد خواهد شد.به همین دلیل، فلاسفه بخش مهمی از کوشش هایشان را به مسئله شناخت، حدود و ظرفیت معرفت آدمی و ملاکهائی که با آنها بتوان درباره حقیقت و جهان خارج داوری کرد،اختصاص داده اند. شاید در وهله اول،حدود و چگونگی شناخت برای ما مسئله ای نباشد. همه ما تصوراتمان از جهان را کاملا قبول داریم و در آن هیچ شک و شبهه ای نمی ورزیم.ولی آیا نباید از خود بپرسیم که چگونه به این شناخت دست یافته ایم؟ چرا به آن اعتماد داریم و از کجا معلوم که در اشتباه نباشیم؟بسیار اتفاق افتاده که به چیزی مطمئن بوده ایم و سپس معلوم شده که خطا و کذب بوده است. ممکن است گفته شود: ما جهان با حواس خود مشاهده و ادراک می کنیم و حواس انسان سالم، درست کار می کند.اما در همین مورد، نمونه های بسیاری وجود دارد که حواس اشتباه می کند و هر شخصی نیز با این مسئله بر خورد کرده است. دیدن سراب در بیابان، مثالی آشکار برای دیدن چیزی است که درحقیقت وجود خارجی ندارد و نمونه ای است از خطای حواس. یا خمیده دیدن چوب صافی که در آب فرو رفته است ویا صاف دیدن میز، در حالی که برآمدگیها و فرورفتگیهای بیشماری دارد که تنها با تجهیزات دیده میشوند. بنابراین همه قبول داریم که همیشه نمی توانیم به حواس اعتماد کنیم.اما ازکجا معلوم که حواس ما همیشه در اشتباه نباشد؟ شاید تمام اطلاعاتی که حواس به ما می دهد، غیر از آن چیزی باشد که در خارج است؟اصلا پا را فراتر از این می گذاریم و پرسیم: از کجا معلوم که ما در خواب نیستیم؟ شاید تمام آن چه حس می کنیم، در خواب باشد . هر کسی ممکن است خوابی ببیندکه تمام مشخصات چیزهای واقعی را داشته باشد.مسئله اصلی ما در این جا، این است که آیا راهی هست که به یقین بدانیم در خواب هستیم یا در بیداری؟ حل کامل هر یک از این مسائل، تلاش فکری فوق العاده ای را می طلبد. تاریخ فلسفه پر است ازنظریات بی شمار در موضوعات مختلف معرفت شناسی. نظریاتی که مدتها و شاید صدها سا ل مورد اعتماد همگان بوده و سپس به کلی بی اعتبار شده است.این امر فیلسوفان را بر آن داشته تا اساس شناخت و ملاکهائی را که برای آن متصور است، بررسی کنند. اگر بسیاری موارد در ابتدا برای همگان یقینی بوده و سپس بی اعتبار شده، پس اصولا چگونه می توان یقین به چیزی داشت؟ در حوزه معرفت شناسی مسائل بسیار زیادی وجود دارد. برای اطلاع بیشتر ازآنها نگاه کنید به :
· مکاتب معرفت شناسی
· نظریه صدق و کذب
· عقاید فلاسفه در حوزه معرفت شناسی
· منابع شناخت
· اخلاق
فلسفه در هر حوزه ای که وارد می شود، به بررسی و تحلیل بنیادی ترین مفاهیم و اصول آن می پردازد. حوزه اخلاق و یا ارزشها نیز از این قاعده مستثنی نیست و بر همین اساس است که فلسفه اخلاق یا نظریه ارزشها به وجود آمده است.در فلسفه اخلاق سوالاتی اساسی مطرح است. مانند: خیر چیست ملاک خوبی و بدی چیست؟ آیا عمل ناپسند در هر شرایطی ناپسند است؟ اساسا چرا باید به اخلاق پایبند باشیم؟ و سوالاتی از این قبیل. زندگی هر یک از ما انسانها آمیخته با داوری ها و ارزش گذاری هاست. هر کدام از ما در طول شبانه روز ممکن است دهها بار با خود بگوییم: این خوب است، این خوب نیست، این کار را نباید بکنیم و غیره... . تمام این داوریها به دلیل آن است که هر کسی خود را پایبند به ارزشها و آداب خاصی می داند که ممکن است با ارزشهای دیگران فرق داشته باشد.
مسائل فلسفه اخلاق
اگر بخواهیم از دید فلسفه اخلاق به این امور و موضوعات نگاه کنیم، اول از هر چیز باید بپرسیم که اصولا پایبندی به آداب و ارزشها چه معنی دارد و چگونه امکان پذیر است؟ممکن است پاسخ داده شود: بدلیل اینکه این ارزشها، خوب و نیک است. اما سوال اصلی همین جاست:خوبی چیست ملاک آن چیست؟ منشا آن کجاست و از کجا بدانیم که ملاک آن معتبر است؟ این مسئله یعنی چیستی و سرچشمه خوبی ها یا ارزشها اولین مسئله ای است که در فلسفه اخلاق با آن روبروییم. دومین پرسش عمده ای که در فلسفه اخلاق از آن بحث می شود، این است که همه می دانیم که هر کسی درباره عمل خوب و بد نظری دارد که ممکن است با نظر دیگران متفاوت باشد مثلا امکان دارد فردی لذت های شخصی را بهترین چیز بداند، در حالی که فرد دیگر، ایثار و سختی کشیدن به خاطر همنوعان را بالاترین خوبی دانسته و لذت های شخصی را عملی زشت انگارد. و یا این که کسی جنگ را در هر اوضاع و احوالی زشت انگارد و شخصی دیگر، جنگ را در شرایطی خاص جایز و مطلوب شمارد. این تفاوت آرا و داوریها ی ارزشی و اخلاقی از کجا بر می خیزد؟ و کدام یک اعتبار دارد؟شاید عده ای بگویند که هر دو نظر برای صاحبانشان اعتبار حقیقی داشته باشد و هر یک می توانند مطابق نظر خود عمل کند، اما ممکن است عده ای دیگر بگویند: عمل اخلاقی، یک چیز بیشتر نیست و در هر اوضاع و شرایطی فقط یک نوع عمل، ارزش حقیقی را داراست. مسئله بعدی فلسفه اخلاق، نسبی یا مطلق بودن ارزشهاست. آیا دروغ گفتن در هر شرایطی ناپسند است؟ اگر با دروغ گفتن من یک فرد بیگناه از اعدام نجات پیدا کند بازهم نباید دروغ بگویم؟بسیاری عقیده دارند که در این مورد دروغ گفتن اشکالی ندارد. بسیار خوب، بنابر این جایی هست که دروغ گفتن خوب است. اما چگونه باید بفهمیم که دروغ کجا خوب و کجا بد است؟ کسی که از یک سو کشتن انسان را حرام می شمارد و از سوی دیگر وقتی کشورش مورد تجاوز قرار گرفت، دفاع از میهنش را واجب می داند، چگونه باید این دو نظر را با هم آشتی دهد؟ اگر از جنگ سر پیچی کند، از اعتقادش برگشته و اگر به جنگ برود، ممکن است کسانی به دست او کشته شوند. در این اوضاع چه باید بکند؟ مسائل عمده دیگری نیز در فلسفه اخلاق مطرحند. به عنوان نمونه اینکه:منشا اخلاق کجاست؟ آیا اخلاق، ساخته و پرداخته فرهنگ ملتها و آداب و رسوم آن هاست؟ یا این که امور اخلاقی حقایقی هستند که مستقل از انسان وجود دارند؟ آیا بنیاد اخلاق به صفات ژنتیک هر انسانی باز می گردد؟ (چیزی که در حال حاضر به یکی از مسائل فلسفه تبدیل شده است.) اگر اخلاق را کنار بگذاریم، چه اتفاقی می افتد؟ و دهها سوال نظیر این سوالات که هر یک برای انسان جذاب بوده و او را به تفکر وا می دارد. برای آگاهی بیشتر از نظرات فلاسفه مختلف در حوزه اخلاق و جواب هایی که به این نوع پرسشها داده اند، می توانید نگاه کنید به:
· نظرات اخلاقی فلاسفه و مکاتب فلسفی
· مفاهیم اخلاقی و نظرات فلاسفه در مورد آنها
· زیبایی شناسی
ما انسانها همیشه جهان وموجوداتش را با چشم زیبایی و زشتی نگاه می کنیم:درخت بید، زیباست، ستارگان آسمان بسیار زیبا هستند، فلان ماشین اصلاً قشنگ نیست، او چه چشمان زیبایی دارد، نقاشی فوق العاده زیبایی بود و غیره... . همه ما زیبایی را دوست داریم و می خواهیم به زیباترین نحوجلوه کنیم؛ به همین خاطر است که مثلاً لباس قشنگ می پوشیم و خود را آرایش می کنیم. دوست داریم خانه مان زیبا و دلنشین باشد. ماشین قشنگ می خریم و دهها مورد نظیر این. اساسا اگر دقت کنیم، متوجه می شویم که زندگی مان بر پایه زیبایی و زشتی است. همه ما همیشه، جذب زیبایی شده و از زشتی ها گریزان هستیم. بنابر این، زیبایی، نقشی اساسی در زندگی هر انسانی دارد. به دلیل همین نقش و تاثیری که زیبایی بر تمام انسانها و در تمام جنبه های زندگی او دارد، فلسفه علاقمند است تا به بررسی آن بپردازد.بجز فلسفه، هیچ علم دیگری نمی تواند آن را بررسی کند، چرا که زیبایی چیزی نیست که بتوان آن را دید، در آزمایشگاه آزمایش کرد و یا فورمولی برای آن بدست آورد.فلسفه در پی آن است که زیبایی و امر زیبا را خوب بشناسد و حقیقت و مشخصات آنرا تعیین کند و اگر ممکن شد، اصول و قواعد زیبایی را در اختیار همگان قراردهد.این حوزه از فلسفه که به زیبایی و چیستی آن می پردازد، زیبایی شناسی نام دارد. در زیبایی شناسی، مانند همه حیطه های دیگر فلسفه، با بنیادی ترین پرسشها درباره زیبایی و چیستی آن روبرو هستیم. سوالاتی مانند: اصولاً مابه چه چیزی زیبا می گوییم؟ آیا زیبایی وجود واقعی دارد، یعنی امری است که در جهان خارج، وجود خارجی دارد و می توان به آن اشاره کرد یا اینکه از امور ذهنی است و چیزی به نام زیبایی وجود ندارد؟آیا زیبایی، مطلق است؛ یعنی یک چیز زیبا برای همگان و برای همیشه زیباست؟ ویا امری نسبی بوده و ممکن است شخصی چیزی را زیبا بداند و کس دیگری زیبا نداند و یا چیز زیبا با گذشت زمان، زیبایی خود را از دست بدهد؟آیا می توان گفت که زیبایی به اشیا و موجودات اضافه شده است؛ یعنی یک شیئ داریم و یک زیبایی که با آن ترکیب شده است؟قواعد زیبایی ثابتند یا متغییر؟ اساساً چرا زیبا، زیبا می نماید؟ هنر چه فایده ای دارد؟ تفاوت هنر با زیبایی چیست؟ رابطه هنر با زیبایی چیست؟ چرا نظر مردم درباره امر زشت و زیبا مختلف است؟ و این که آیا قوه ای در انسان وجود دارد که مخصوص شناختن زیبایی است؟ اگر چنین است، آن چه قوه ای است؟ و غیره... . زیبا شناسی از دیر باز، یکی از بخشهای مهم فلسفه بوده و فلاسفه بزرگ، در این مورد نظرات زیبا، جالب در عین حال بعضاً متفاوت با یکدیگر ابراز داشته اند. برای آگاهی از نظرات آنها می توانید نگاه کنید به:
· نظرات فلاسفه درباره زیبایی شناسی.
· منطق
منطق، مجموعه قواعدی است که ذهن را از وقوع خطا در تفکر، مصون می دارد.منطق، شاخه ای از فلسفه و به معنی ابزاری برای صحیح فکر کردن است. در رابطه با فلسفه، در این علم، خود تفکر و چیستی استدلال مورد بررسی قرار می گیرد. قواعد و قوانین منطقی به منزله معیار و ملاک است که هرگاه بخواهیم درباره موضوعی تفکر و استدلال کنیم، باید استدلال خود را با این معیار ها ارزیابی کنیم تا به طور غلط نتیجه گیری نکنیم.
همه چیز درباره منطق
· منطق چیست؟
· فایده منطق چیست؟
· موضوع منطق چیست؟
· نسبت منطق با فلسفه و علوم دیگر چیست؟
· فلسفه منطق چیست؟همچنین نگاه کنید به:
· تعاریف مختلف درباره منطق
مباحث منطق
علم منطق می خواهد ما را از هر گونه خطای در فکر، مصون نگاه دارد. بر این اساس، در پی آن است تا راه صحیح تعریف کردن و صحیح استدلال کردن را بیاموزد. به همین دلیل، به دو مبحث تعریف و حجت میپردازد.اگر کسی در تعاریف و استدلال هایش خطا نکند(در صورتی که محتوای افکارش صحیح باشد)، نتیجه ای که میگیرد، یقینا درست خواهد بود.از این رو منطق از دو مبحث اساسی تشکیل شده است:
· معرف که وسیله کشف مجهولات تصوری است.
· حجت یا استدلال که وسیله کشف مجهولات تصدیقی است.مسائل منطق یا درباره معرف ها یعنی تعریف ها صحبت می کند یا درباره حجت، یعنی استدلال ها.اما برای صحیح تعریف کردن (مبحث تعریف و معرف) و صحیح استدلال کردن (مبحث حجت)، مقدماتی لازم است:مقدمات بحث تعریف را این مباحث تشکیل می دهند:
· تصورات
· کلیات خمس
· مقولات عشرمقدمه مبحث حجت یا استدلال نیز عبارت است از:
· قضایامبحث حجت یا استدلال، خود مشتمل بر دو قسمت است:
· قیاس که قسمت نخست مبحث حجت و درباره صورت قیاس یا استدلال است.
· صناعات پنجگانه(خمس) که قسمت دوم مبحث حجت بوده و در آن درباره ماده و محتوای قیاس یا استدلال صحبت می شود. چرا که ممکن است قالب یک استدلال، درست، اما محتوایش نادست باشد؛ که در این صورت نتیجه اشتباه خواهد بود. صناعات خمس شامل پنج قسمت است:
· برهان، جدل، سفسطه یا مغالطه، خطابه و شعر.
اما برای تشکیل هر یک از این صناعات، به مواد و مقدمات قیاسی مخصوصی نیاز است؛ یعنی انسان متناسب با هدفی که دارد و این که کدام یک از این صناعات را برمی گزیند، از مواد خاصی استفاده می کند تا صناعت مطلوب خود را بنا سازد. این مواد و مقدمات، مواد قیاس نامیده می شوند و عبارتند از: اولیات، محسوسات، مقبولات، فطریات، حدسیات، متواترات، مجربات، مشبهات، مشهورات، مخیلات، مظنونات، وهمیات، مسلمات، مصادرات. و چون تمام معلومات ذهنی اعم از تصوری و تصدیقی به وسیله الفاظ و علامات از ذهنی به ذهن دیگر انتقال می یابد؛ واساسا لفظ و معنا ملازم و همراه یکدیگرند، در ابتدای منطق، این مبحث مهم نیز عنوان می شود:
· الفاظ
تاریخ فلسفه چیست؟
تاریخ فلسفه تاریخ آراء و افکار فلسفی در طول تاریخ و ارتباط آنها با وقایع دوران آن ها است.از اولین روزهای حیات انسان بر این کره خاکی، پرسشهای اساسی فلسفیی مطرح شد که ناشی از حس کنجکاوی و حقیقت جویی انسان بود. طبیعتا از سوی اشخاص مختلف پاسخ هایی نیز به این پرسش ها داده می شد. ما از آنچه بدست ما نرسیده است، خبر نداریم؛ اما می توانیم نخستین افکار فلسفی را هفت قرن قبل از میلاد، در ایونیا واقع در آسیای صغیر بیابیم.از آن هنگام تا کنون، آرا و افکار فلسفی بسیار زیادی در زمینه ها و شاخه های مختلف فلسفه اعم از مسائل اصلی یا مسائل فرعی آن مطرح شده است.تاریخ فلسفه تاریخ این آرا و افکار و سیر کلی آنهاست. اماباید به چند نکته توجه داشت:1- تاریخ فلسفه با دیگر تواریخ فرق دارد. می شود تاریخ علم فیزیک را ندانست و در عین حال فیزیکدان بزرگی بود. می توان تاریخ ریاضیات را ندانست و در عین حال در ریاضیات متبحر بود. چرا؟زیرا تاریخ ریاضیات و آراء و افکار مطرح شده در تاریخ ریاضیات، یک چیز است و ریاضیاتی که ما هم اکنون می خوانیم چیز دیگر؛ یعنی آنچه از آرا و افکار ریاضیدانان قبلی درست و صحیح بوده گرفته شده و امروز به کار می رود و آنچه درست نبوده، کنار گذاشته شده است و احتیاجی به مطالعه آن افکار نادرست نیست. اما تاریخ فلسفه به دلیل ویژگیی که دارد اینگونه نیست. اساسا فلسفه به یک اعتبار، عبارت است از تاریخ فلسفه؛ یعنی افکار و عقایدی فلسفی که در طول تاریخ ارائه شده اند و بررسی نقادانه آنها.بنابراین، فلسفه چیزی جدای از تاریخ فلسفه نیست. 2- تاریخ فلسفه مسلما فقط گرد آوری عقاید و آرا فلاسفه یا نقل مطالب فلسفی، که هیچ ارتباطی با یکدیگر نداشته باشند نیست.اگر فقط به عنوان فهرستی از عقاید گوناگون که در طول تاریخ از سوی فلاسفه مطرح شده اند به تاریخ فلسفه بنگریم، این تاریخ به صورت داستانی بی فایده و یا حداکثر مطالبی که ذکر شده اند ومی توان آن را ها خواند یا نخواند، در می آیند.در صورتی که با کمی تامل در می بابیم که افکار و عقاید فلسفی با همدیگر، چنان درهم پیچیده اند که آن ها را فقط باید در ارتباط با یکدیگر خواند و فهمید. به طور کلی هیچ فلسفه ای نمی تواند به طور کامل درک شود، مگر آنکه ارتباطش بانظامهای دیگر فهمیده شود. مثلا چگونه کسی می تواند واقعا بفهمد که چه چیز افلاطون را بر آن داشته تا آنچه را گفته، بگوید، جز این که چیزی درباره فکر هراکلیتس و پارمنیدس و فیثاغورس بداند؟ و یا چگونه کسی می تواند افکار ملاصدرا را در فلسفه اسلامی بخواند، مگر این که از افکار ابن سینا و سهرودی اطلاع داشته باشد؟بنابراین می بینیم که تاریخ فلسفه را باید به عنوان یک کل در نظر گرفت و ارتباطات میان آن را درک نمود. 3- همچنین افکار و عقاید فلسفی با تاریخ دوره خود و حوادث و جریانات آن و روح حاکم بر آن روزگار نیز ارتباط بسیار نزدیکی دارند و هیچ مکتب فلسفی یا آرای خاص یک فیلسوف را به راستی نمی توان فهمید، مگر این که تاریخ روزگار آن نیز خوانده شود. ممکن است در ابتدا، ارتباط افکار و عقاید با حوادث روزگار مقداری دور از ذهن به نظر برسد؛ اما با کمی تامل به این نکته پی خواهیم برد که افکار و آرا فلاسفه و مکاتب فلسفی به نوعی نتیجه جریانات تاریخی و ناشی از روح حاکم بر روزگار آن فلاسفه و مکاتب بوده است. گواه این مطلب، پیدایش فلسفه مسیحی پس از فراگیر شدن مسیحیت در اروپا طی قرون وسطی؛ پیدایش مکاتب تجربی پس از رنسانس علمی و فرهنگی؛ پیدایش مکاتب اگزیستانسیالیسم و نهیلیسم در اروپا پس از جنگ های جهانی و پیدایش مکتب مارکسیم پس از انقلاب صنعتی می باشد و نیز نمونه های دیگر... .
چگونه تاریخ فلسفه را مطالعه کنیم؟
1- نخستین مطلبی که در مطالعه تاریخ فلسفه اهمیت دارد، فهم نظام فلسفی و ارتباط آن با محیط و وضع تاریخی دوره خود است.آشکار است که ما فقط وقتی می توانیم حالت ذهنی یک فیلسوف و دلیل وجودی فلسفه او را به قدر کافی دریابیم که ابتدا خاستگاه تاریخی و سرچشمه آن را بفهمیم.مثلا ما هنگامی می توانیم گفته های ارسطو را کاملا درک کنیم که بدانیم افلاطون چه گفته است و محیط آن زمان چگونه بوده است.بنابر این ما باید هم تاریخ زمان فیلسوف را بدانیم و هم تفکراتی را که قبل از او وجود داشته و منجر به پدید آمدن فلسفه وی گشته است. 2- برای مطالعه سودمند تاریخ فلسفه، همچنین به نوعی همدلی یعنی تقریبا به نوعی نزدیکی و برخورد روان شناسانه با فلسفه مورد نظر، نیاز است؛ باید راه و روش فیلسوف را کاملا حس کنیم و از دید خود او به فلسفه اش بنگریم و طعم و اوصاف ویژه آن را دریابیم. به سخن دیگر، ما باید بکوشیم تاخود را بجای فیلسوف قرارداده و سعی کنیم افکار وی را از درون خودش ببینیم تا بفهمیم که چه عواملی موجب شده تا آن فلسفه توسط وی ایجاد گردد.در حقیقت، برای مطالعه یک فلسفه باید تا حدی که امکان دارد همه اصولی را که در ذهن داریم کنار گذاریم و تا جایی که ممکن است با ذهنی خالی وارد حیطه آن افکار و عقاید بشویم. البته باید توجه داشت که ذهن ما نباید به اندازه ای با فلسفه آن فیلسوف مشغول شود که حقیقت یا خطای افکار وی که باید حتما منظور گردد؛ و یا رابطه منطقی نظام فلسفی وی با افکار قبلی نادیده گرفته شده و مورد بی توجهی قرار گیرد. یعنی باید از طرفی با آن فیلسوف همراه شد و عقایدش را از منظر درونی او دنبال کرد؛ اما از طرف دیگر باید از وی جدا شد و افکار و عقایش را از بالا و جدا از او دید و به نقادی آن ها پرداخت. 3- برای مطالعه تاریخ فلسفه باید به جزئیات توجه کافی داشته باشیم؛ یعنی نه تنها عبارات و کلمات موجود در آثار یک فیلسوف را مطالعه کنیم، بلکه همچنین اختلاف جزئی معنایی که وی قصد انتقال آن را داشته و ملاحظه آن جزئیات در رابطه با کل نظام فلسفی او و دریافت کامل آن و مستلزمات آن، ضروری است.پس باید صبر و حوصله به خرج داده و دقت فراوان داشته باشیم. 4- مطالعه حقیقی تاریخ فلسفه کار ساده ای نیست، بلکه به تخصص نیاز دارد.برای مثال دانش تخصصی درباره آراء و عقاید افلاطون علاوه بر احاطه کامل بر زبان یونانی و تاریخ یونان نیازمند شناخت ریاضیات یونانی، دین یونانی و غیره... است.بدین سان مطالعه حقیقی تاریخ فلسفه به تخصص های زیادی نیازدارد.
چرا باید تاریخ فلسفه را مطالعه کرد؟
مطالعه تاریخ فلسفه به دلایل زیادی برای هر انسان فرهیخته و علاقمند به دانش و فرهنگ لازم و ضروری است.ما در این جا سه دلیل عمده را ذکر می کنیم: 1- ما کسی را که از تاریخ چیزی نمی داند، دانش آموخته و با اطلاع نمی نامیم. ماهمگی معترفیم که آدمی باید چیزی درباره تاریخ کشور خویش، پیشرفت سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و موفقیتهایادبی و هنری آن بداند.حتی بر چنین کسی لازم است تا اندازه ای در محیطی وسیع تر حتی درباره تاریخ دنیا و کشور های دیگر، چیز هایی بداند.مثلا از یک ایرانی دانش آموخته و با فرهنگ، انتظارمی رود که شناختی درباره هخامنشیان، ساسانیان، تاریخ اسلام و وقایع آن، جنگ های مهمی که در کشور اتفاق افتاده و نیز شخصیت های تاریخی این سرزمین بداند. به همین دلایل، این امر نیز واضح است که چنین شخصی باید در مورد کسانی چون ابن سینا، ملاصدرا، فارابی، افلاطون و ارسطو چیزهایی بداند.یعنی اگر از یک ایرانی دانش آموخته انتظار می رود که در باره ایران، اسلام و جهان چیزهایی بداند، صحیح نیست که او درباره چیزی که تاریخ بر پایه آن بنا شده است، یعنی فلسفه، نداند. بی معنی است اگر معتقد باشیم که باید درباره فاتحان و ویرانگران بزرگ آگاهی داشته باشیم، اما از سازندگان و آفرینندگان بزرگ و کسانی که واقعا به فرهنگ و تمدن بشریت کمک کرده اند، غافل بمانیم. اساسا هیچ کس نمی پندارد که اتلاف وقت است که دیوان حافظ یا سعدی یا کتاب های دانته و گوته را بخواند و آثار هنری دوران باستان را تماشا کند؛ زیرا اینها به خودی خود، ارزش ذاتی دارند و با آنکه تا کنون سالها از مرگ آفرینندگان آنان گذشته است، با این حال چیزی از ارزش آنها کاسته نشده است.بر همین اساس نیز مطالعه فکر افلاطون یا ابن سینا را نباید اتلاف وقت انگاشت؛ زیرا آفرینش های فکری آنها به عنوان پیشرفت ها و موفقیتهای برجسته فکری و روحی انسانی، پایدار و ماندنی است. شاعران بزرگی پس از حافظ و سعدی و گوته آمده اند؛ اما این امر از ارزش این سه شاعر گرانقدر نکاسته است.متفکران دیگری نیز پس از افلاطون و ارسطو در تاریخ فلسفه غرب و پس از ابن سینا در فلسفه اسلامی آمده اند؛ اما این امر اهمیت و زیبایی فلسفه این فلاسفه را از میان نبرده است. 2- ممکن است گفته شود که:"مکاتب مختلف فلسفی گذشته بقایای کهنه ای بیش نیستند و تاریخ فلسفه تاریخ نظامهای فکری مردود و ازلحاظ معنوی مرده است؛ زیرا می بینیم که هر یک از این مکاتب، مکتب دیگری را کنار گذاشته است. هر فلسفه ای دوره های شهرت و قبول عام داشته است؛ اما پس از مدتی مورد انتقاد و اعتراض واقع شده است. پس چرا باید این تاریخ را مطالعه می کنیم؟"پاسخ این است که حتی اگر فرض کنیم که تمام فلسفه های گذشته تماما مردود بوده اند(که ابدا چنین نیست)، باز هم این مطلب درست است که:اشتباهات همیشه آموزنده اند. ملاحظه این که چه نتایجی از مقدمات صحیح و ناصحیح به وجود می آید، آموزنده خواهد بود و ما را از دچار شدن دوباره به آن خطاهای فکری باز خواهد داشت.اشتباهات فکری به دلیل ویژگی های ذهن آدمی اشتباهاتی است که در هر لحظه و هر جا امکان گرفتار شدن بدان ها وجود دارد و بدون مطالعه فکر گذشتگان و درک اشتباهات عقاید آن ها، ما باز در دام خطاهای فکری آن ها گرفتار خواهیم شد. 3- ممکن است گفته شود:" مطالعه تاریخ فلسفه می تواند منجر به پدید آمدن شکاکیت در انسان شود."این گفته درست است؛ اما باید به خاطر داشت که توالی نظامها و زیاد بود آن ها لزوما ثابت نمی کند که پس هر فلسفه ای نادرست است؛ زیرا ممکن است مکاتب بعدی، یک مکتب را به دلایل غیر کافی و به اشتباه دور انداخته باشند و یا مقدمات غلطی اختیار کرده باشند.گواه این مطلب این که جهان، ادیان بسیاری به خود دیده است؛ مانند مسحیت، یهودیت و اسلام.اما این امر دلیل نمی شود تا کسی بگوید که چون تعداد ادیان زیاد است، پس اسلام دین بر حق نیست. به عبارت دیگر، صرف این که مکتبی مکتب دیگر را رد کرده باشد، ثابت نمی کند که آن مکتب واقعا نادرست بوده، بلکه برای این امر دلیل و برهان و استدلال کافی لازم است.به همین دلیل، بی معنی است که بگوییم که توالی و تعاقب فلسفه ها و تعداد زیاد مکاتب فلسفی دلیل و حجت است بر این که هیچ فلسفه درستی وجود ندارد و هیچ فلسفه صحیحی نمی تواند وجود داشته باشد.مضافا بر این که بسیاری از آراء و افکار در میان فلاسفه و نیز مکاتب فلسفی مشترک است و نباید چنین پنداشت که به تعداد مکاتب فلسفی و به تعداد فلاسفه، فلسفه های واقعا متمایز و متفاوت وجود دارند. به طور خلاصه تاریخ فلسفه برای هر کسی که بخواهد در دام اشتباهات فکری گذشتگان گرفتار نشود و دلیل بسیاری از وقایع جهان و تاریخ را بداند، حتمی و ضروری است.
Posted By مقالات فلسفي at 2:59 PM
__ __ __ __ __ __ __
Tuesday, December 28, 2004
كتاب كوچك حافظ را كه باز ميكنم اين بيت ميآيد. مثل هميشه درست به هدف ميزند: «چو عاشق ميشدم گفتم كه بردم گوهر مقصود / ندانستم كه اين دريا چه موج خونفشان دارد»
اين كتاب كوچك خواجه ، تنها كتاب شعريست كه اينجا با خودم دارم. روزي كه ساك رفتنم را ميبستم برادرم گذاشتش لاي لباسهايم و گفت: بدون حافظ كه نميشه زندگي كرد.
دلم براي كتابهايم تنگ شده است. خيلي بيشتر از خيلي از آدمها. توي اتاق خودم معمولا كنار كتابخانه ميخوابيدم و بعضي وقتها دستم را دراز ميكردم براي حافظ يا بيدل ، سعدي ، مولانا ، شاملو ، فروغ ، بهمني يا منزوي. همانطور خوابيده چند بيتي ميخواندم و خوابم ميبرد. اينجا هم گاهي شبها به عادت اتاق خودم ، دستم را به طرف كتابخانه دراز ميكنم كه ميخورد به ديوار و ميفهماندم كه اينجا ، جايي ديگرست.
اين روزها به خاطر يك طرح تحقيقي نشستهام به دوباره خواندن تاريخ بيهقي. عجيب كتاب دلنشينيست. اوصيكم به خواندن تاريخ بيهقي.
*** ***
هفتة گذشته توي خيابان گاندي جلسهاي بود درباره مدرنيته و امر قدسي. تقريبا همة بزرگان بودند. عزتالله فولادوند با كتوشلوار سفيد و همان هيبت هميشگي كه توي عكسهايش ديده بودم. حنايي كاشاني خيلي جوانتر از آنچه كه خيال ميكردم. دكتر ديناني با چهرهي عبوس و صداي پر و گيرا و ...خيليهاي ديگر كه يادم نيست. انديشمندي ايراني هم كه استاد كالجي در پاريس بود ( اگر اشتباه نكنم دكتر خسروخاور ) ميهمان ويژه بود و بقيه با او بحث ميكردند. آخرين بحث بين او و دكتر ديناني تقريبا به دعوا كشيده شد. حرف رسيد به جهانيشدن و برابري انسانها كه دكتر ديناني با لحني سحركننده راجع به بزرگان فلسفه سخن گفت. حريفش او را به باور اشرافيت فكري متهم كرد و داد زد كه: « نه آقا... همهي آدمها با هم برابرند». ديناني هم با صورت برافروخته فرياد كشيد: « بله حضرت آقا... هر برچسبي ميخواهيد بچسبانيد. افلاطون جان بشريت است. سهروردي خورشيد زمين است. من نميتوانم مولانا را با يك عامي نادان يكي بگيرم...!». من مانده بودم معطل كه كدام درست است اما دلم با ديناني بود.
از جلسه كه بيرون آمدم ساعت ده شب بود. دكمههاي بلوزم را بستم و پياده راه افتادم. نزديكي ونك ، سه چهار نفر از ماموران شهرداري با لباس نارنجي كنار پيادهرو روي كارتون خوابيده بودند. ايستادم و نگاهشان كردم. يكي از آنها كه نشسته بود ، پسرك كمسن و سالي بود با چهرهاي زيبا و موهاي طلايي. خوشوبشي كردم و ليوان چاييام را دادم طرفش. دلش ميخواست اما غرورش نگذاشت كه بگيرد. سرم را پائين انداختم و رفتم. راه ميرفتم و فكر ميكردم كه اينهمه اختلاف طبقاتي آيا محصول جنس نگاه دكتر ديناني نيست؟ شايد خود اين پسرك و خانوادهاش هم مقصر باشند اما وقتي مدل فكري امثال دكتر ديناني حاكم باشد ـ كه ظاهرا هست ـ چارهاي جز تقسيم آدمها به آدمهاي بزرگ و آدمهاي كوچك نيست. فكر كردم ديگر حرفهاي زيباي ديناني برايم جلوهاي ندارد. آدمها به خاطر بودنشان مهم هستند حتي اگر افلاطون نباشند.
*** ***
از اول اين متن ، دلم ميخواهد يك چيز را بگويم و نميشود. دلم ميخواهد بگويم به درك كه جورج بوش دوباره قدرتمندترين مرد جهان شد. مهم نيست. بگذار عوامالناس آمريكايي ، جهان را به گند بكش
از وبلاگ اشراق نقل شده است.
http://eshrag.persianblog.com/
نظريه شناخت
در نزد اتوميان، احساس به شكلهاي گوناگون ان، برپايه نظريه مكانيكي انان درباره اتومها استوار است. بطور كلي احساس از نظر انان نسبي است، و بدينسان واقعيتي كه شناخت ان، از راه حواس دست ميدهد نيز بايستي نسبي باشد، وهمه واقعيت را در بر ندارد. از انجاكه احساس، تاثير اتومهاي چيزها و شكلهاي و حالات گوناگون انها در پيكر ماست كه خود نيز مركب از اتومهاست، بنابراين هرگونه احساسي بستگي دارد به چگونگي ساختمان تن ما(مثلن يك بيمار بدليل برهم خوردن تعادل اتومهايش شيرين را تلخ حس ميكند و...) و نحوه تاثير سيلانهايي كه از اشيا همواره بيرون ميريزد بر اتومهاي حواس و انديشه ما و بدينسان واقعيت عيني يك چيز درخود، از راه حواس بتنهايي بدست نميدهد؛ چنانكه در بند4 گفته « ما در واقع هيچ چيز را دقيقن درك نميكنيم، بلكه تنها انچه را كه مطابق با ساختمان تن ما ديگرگون ميشود، و چيزهايي كه در ان داخل ميشوند و يا در برابر ان مقاومت ميورزند.» اما اين نشانه ان نيست كه انان امكان شسناخت عيني را منكر شده يا شناخت حسي را انكار كنند.( اين البته واكنشي بوده به نظريات پروتاگوراس سوفيست كه مطابق ان هرگونه تصويرذهني حقيقي است.) اكنون به مرحله دوم نظريه شناخت اتوميان بخصوص دموكريتوس ميرسيم؛ سكتوس امپيريكوس گزارش ميدهد: «... وي ميگويد كه دوگونه شناخت وجود دارد، يكي بوسيله حواس و ديگري از ره انديشه دست ميدهد، و انرا كه از راه انديشه است، اصيل يا پاكزاد مينامد و به ان شايستگي اعتماد در داوري درباره حقيقت نسبت ميدهد، اما انرا كه از راه حواس دست ميدهد‹تيره يا ناپاكزاد› نام ميدهد و انرا از خطاناپذيري در تشخيص انچه حقيقي است محروم ميسازد، و به روشني ميگويد ‹ دو شكل شناخت وجود دارد: پاكزاد(اصيل) و تيره(ناپاكزاد). اينها همه به ناپاكزاد تعلق دارند: بينايي، شنوايي، بويايي، چشايي، پسايي. اما شناخت از اينها جدا و ممتاز است... هنگاميكه نوع تيره نميتواند انچه را كه كوچكترين شده است، ببيند، يا بشنود، يا ببويد، يا انرا با پسودن احساس كند.›(بند6) بدينسان بنظر اين مرد نيز، عقل معيار شناخت است كه وي انرا ‹شناخت اصيل› مينامد.» از سوي ديگر مهم است كه دموكريتوس، نه تنها شناخت حسي را بي ارزش و بيهوده نميداند، بلكه انرا نخستين وسيله و افزار شناخت عقلي ميشمرد، پيش از هرچيز، سرچشمه هرگونه اگاهي و شناخت براي ادمي، همان ادراكهاي حسي اوست. معرفت حسي ميتواند بي ياري معرفت عقلي دست دهد، اما شناخت عقلي هرگز بدون ادراك حسي حاصل نتواند. در اين مورد گفته اي از فيلسوف وجود دارد كه انرا تاييد ميكند. در اين جمله ها گويي حواس در برابر سرزنشهاي عقل و انديش9ه و خودبيني انها، از خود دفاع ميكند و نشان ميدهد كه بي همكاري و ياري انها، عقل دست و پاي در بند و ناتوان خواهد بود. پس روي به عقل ميكنند و ميگويند: « اي انديشه بيچاره! يقينهاي خود را از ما بدست مياوري و باز ميخواهي ما را زير پا كني. سرنگوني ما سقوط توست. بند32»
اخلاق
انچه بيش از همه از گفته هاي دموكريتوس باقيمانده، سخنان و انديشه هاي فلسفي او درباره اخلاق، زندگي، سرنوشت و رفتار ادمي در اين جهان است. در نظام اخلاقي وي، معيار درست رفتار و كردار، همواره تفكر و عقل و ارزش و پرورش انهاست. براي دموكريتوس، برترين خير، نيكبختي فردي و اجتماعي انسانهاست. اما سرچشمه نيكبختي هر كسي در درون خود وي نهفته است، اين سرچشمه در روح اوست.
توضيح: در يونان باستان به دو گونه سرنوشت اعتقاد داشتند: يكي سرنوشت فردي كه از ان به دايمون(Daimon) تعبير ميكرده اند كه نيرويي ناديدني و روحي است كه هر فردي از ان بهره مند است و ميتواند براي او هم سودمند(يو دايمونيا) و هم زيانمند(دوسدايمونيا) باشد. اما خود اين نيرو نه سودمند و نه زيانمند است، و هر دو شكل فعاليت ان بستگي به چگونگي كاربرد ان دارد. دومين تعبير براي بخت و سرنوشت در يوناني واژه توخه(Tuxe) است. اين كلمه نمودار سرنوشت نوعي و همگاني است و ان نيز ميتوتند نيك(يوتوخيا) يا بد(دوستوخيا) باشد. اما در شكل دوم اين واژه ها، نيكبختي و بدبختي همگاني و عام است، بدين معني كه نيك و بد ان به اختيار و انتخاب فرد نيست.
ميتوان گفت كه دموكريتوس تعبير اولي را درمورد بخت داشته است. البته عامه يونانيان اين دايمون را چيزي از جهان ديگر و بخواست خدايان ميدانسته اند(سقراط هم ادعا ميكرد از اين دايمون برخوردار است و به او الهام ميكند.) اما براي دموكريتوس اين نيرو يكپارچه و همگاني انسانيست و انسان ميتواند ازادانه انرا بكار اندازد و به پيروي از انديشه درست و خرد انرا سودمند سازد و نيكبخت شود و يا اسير شهوتها و غرايز لگام گسيخته كشته و بدبخت شود.
از انديشه هاي درخشان دموكريتوس، مسئله زندگاني اجتماعي و سياسي انسانها و مسئوليت در برابر ان است، بنظر وي بهتريت شكل حكومت و دولت، حكومت و فرمانروايي خلق(دموكراسي) است، زيرا زندگي درست و ازاد كه در شان انسانهاست، تنها در كشوري ازاد كه خلق ان، خودشان فرمانروايان انند، امكانپذير است.
آدمي و تكامل زندگي او
از مهمترين كوششهاي فلسفي ناب و پرارزش دموكريتوس، نظريات او درباره پيدايش زندگي اجتماعي ادمي و تمدن و فرهنگ او و تكامل و گسترش ان است. تا انجا كه از منابع موجود پيداست، وي نخستين متفكر و فيلسوف تاريخ است كه در اينباره انديشيده است. در زير تكه اي از كتاب ‹نظام جهاني كوچك› در گزارشي از هكاتايوس-شاگرد مكتب اتوميان- نقل ميشود: «درباره انسانهايي كه در اغاز امدند، گفته ميشود كه ايشان بيسامان بودند و زندگي به شيوه جانوران داشتند. در هرسو پراكنده بودند و به جاهايي كه در ان خوراك يافت ميشد، ميكوچيدند و از ريشه هايي كه بيشتر در دسترسشان بود و نيز از ميوه هاي درختان خودرو، خود را تغذيه ميكردند. چون معرض حمله جانوران درنده قرار ميگرفتند، به ياري يكديگر ميشتافتند، زيرا اينرا از راه سود مشترك خود اموخته بودند، و چون در اثر ترس باهم گرد امده بودند، اندك اندك با شكل و سيماي يكديگر اشنا شدند. اما از انجا كه اوازهايشان نامفهوم و پريشان بود،اندك اندك كلمات را بر زبان اوردند و باهم نشانهايي براي هر چيزي معين كردند و بدينسان براي خود دريافتي از همه چيز را ممكن ساختند. در حاليكه چنين گروههايي بر همه بخش مسكون زمين پديد امدند، همه داراي زباني هماواز نبودند، زيرا گروههاي منفردي بر اثر شيوه سخن گفتن خود باهم گرد امده بودند.بنابراين همه گونه شيوه هاي ممكن سخن گفتن و زبانها وجود داشت. و اين گروههايي كه براي نخستين بار گرد امده بودند، نياكان همه خلقها شدند. انسانهاي نخستين، چون هنوز هيچ كشفي سودمند براي زندگي انجام نگرفته بود، هستي پرنگراني و رنجباري را ميگذراندند، بي هيچگونه تنپوش يا اشنا با خانه و احشام و بكلي بيخبر از هرگونه خوراكي كه بوسيله كار ميتوان بدست اورد. و نيز چون با وارد كردن ميوه ها از صحرا هنوز اشنا نبودند، هيچگونه ذخيره اي هم براي هنگام نيازمندي، گرد نياورده بودند. بنابراين بسياري از ايشان در فصل زمستان از سرما و نيافتن چيزي براي خوردن، از ميان ميرفتند. در نتيجه اندك اندك ايشان از را ازمايش، هوشمند ميشدند، در زمستانها به سوراخها پناه ميبردند و از ميوه هايي كه ميشد اندوخت، براي خود نگهداري ميكردند. هنگاميكه بكاربردن اتش و ديگر چيزخهاي سودمند يكي پس از ديگري كشف شدند، سپس هنرها و پيشه ها و ديگر چيزهايي كه زندگي گروهي طلب ميكرد،پديد امدند. بر روي هم نيازمندي در همه موارد، اموزگار ادميان بوده است كه بنابر طبيعت اشيا، شناسايي چيزها را به جانوري نشان ميدهد كه ساختمان طبيعي شايسته اي داراست و در هر مورد ياوران و همكاراني چون: دستها، عقل و روح دارد.»
فلسفه اسلامی به فلسفه غرب دوام بخشيد
تاريخ : ۱۳۸۴/۹/۲
داوری معتقد است امروزه گرايش برخی از حوزههای فلسفی در غرب به فلسفه اسلامی، نشان دهنده پايان نيافتن فلسفه است.
به گزارش خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا)، ديروز يكم آبانماه در نشست ويژه روز جهانی فلسفه كه در پژوهشگاه فرهگ و انديشه اسلامی برگزار شد، «دكتر رضا داوری» به عنوان اولين سخنران گفت: فلسفه راه است، حرف نيست، فلسفه با منطق و برهان بسط و تفصيل میيابد، اما با استدلال آغاز نمیشود و آغاز فلسفه، «حيرت» است. در فلسفه جديد و در كوگيتوی دكارت كه «يقين» جای «حيرت» را گرفت ، در همان جا پايان فلسفه نيز آغاز شد. پايان فلسفه پايان آغاز است در اين جا پايان يافتن به معنی از ميان رفتن و نابود شدن و به عدم پيوستن نيست، چرا كه اگر فلسفه به پايان میرسيد نه فلسفه و نه فيلسوفی وجود داشت و نه در دانشگاههای فلسفهای تدريس میشد.
مترجم كتاب «فلسفه در قرن بيستم»، وجود فلسفه اسلامی را در غرب نشان از عدم پايان فلسفه خواند و افزود: اين كه فلسفه اسلامی رونق گرفته و به اروپا رفتهاست و از قضا در فرانسه كسانی بر مبنای همين فلسفه كار میكنند و شاگردن «هانری كربن» به جد فلسفه اسلامی را رونق دادهاند، نشان از پايان نيافتن فلسفه است، چرا كه «آنچه آغاز ندارد، نپذيرد انجام»؛ اگر فلسفه پايان دارد، آغازی هم دارد، چون پايان، پايان آغاز است و آغاز و پايان را بايد با هم شناخت، فلسفه با حيرت آغاز میشود، ولی معمولاً فلسفه را نحوی علم و ادراك میدانند و مگر میتوان گفت كه فلسفه چيزی از سنخ ادارك نيست، اما ادارك عرضی عريض دارد.
«داوری» در ادامه اظهار كرد: هانری كربن به ما گفت اساساً فلسفه غرب را نخوانيد، اگر هم میخوانيد «لايبنيتس» را بخوانيد، چراكه با آغاز عهد جديد حيرت جای خود را به كوگيتوی يقی (دكارت) داد و ادراك بسيط عنوان و ماهيت علم فطری و شرايط ماتقدم علم به خود گرفت؛ كوششی كه لايبنيتس برای يادآوری ادارك بسيط ،هم از معنی اصلی خود قدری دور افتاد و رنگ چيزی شبيه به ناخودآگاه گرفت.
نويسنده كتاب «اوتوپيا» در خاتمه اظها ركرد: اگر در آغاز قرن بيستم سخن از پايان فلسفه گفته شد، به اين معنا كه «آغاز» پايان يافته است، مراد از پايان فلسفه تعطيلی فلسفه نيست، بلكه منظور آن پايان يافتن فلسفه غربی است كه همواره به تاريخ صورت داده و در تاريخ نقش فلسفه سازی داشته است... اين فلسفه كار خود را كرده، فلسفه غرب در تكنيك خلاص شد، اما تفكر كه تعطيل پذير نيست بلكه تفكر فلسفه تاريخ ساز هگل و نيچه پايان يافته است، چون سخن گفتن از كمال فلسفه دشوار است و هيچ دورانی كمان فلسفه نيست، بنابراين اشكالی ندارد اوج فلسفه مرحله پايانی آن باشد و تمام يافتن فلسفه به معنی نابودی آن نيست.

